حذف
شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶
شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۶
شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶
یک صبح ابریه اخم آلوده و من هم البته اخم آلود و بی حوصله... حونه کامپیوتر ندارم! رفته برای تعمیر! و من یک معتاد اینترنتی وحشتناک به طول زمان 5 سال هستم که در این 5 سال اتفاق نیفتاده من یک هفته بدون اینترنت باشم و حالا قرار است که باشم! خیلی عادت هامو ترک کردم اما این یکی را نتوانستم! دیشب عروسی بودم دیگه نرفتم خونه الان در مهمانی به سر می برم و صبح خواب آلود و بد اخلاق بلند شده ام اومدم کافی نت سر کوچه میزبان چرا که مودم پی سی میزبان هم قاط زده!! و جالب اینجاست که احساس کرده ام کافی نت خونه خالمه و کیف پولمو یادم رفته بیارم! فقط موبایلمو گذاشتم تو جیب شلوارم بلند شدم اومدم و البته موبایلم هم داره شارژش می خوابه! حالا بلند که بشم برم حساب کنم با جیب خالی پسرک حتما می گه این با این ریخت و قیافه هزار تومن همراهش نیست!! خاک بر سرم!
اون هفته ای مامان جان یک چک پول مرحمت کردند که من قبض تلفنشون رو بدم! اما من سر راه بانک یک دامن اسپانیولی چشمم رو گرفت و خریدم و چک پول مامان جان رو خرج کردم به تمامی! و بعد خونه پول نداشتم مجبور شدم برم بانک از حسابم پول بردارم قبض رو پرداخت کنم! و اما دیروز علی سر راه که داشت می رفت قزوین پول قبض موبایلش رو گذاشت که برم پرداخت کنم! اما من سر راه با اون پول یه بلوز خوشگل خریدم برای دامنم! فقط مشکل اینجاشت که دیگه تو حسابم هم پول ندارم که بخوام برداشت کنم! کسی دیگه قبض نداره بده من برم پرداخت کنم براش؟!
راستی کابوس تمام شد! پروژه رو می گم!
من این چند روزه دنبال کسی می گشتم با جنسیت مذکر که مشکل سربازی نداشته باشه و پایه باشه برای یه قرارداد کاری به مدت چهار سال بره آمریکا با یه گروهی و صد البته که باید زبانش هم کامل می بوده باشد! قراردادش هم حسابی نون و آبداره ولی هنوز شخص مورد نظر یافت نشده!
پا شم برم دیگه خیلی پول دارم نشستم اینجا می لاگم!
شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶
من این چند روزه حسابی گرفتار بودم، البته بخشی از این گرفتاری مربوط به ترافیکِ مهمونی های این روزها بوده!! بخشیش هم مربوط به پروژه جدیدیِ که گرفتم و هنوز حتی طرفش هم نرفتم و دست کم باید یه پکیجش رو تا آخر هفته تحویل بدم! الهی خدا منو مرگ بده که اینقدر بازیگوشم!! هی به خودم می گم بیخیال، آخرِ شب که همه خوابیدن و دیگه من خیالم راحت بود که هیچ تنابده ای بیدار نیست می شینم سر پروژه! و این یعنی اینکه مراسم کتاب خوانی آخر شب تعطیل می باشد!
