جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

و همانا ترکِ عادت، بدجوری موجبِ مرض است!!

پنجشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۵

جدیدنا کشف کردم که انگار من یه مدلهای خاصی هستم که ملت فقط موقع بدبختی و بیچاره گی و مشکلات جورواجورشون یاد من میافتن و در مواقع ددر و این صحبتها دوست جون های عزیزِ دیگه دارن! البته که وقتی من می خوام یه جهنمی با یه مفلوک دیگه برم این دوستان تمایل به همراهی دارند!!

پریسا یه چند تا اصل توی وبلاگش نوشته بود، در همین راستا من می خوام یه اصلِ دیگه اضافه کنم! اونم اینکه خوبی و لطف و گذشت بیش از اندازه می تونه هر کسی رو با هر میزانی از ظرفیت و تحصیلات و ادعا و شعور و غیره خراب کنه! استثنا هم وجود نداره!! اما من از درکِ این نکته عاجزم!! نمیفهمم!!!

اوکی افاضه فضل برای امشب کافیه!!

دوشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۵

نمییییییییییییییییییییییی خوام فردا تعطیل شد!!! یعنی فردا عید شد!! :((((((((( احتمالا به دلیلِ روزه گرفتنه طاق و جفتمه که نمی خوام فردا عید باشه!! :))) در هر صورت من نمی خوام فردا عید باشه چون ترجمه هایِ سعید جان رو انجام ندادم، شما بگو یه خط!!! و حالا فردا باید تحویل بدم!! خداییش از صبح خیلی با خودم صحبت کردم، خیلی خودمو ناز و نوازش کردم بشینم انجامشون بدم ولی از پسِ خودم بر نیومدم!!!

وااااااااای من این کتابِ "عطر سنبل عطر کاج" رو دوست می داشتم شدید!! هر چند ترجمه اش اسفناک بود ولی به هر حال محظوظ شدیم بسی! :دییییی

من یه چیزایِ بدی می خوام بگم ولی می خوام گفتنش رو به تاخیر بندازم!! یعنی یه تصمیم های خفنی برا خودم گرفتم که از فکرشم تنم میلرزه!! کمممممممممممممممممممک...

اینقدر فکرم مشغوله که نمی تونم جفنگ بگم مثلِ همیشه!! پیییییییییییشی بیا منو بخور... !!

شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

الان یه سر به اون وبلاگم زدم، احساس خیلی خوبی بهم میده، بوی رهایی میده، بوی نفس کشیدن... به خاطر اینکه آزادانه هر چی دلم خواسته نوشتم بدونِ اینکه تنم بلرزه!

پاهام دوباره درد میکنه، یا به عبارتی انگار تمامِ رگهای پام خشک شده و نمی تونم راه برم و این همه یادگارِ پر کشیدنِ میناست، با اینکه یه شش ماهی می گذره هنوز هم مدام تو ذهنمه، زنده و پررنگ. تنها چیزی که تسکینم میده اینِ که پیشه مامانیشه و من میدونم که مینا چقدر برایِ مامانش دلتنگ بود... وقتی نفیسه ای که هر روز به من زنگ می زنه بعدِ چند روز بی خبری بهم زنگ زد با اون صدایِ گرفته، تصمیم گرفتم فضولی نکنم تا خودش بگه چی شده البته اون لحظه فکر می کردم پایِ مسائلِ خصوصی در میونه نه مرگِ یه رفیق! حال و احوال کرد و یه کم از این ور اون ور حرف زدیم و آخرش که می خواست تلفن رو قطع کنه گفت: راستی ببخشید این چند روز گرفتار بودم... ختم و این صحبتا! گفتم: ختم کی؟! گفت: مینا!! منم گفتم: آهان خوب باشه، خدافظ!!! تازه گوشی رو که گذاشتم انگار از خواب پریدم و فهمیدم نفیسه چی گفته!! همونطور موندم دیگه نتونستم تکون بخورم، سعی کرم پاهامو تکون بدم ولی چنان دردی می پیچید تو تنم که نشستم، بغضم ترکید! برایِ اولین بار تو همه عمرم بلند بلند گریه کردم، خبری از اون اشکهای بی صدایِ همیشگی نبود! صدایِ دخترک، صدای گریه خودم به گوشم نا آشنا بود!! اون روز، روز خیلی بدی شد تو زندگیم! از اون به بعد هر موقع که اعصابم به شدت تحریک می شه این پا درد لعنتی میاد سراغم!

فکرشم نمی کردم که کسی رو که یه روزی اون همه دوست داشتم حالا برام بشه استخونِ لایِ زخم! که اگر برش دارم یه جور درد داره، اگه باشه هم یه جور دیگه...

