دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۵

خورده که امشب مي​خوام بعد مدتها اينجا بنويسم اونم بدون دغدغه اين که کيا اينجا رو می​خونند!
نشستم مثل سگ پای کامپیوتر اشک میریزم از این خبرای لعنتی که این ور اون ور می​خونم، همه جا حرف از باتوم و کتک خوردن و گرفتن و بردنه، حرف از آدمایی که بردنشون و هیچ خبری ازشون نیست و خانواده​ ها دنبالشون میگردن! من باید چیکار کنم؟ دستم به کجا بنده؟! از کی سراغ کی رو بگیرم...