پنج شنبه روزِ شلوغی بود، از صبح که با رضی رفتم بیرون دنبال یه سری کارا، ظهر ساعت دو اومدم خونه و با همه تلاشی که کردم نخوابم ولی دستِ آخر به دیار باقی شتافتم! و این یعنی که، من که یک هفته ست به همه دوستام گفتم من زود میام مهمونی و زود هم می رم، اگه می خواهید منو ببینید (!!!) زود تشریف بیارید، آخر از همه رفتم! اونم با موهای خیس که پشتِ سرم با یه کلیپس جمع کرده بودم و بدون هیچ آرایشی! و یادم هم رفت که کفشهایِ مهمونیم رو بپوشم و با عجله گالشهای پیاده رویم رو پوشیدم رفتم اون هم در حالیکه پشتِ کفشمو خوابونده بودم!! کیفِ مهمونیم رو هم یادم رفت ایضا و این بدان معناست که، کیف که نه، همون ساکی که همیشه دنبالمه و از شیر مرغ تا جونِ آدمیزاد توش پیدا می شه رو با خودم برده بودم! اماااااا... دوستم خونه شونو عوض کرده بودن و تنها آدمهایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن که من به آدرس پیدا کردن چه آدمِ گیجیم و چه بسا که اصلا هم آدرسو پیدا نکنم! خلاصه موبایل به دست، اینا آدرس دادن تا من پیدا کردم! بعد رسیدم دمِ در لیلی از پشت موبایل می گه دیگه رسیدی، دارم از پنجره می بینمت حالا زنگ دوم رو بزن تا درو برات باز کنیم!!!!! در که بالاخره باز شد، اما بنده توی این آپارتمان هشت طبقه گم شدم و نمی دونستم که خونه دوستم کدوم طبقه ست!! حالا تو راه پله موبایل خط نمی ده و البته می دونید که هنوز آسانسور اختراع نشده! من نمی دونم چرا آسانسور به این گنده گی رو ندیدم! حالا من هشت طبقه رو هی رفتم پایین هی اومدم بالا، هیچ اثری از مهمونی هیچ کدوم از طبقه ها نبود! بعد از یه ربع بالاخره دوستانِ عزیزم که نگران شده بودن تشریف آورده بودن دم درِ ورودیٍ اصلی! که اینقدر جیغ جیغ می کردن دمِ در که من از طبقه سوم صداشونو شنیدم اومدم پایین و بالاخره دیدار میسر شد و من از خطر گم شده گی نجات پیدا کردم! و تازه با راهنمایی های دوستِ عزیزم موفق به دیدنِ آسانسور هم شدم!
پنچ شنبه در حلقه دوستان واقعیم، قدرشان را بیشتر از هر زمانِ دیگری دانستم، قدر دوستیهایِ بی توقع و بی منتشان را، که به چشم نردبانی برای بالا رفتن بهم نگاه نمی کنند و مراعاتِ شانه هایِ ظریفم را می کنند. پنج شنبه بیش از هر زمانِ دیگری دوستشان داشتم و حضورشان برایم دلگرمی بود...
آخرایِ مهمونی، رضی بچه م یک ساعت موهامو سشوار کرد که می خوام برم عروسی خوشگل باشم و اینا... ولی برگشتنه تو چنان ترافیکی گیر افتادم که وقتی رسیدم مامان جانم اگه تبر داشت منو به قطعه هایِ مساوی تقسیم می کرد! عروسی هم هوار تا خوب بود و من اینقدر خسته بودم آخرِ شب که برای اولین بار تو این چند وقت احتیاج نبود کتاب بخونم تا لالام بره!
از امروز که شنبه ست دوست ندارم بنویسم چون یادم می افتد که هنوز بر شانه های لعنتی من سوار ست و امروز دو ساعت از وقت نازنینم رو برای پیگیری کارهایش به هدر داده ام و دو ساعت دیر رسیدم به دفترمان، من هنوز هم دارم سواری می دهم...
سهشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶
زنگ زده می گه تو خجالت نمی کشی 15 روزه از من خبر نداری! می گم خودت گفتی من حالم خوش نیست هر وقت میزون بودم خودم خبرت می کنم! می گه حالا من گفته باشم، یعنی تو دلت برایِ من تنگ نشده بود! ته دلم می گویم این روزها به نبودن آدمهای زندگی ام عادت کرده ام، به دلتنگی هم همینطور! منتهی زیاد به خودم محل نمی زارم که این دلتنگی ها بخواهد سرم آوار شود! به احساساتم بها نمی دهم! اما خوب که فکر می کنم می بینم دلم برایش تنگ شده بوده، ولی چه اهمیتی دارد مگر؟! دلم برایِ خیلی چیزهای دیگر هم تنگه خب، اما هیچ کدام را به رویِ خودم نمی آورم!