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

هر موقع می خوام اینجا چیزایِ خوب خوب بنویسم همتم نمی شه، ولی عوضش هر وقت می خوام پرت و بلا بنویسم میخ می شم پای کیبرد!! اینجا مثلِ یه جزیره دور افتاده ست که آدمهای خیلی معدودی بهش سر میزنند و من وقتی یادِ همون چند نفرِ اندک هم می افتم دستمو میگیریم به سرم میگم وااااااااای!! اگه همین چند نفرهم نبودن محض خاطر دلِ خودم چنان پرت و پلاهای نابی اینجا می نوشتم که خودم هم جرات نکنم بخونم و باورم نشه اینا رو من نوشتم! با یه حسابِ سرانگشتی متوجه میشم که 7 تا وبلاگ دارم که سه تاشو کلا دیلیت کردم، یکیش که اختصاصیه و باید بمونه تا زمان مقرر که برسه به دست صاحبش! و اما اون دوتای دیگر که بماند، و این یکی هم که اینجاست پیشِرو... اینجا رو به دلایلِ کاملا مازوخیستی مثلِ اینکه نمی تونم هر چی می خوام بنویسم بیشتر از همه دوست دارم!

یه عالمه کار دارم که زیرِ فشارش در حالِ له شدنم و من تو این هیر و ویر دلم میخواد 48 ساعت بخوابم و تازه دیپرس هم شدم و این یعنی اگه خوب نشم تنها راهی که از زیر کار می تونم در برم اینه که سرمو بزارم زمین بمیرم!! البته این کارگاهی که داریم الان رو دوست میدارم چون که با دوستایِ ارازل با هم هستیم و این یعنی اینکه بساط هرهر و کرکر به راهه مفصل!! فقط تستینگ اون کارِ کذایی بد می ره رو اعصابم و ترجمه های سعیدِ نگون بخت که دارم بابتش جون میکنم!!! الان تازه فهمیدم که همه این زنجه موره ها به خاطرِ اون ده صفحه ترجمه ست که به خاطرش به درد زایمان دچار شدم!!

من دلم عروسی می خواد!!! چند وقت پشتِ سر هم عروسی داشتیم من بد عادت شدم!! دیشب سعی کردم خواهر بزرگه یکی از دوستامو جور کنم برای یکی از دوستام، زیرِ بار نرفتن جنابِ دوستِ محترم!! خدایش نبخشاید...

بهش می گم به نظرت مشکلاتِ عدیده من و تو با یه جلسه رفتن پیشِ جنابِ آقای دکتر حل می شه؟! بعد خودم جواب می دم که صد البته نه!! قیافه دکتره رو مجسم می کنم که بعد از تموم شدنِ یک ساعت سخنرانیه من به سرگیجه مبتلا شده طفلک!! بعدش نوبتِ توئه که مخشو بریزی تو هونگ بکوبی!! خداییش زوره بابتِ دو ساعت آدم 40 تومن بده!! من که خیلی گداییم میاد! اصلا همه اینها زیرِ سرِ این الهه خدا نشناسه!! و گرنه ما رو چه به ابن غلطهای شیک!!

به رضی می گم نمی دونم عذاب وجدان بود یا من بزرگ شدم یا هیچ کدوم اعتماد به نفس و جسارتمو از دست دادم!! به هر حال نتونستم و بلایی سرِ اون آدم شیدایِ بیقرار آوردم که دیگه زنگ نزد!! به هر حال اونم آدمه خیلی باهوشی بود و خیلی زود فهمید که...

دیروز دقیقا وقتی که من از ماشین پیاده شدم و زنگ خونشون رو زدم رعد و برق شد و رگبارِ بارون!! در کیفم باز بود حال نداشتم ببندم پرت کردم تو ماشین که موبایلم خیس نشه!! یه چند دقیقه صبر کردم کسی درو باز نکرد، با کلید چند تا تقه به در زدم، داد میزنه بابا بیا تو ماشین خیس شدی حسابی! به روی خودم نمیارم تا اینکه بالاخره در باز میشه و من کتاب رو میگیرم و می دوم تو ماشین. میگم عزیزم من عقلم نرسید بشینم تو ماشین خیس نشم تو چرا عقلت نرسید شیشه ها رو بدی بالا، صندلیا خیس نشه؟!

جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

امممم... باید بهش تبریک بگم نه؟! رو مودش نیستم متاسفانه بی خیال!!! باشه یه وقت که سر حال بودم، امشب ناخوشم!! البته هیچ معلوم نیست، شاید بشه مثلِ قضیه اون بنده خدایی که سه سالِ میخوام بهش زنگ بزنم ولی هنوز تو مودش قرار نگرفتم! همینه که هست!!!

چند روزِ شبا که می شه حالم بد می شه، چه مرگم می شه خودمم نمی دونم! احساس می کنم تو قفسم دلم رهایی می خواد ولی بال و پرمو چیدن هولم دادن لبِ پرتگاه می گن بپر! سرمو می چرخونم نگاه می کنم ولی همه سر بر می گردونند امید به کمک کسی نیست، نجات دهنده در گور خفته است...

