دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

برای خودم ریلکس نشسته بودم بالای اتاقِ پذیرایی و به خودم زحمت ندادم بلند شم چند قدم برم جلوتر با مهمونِ تازه وارد دست بدم، داشتم تو ذهنم برای خودم آسمون ریسمون می کردم که گورِ بابایِ تاثیرِ مثبت تو برخوردِ اول و اصلا هزار سال می خوام این از من خوشش نیاد و حوصله ندارم بلند شم و اینا... تا اینکه رسید به سه چهار قدمیم، اول بر و بر نگاهش کردم، حاضر نبودم کوتاه بیام اون باید اول لبخند می زد!!!! که یهو انگار جریانِ برق بهم وصل کردند پریدم بغلش کردم!! الان هم که فکر می کنم نمی فهمم دقیقا چطور شناختمش!! تنها چیزی که آشنا به نظر می رسید برقِ چشماش بود که خیلی بی فروغ بود نسبت به گذشته! باورم نمی شد این همون سارای تپلی و خوشگلِ خودمونه! عینِ زنهایِ سی و پنج ساله شایدم بیشتر به نظر می رسید اینقدر که شکسته شده بود! من فقط سه سال بود که ندیده بودمش، دورادور از احوالاتش باخبر بودم و میدونستم طلاق گرفته ولی دقیق جریانشو نمی دونستم. از بغلش اومدم بیرون، زد زیره خنده گفت تو هنوز به پرروییه قبلنی؟ گفتم نه به خدا نشناختمت! اومد پیشم نشست برام سخت بود خودمو جمع و جور کنم و با تعجب بهش نگاه نکنم! که اکرم با اون رُکی مخصوصِ خودش گفت: کم مثل منگلا بهش نگاه کن!

یواش یواش برام تعریف کرد که پسره بیماریه روانی داشته و از اونا بوده که وقتی عصبانی می شده دچار جنون می شده و سارا رو به قصد کشت می زده، دیگه این آخریا چند بار می خواسته خفش کنه، گردنبندش رو زد عقب و جای زخماشو بهم نشون داد! باورم نمیشد... از جریان طلاقش گفت که یه سال تو دادگاهها می دوییده و بعدم که حرف و حدیث فامیل! پسره فامیلِ دورشون بود و این کارو سخت تر می کرد. مهمونی رسمن کوفتم شد!حکایتِ اون دو تای دیگه رو می دونستم. ما تویِ دبیرستان چهار تا بودیم، اون روز بعدِ چند سال به طور پنهانی مهمون یکیشون بودیم!! میگم پنهانی چون شوهره دوستم اگه می فهمید که با دوستاش که ما باشیم رابطه داره واویلا!! تعطیلاتِ عید بود و جناب تشریفشونو برده بودن دوبی!! ولی لعنتی از همون دوبی هم ساعتی یه بار زنگ می رد و نیکی رو چک میکرد! این یکی عیبش این بود که هر گونه رفت و آمدِ نیکی رو با دوستاش قطع کرده بود!! ولی خودش... اما خودش زده تو تفریحات دورانِ مجردیش و ماهی یه بار اگه چند روز نره دوبی تنهایی اصلا اون ماه تموم نمی شه! تفریحاتِ دوبیش هم که از طریقِ دوستان به گوشِ نیکی می رسه! نیکی هم در عوض اینجا سعی می کنه پول های باد آورده شازده رو خرج کنه و بریز و بپاش کنه! ولی تا کی اینطوری دووم بیاره نمی دونم!

اکرم هم که ماجرای جنجال آمیزِ ازدواج و طلاق و رجوعِ دوباره اش عالمگیره! زندگی می کنه با یارو چون به جایِ طلب پدر بزرگِ پسره از باباش عروسِ اون خانواده شد!! و وقتی هم که یه دور طلاق گرفت و بابا بزرگه چکها رو گذاشت اجرا که رقمِ سنگینی هم بود مجبور شد دوباره رجوع کنه!!

ظاهرا از بینِ این چهار تا فقط من جونِ سالم به در بردم تا به الان...