مامان می گه چند وقت پیش خواب دیدم که داری تو یه دریای پر از گل و لجن شنا می کنی، هر چقدر صدایت می زدم که بیا بیرون لجنها غرقت می کنه اما تو می خندیدی و خوشحال بودی! تو خواب هم به همان اندازه بیداری احمقم! راست می گویی مامان من مدتها در لجن دست و پا زدم اما خوشحال بودم و عین خیالم نبود! مامان، می دانی من خودم هم لجنی شدم و هر چه می روم حمام تا این لجنها را بشویم بلکه پاک شوم نمی شود این لجنها با تار و پودم عجین شده انگار...
کتابِ "و دیگران" رو دیشب خوندم، دوستش داشتم، اما خواندنش در این شرایط دیوانگی بود! مثل همیشه زنهایی که تن به نقشهای مادری و همسری نمی دهند زیرِ بار فشار سنت تک تکِ استخوانهایشان خرد می شود! آنجا که راوی خطاب به زینت می گوید: "آخ که چقدر دلم می خواهد دیدارِ بعدی همین دنیا باشد زینت!" خیلی فکر کردم! من اصولا دیگر هیچ دیداری را دلم نمی خواهد چه اینجا که دنیاست و چه آنجا که می گویند روز حساب ست و من به بودنش ایمان ندارم! دیگر حتی برای باز پس دادن حساب هم نمی خواهم که گذرمان بهم بیافتد! "ودیگران" گاه جملات تکان دهنده ای دارد، خیلی تکان دهنده...
هزار تا کتاب دورِ تختم چیدم که بخوانم. کتابِ بعدی که شاید دلم بخواهد بخوانم "هیولا" ست. البته مطمئن هم نیستم! می پرسه می شه یه چند تا از این کتابهای دورِ تختت را ببرم بخونم؟! نه محکمی می گویم که خودم هم تعجب می کنم! می گه چرا آخه؟! می گم خب می دانی که زیاد رو به راه نیستم، این همه کتاب چیدم دورم که هر وقت میلم کشید چند صفحه ای از یکیشان را بخوانم و البته می دانی که من چه آدمِ دم دمی مزاجی هستم!
خیلی پررویی ست که آدم هوار تا کار داشته باشد و اون وقت همش دنبالِ نت بازی و کتاب خواندن باشد!
دیشب بعد هزار سال که من هوسِ تلویزیون دیدن به سرم زد، چشمم به جمالِ منورِ برادر ده نمکی روشن شد در برنامه شب شیشه ای!!! و از آنجا که من مبتلا به مازوخیستم، گوشِ جان سپردم به افاضات برادر ده نمکی! برادر ده نمکی موقع حرفهایِ شما من به کرات احتیاج پیدا کردم که بروم سرِ دستشویی و بالا بیاورم! خصوصا آنجا که فرمودید خوب من چیکار کنم، کار مطبوعاتی می کنم می گیرد، مستند می سازم همینطور، فیلم سینمایی همینطور!!! الهی من فدایِ اون مظلومیتت بشم گوگولی!! برادر ده نمکی عزیز، من مجید سوزوکی را نمی شناسم، همانی که تو عکسش را در آوردی و برایش اشکِ تمساح ریختی، اما دیشب باور کن که به لجن کشیدیش برادر! راستی به زعمِ خودت همه کارهایت می گیرد، به نظرم اگر شومنی را هم امتحان کنی بد نباشد هر چند که زیادی تته پته می کنی، ولی باور کن تو استعدادش را داری! امتحان کن! من دیشب واقعا ناراحت شدم برایت که گفتی من از همه سخت تر مجوزِ کارگردانی گرفتم و مراحل سخت تری را پیموده ام!! بمیرم برای مظلومیتت حسین جان، آخ نه ببخشید مسعود جان! خلاصه بدا و آگاه باش که دیشب گند زدی به شبم برادر!
دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶
ورژنِ خانومِ مارکوپولو که همانا من می باشم از سفر بر می گردد!! :دییی البته من دیروز اجلالِ نزول کردم، اما از دیروز تا به حال هم خونه نبودم، رفته بودم خونه نفیسه جان برای ادیتِ نهایی نشریه. دیروز از ساعت چهارِ عصر تا دو نیمه شب، من و نفیسه و حمید سرمون سه تایی توی یه کامپیوتر بود تا اینا ادیت بشند، دوباره صبح ساعتِ هشت نشستیم تا ساعت 11!! دیگه تا تموم شد من ریختم رو مموری همه رو، و حالا الان از خانه خودمان می لاگم!!:دییی
عاشقٍ اسم نشریه امان هستم، توی سخن نشریه هم توضیح دادیم که این اسم از کجا اومده و اصلا چه جوری باید تلفظ بشه و به چه معناست. اما اینجا نمی نویسم که یک موقع کسی زبانم لال با سرچ به اینجا نرسد!! این شماره صفر ست و ما همه تلاشمون رو کردیم که خوب از کار دربیاید و من خیلی دوست دارم نظر غیر مغرضانه دوستانم رو بدونم. برای بچه های ان.جی.او که پست می کنیم و برای بقیه کسانی هم که نظرشون برام مهمه می فرستم یه نسخه از نشریه رو. اکی بسه دیگه خیلی نشریه بازی شد!!
اما می رسیم به خودم که چهار شبِ متوالیِ که ساعت 4 خوابیدم و حسابی کمبود خواب دارم! و هیچ کدام از این شبها را هم خانه نبوده ام! شب اول که حسابی حیرون بودم. احساس این که الان خانه نیستم و کامپیوتر خودم نیست و تختم نیست و چراغ مطالعه ام نیست که تا هر موقع دلم خواست کتاب بخونم و بنویسم و مثل روح سرگردان در خانه بچرخم و یک چیزی بخورم، بیچاره ام می کرد! من اما ادا و اصولم را همه جا با خودم می برم، از اینکه سرم را بگذارم رویِ بالشِ یکی دیگر، حالا هر کسی خوشم نمی آید. بالشم را با دستمال کاغذی های بزرگ پوشاندم اما خوابم بم نمی برد. هزار بار تصمیم گرفتم بلند شوم بروم دمِ درِ اتاقِ کناری، در بزنم و از پسرک سیگار و از آن آت و آشغالهایِ دیگر که می دانم خودش می کشد بگیرم و بنشینم نرم نرمک بکشم بلکه از این فکر و خیالهای لعنتی جدا بشم! اما مثل یک بچه مثبتِ نمونه چراغ مطالعه میزبان را روشن کرده و تا صبح توی دفترچه کوچکم نوشتم و نوشتم...
گاهی وقتها نظرم عوض می شود و تصمیم می گیرم که راهِ ساده تر را انتخاب کنم! یعنی وا بدهم!! یک دوره طولانی و شاید هم کوتاهِ دیپرشن را بگذرانم و اعلام عمومیِ افسردگی کنم و هر غلطی اعم از اشک و ناله و زاری که دلم می خواهد بکنم واز هیچ چیز و هیچکس هم نترسم و دغدغه قوی بودن هم نداشته باشم!! اما بعدش خوبِ خوب بشوم!! تنها مشکلم این ست که نمی دانم که اینطوری خوب می شوم یا نه... فقط اینکه بعضی لحظه ها واقعا می بُرم.
پنج شنبه را یک مهمونیِ توپ دعوت شده ام و از آنجایی که شانس من به شدت زیبا خانوم تشریف دارند همان شب یک عروسی توپ هم دعوت شده ام!! بعد از ماهی سالی هم که مهمونی و عروسی دلخواه پیدا می شود با هم می افتد هر دو تا رو دلم می خواهد بروم خب! حالا چه جورش خدا می داند!!
