هر موقع می خوام اینجا چیزایِ خوب خوب بنویسم همتم نمی شه، ولی عوضش هر وقت می خوام پرت و بلا بنویسم میخ می شم پای کیبرد!! اینجا مثلِ یه جزیره دور افتاده ست که آدمهای خیلی معدودی بهش سر میزنند و من وقتی یادِ همون چند نفرِ اندک هم می افتم دستمو میگیریم به سرم میگم وااااااااای!! اگه همین چند نفرهم نبودن محض خاطر دلِ خودم چنان پرت و پلاهای نابی اینجا می نوشتم که خودم هم جرات نکنم بخونم و باورم نشه اینا رو من نوشتم! با یه حسابِ سرانگشتی متوجه میشم که 7 تا وبلاگ دارم که سه تاشو کلا دیلیت کردم، یکیش که اختصاصیه و باید بمونه تا زمان مقرر که برسه به دست صاحبش! و اما اون دوتای دیگر که بماند، و این یکی هم که اینجاست پیشِرو... اینجا رو به دلایلِ کاملا مازوخیستی مثلِ اینکه نمی تونم هر چی می خوام بنویسم بیشتر از همه دوست دارم!
یه عالمه کار دارم که زیرِ فشارش در حالِ له شدنم و من تو این هیر و ویر دلم میخواد 48 ساعت بخوابم و تازه دیپرس هم شدم و این یعنی اگه خوب نشم تنها راهی که از زیر کار می تونم در برم اینه که سرمو بزارم زمین بمیرم!! البته این کارگاهی که داریم الان رو دوست میدارم چون که با دوستایِ ارازل با هم هستیم و این یعنی اینکه بساط هرهر و کرکر به راهه مفصل!! فقط تستینگ اون کارِ کذایی بد می ره رو اعصابم و ترجمه های سعیدِ نگون بخت که دارم بابتش جون میکنم!!! الان تازه فهمیدم که همه این زنجه موره ها به خاطرِ اون ده صفحه ترجمه ست که به خاطرش به درد زایمان دچار شدم!!
من دلم عروسی می خواد!!! چند وقت پشتِ سر هم عروسی داشتیم من بد عادت شدم!! دیشب سعی کردم خواهر بزرگه یکی از دوستامو جور کنم برای یکی از دوستام، زیرِ بار نرفتن جنابِ دوستِ محترم!! خدایش نبخشاید...
بهش می گم به نظرت مشکلاتِ عدیده من و تو با یه جلسه رفتن پیشِ جنابِ آقای دکتر حل می شه؟! بعد خودم جواب می دم که صد البته نه!! قیافه دکتره رو مجسم می کنم که بعد از تموم شدنِ یک ساعت سخنرانیه من به سرگیجه مبتلا شده طفلک!! بعدش نوبتِ توئه که مخشو بریزی تو هونگ بکوبی!! خداییش زوره بابتِ دو ساعت آدم 40 تومن بده!! من که خیلی گداییم میاد! اصلا همه اینها زیرِ سرِ این الهه خدا نشناسه!! و گرنه ما رو چه به ابن غلطهای شیک!!
به رضی می گم نمی دونم عذاب وجدان بود یا من بزرگ شدم یا هیچ کدوم اعتماد به نفس و جسارتمو از دست دادم!! به هر حال نتونستم و بلایی سرِ اون آدم شیدایِ بیقرار آوردم که دیگه زنگ نزد!! به هر حال اونم آدمه خیلی باهوشی بود و خیلی زود فهمید که...
دیروز دقیقا وقتی که من از ماشین پیاده شدم و زنگ خونشون رو زدم رعد و برق شد و رگبارِ بارون!! در کیفم باز بود حال نداشتم ببندم پرت کردم تو ماشین که موبایلم خیس نشه!! یه چند دقیقه صبر کردم کسی درو باز نکرد، با کلید چند تا تقه به در زدم، داد میزنه بابا بیا تو ماشین خیس شدی حسابی! به روی خودم نمیارم تا اینکه بالاخره در باز میشه و من کتاب رو میگیرم و می دوم تو ماشین. میگم عزیزم من عقلم نرسید بشینم تو ماشین خیس نشم تو چرا عقلت نرسید شیشه ها رو بدی بالا، صندلیا خیس نشه؟!

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home