هنوز هم وقتی یادم میافته می خوام همه چیزُ بهم بزنم! حالم بد می شه! ولی چرا کشش می دم نمیدونم... میدونم البته، دلیلش اینکه حالا وقتش نیست!

این دو روزه خیلی کا ردارم و گرنه می خواستم برم با بچه ها اساس نامه رو تنظیم کنیم اون پولِ لعنتی رو بگیریم! ببینم از این پول یه لپ تاپ برای من در میاد یا نه...

برم بخوابم خیلی دارم چرت و پرت می گم، اون چیزی که باید بگم تا سبک شم اینجا نمی شه بگم...

خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی

دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

برای خودم ریلکس نشسته بودم بالای اتاقِ پذیرایی و به خودم زحمت ندادم بلند شم چند قدم برم جلوتر با مهمونِ تازه وارد دست بدم، داشتم تو ذهنم برای خودم آسمون ریسمون می کردم که گورِ بابایِ تاثیرِ مثبت تو برخوردِ اول و اصلا هزار سال می خوام این از من خوشش نیاد و حوصله ندارم بلند شم و اینا... تا اینکه رسید به سه چهار قدمیم، اول بر و بر نگاهش کردم، حاضر نبودم کوتاه بیام اون باید اول لبخند می زد!!!! که یهو انگار جریانِ برق بهم وصل کردند پریدم بغلش کردم!! الان هم که فکر می کنم نمی فهمم دقیقا چطور شناختمش!! تنها چیزی که آشنا به نظر می رسید برقِ چشماش بود که خیلی بی فروغ بود نسبت به گذشته! باورم نمی شد این همون سارای تپلی و خوشگلِ خودمونه! عینِ زنهایِ سی و پنج ساله شایدم بیشتر به نظر می رسید اینقدر که شکسته شده بود! من فقط سه سال بود که ندیده بودمش، دورادور از احوالاتش باخبر بودم و میدونستم طلاق گرفته ولی دقیق جریانشو نمی دونستم. از بغلش اومدم بیرون، زد زیره خنده گفت تو هنوز به پرروییه قبلنی؟ گفتم نه به خدا نشناختمت! اومد پیشم نشست برام سخت بود خودمو جمع و جور کنم و با تعجب بهش نگاه نکنم! که اکرم با اون رُکی مخصوصِ خودش گفت: کم مثل منگلا بهش نگاه کن!

یواش یواش برام تعریف کرد که پسره بیماریه روانی داشته و از اونا بوده که وقتی عصبانی می شده دچار جنون می شده و سارا رو به قصد کشت می زده، دیگه این آخریا چند بار می خواسته خفش کنه، گردنبندش رو زد عقب و جای زخماشو بهم نشون داد! باورم نمیشد... از جریان طلاقش گفت که یه سال تو دادگاهها می دوییده و بعدم که حرف و حدیث فامیل! پسره فامیلِ دورشون بود و این کارو سخت تر می کرد. مهمونی رسمن کوفتم شد!حکایتِ اون دو تای دیگه رو می دونستم. ما تویِ دبیرستان چهار تا بودیم، اون روز بعدِ چند سال به طور پنهانی مهمون یکیشون بودیم!! میگم پنهانی چون شوهره دوستم اگه می فهمید که با دوستاش که ما باشیم رابطه داره واویلا!! تعطیلاتِ عید بود و جناب تشریفشونو برده بودن دوبی!! ولی لعنتی از همون دوبی هم ساعتی یه بار زنگ می رد و نیکی رو چک میکرد! این یکی عیبش این بود که هر گونه رفت و آمدِ نیکی رو با دوستاش قطع کرده بود!! ولی خودش... اما خودش زده تو تفریحات دورانِ مجردیش و ماهی یه بار اگه چند روز نره دوبی تنهایی اصلا اون ماه تموم نمی شه! تفریحاتِ دوبیش هم که از طریقِ دوستان به گوشِ نیکی می رسه! نیکی هم در عوض اینجا سعی می کنه پول های باد آورده شازده رو خرج کنه و بریز و بپاش کنه! ولی تا کی اینطوری دووم بیاره نمی دونم!

اکرم هم که ماجرای جنجال آمیزِ ازدواج و طلاق و رجوعِ دوباره اش عالمگیره! زندگی می کنه با یارو چون به جایِ طلب پدر بزرگِ پسره از باباش عروسِ اون خانواده شد!! و وقتی هم که یه دور طلاق گرفت و بابا بزرگه چکها رو گذاشت اجرا که رقمِ سنگینی هم بود مجبور شد دوباره رجوع کنه!!

ظاهرا از بینِ این چهار تا فقط من جونِ سالم به در بردم تا به الان...