حالا اگر حوصله کنم، مهمانیهای این چند روز را می نویسم! فقط از عید به این طرف من هر بار که تو آیینه به خودم نگاه می کنم بک خاک بر سرت به خودم می گویم!! این شیرینی و آجیل و شکلات منو بیچاره کرد!!!
چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶
من امروز اینقدر دخترِ گل و بلبل و خانوم و اینایی بودم که حد نداره!! زنگای کاریمو زدم، خیلی متین، خانوم، اصلا هم عصبانی نشدم، خلاصه کلی عسل بودم!:دییی یه خبر مسرت بخش هم بدم که یه کم زار و زندگیمو جمع و جور کردم چون قرارِ مهمون بیاد!! مرتب کردنِ من به این شیوه بود که هر چی رو که امکان داشت زیرِ تخت جا بگیره چپوندم زیرِ تختم!! بعد درِ کمد رو باز کردم بقیه چیزا رو هم سریع ریختم تو کمد و تندی در کمد رو بستم قفل کردم که خرت و پرتایی که ریختم سرِ هم سقوط نکنه!! اما حالا هی صدای تلق تولوق از تو کمد می یاد!! این یعنی که اون برج ایفلی که من تو کمد بنا کردم داره می ریزه پایین!! میز کامپیوتر رو هم بی خیال شدم کلا! یه زنگ هم زدم عمه جانم که دنده هاش شکسته، خود شیرینی و عمه من فدات شم قربونت برم و ببخشید نشد بیام با مامان این عیادتونو و خلاصه ماست مالی کردم!! همه این کارها رو از ساعت هشت که از لالا بلند شدم انجام دادم!!
خب تا نفیسه جان ماشینِ ددی محترم را کش برود بیاید دنبالم وقت دارم اینجا بلاگم!! دیروز داشتم به پریسا گلکِ نازنینم می گفتم که من هر موقع تصمیم می گیرم یه اوچولو رژیم بگیرم دقیقا از همون لحظه سه برابرِ همیشه می خورم تا وقتی که منصرف بشم از رژیم، اون وقت بر می گردم به روالِ سابق!! در همین راستا چند روز پیش بعد از پیاده روی و خرید و اینا با آمنه جان تصمیم گرفتیم بریم چیپس و پنیر بزنیم!! منتها یه اشکال کوچولو بود که پول کم داشتیم!! پولای باقیمونده رو که شمردیم دیدیم اگه یک هزار تومنیه پاره شده منو هم حساب کنیم می تونیم یک چیپس و پنیر بخوریم اونم بدون نوشابه و در صورتی که پیاده برگردیم خانه! آمنه جان فرمودن من تو کیفم چسب دارم بیا بریم تو سفارش بدیم پوله رو هم چسب می زنیم! خلاصه رفتیم تو نشستیم هر دو کیفامونو ریختیم بیرون!! هر چی پول خرد اعم از ده تومنی و بیست تومنی و پنجاه تومنی داشتیم گذاشتیم رو هم!! امااااااا، چسبِ آمنه خانوم فاسد شده بود پوله رو نمی چسبوند!! حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم؟! آبرومون داشت می رفت! حالا با اون منظره ایی که من اونجا درست کرده بودم که هر چی آت و آشغال تو کیفم بود ریخته بودم رو میز!! کیفم من که همیشه صحرایِ محشره!! بعدم که جلوی همه نشسته بودیم پول چسب می زدیم و منم که هی می خندیدم و آمنه هم بچه ام تنظیم کرده بود هر دو مین یه بار می گفت مرگ کم بخند! در همین اثتا یه کم پول خردِ دیگه پیدا کردیم و آمنه بلند شد که بره چسب بخره اونم با سقف بودجه نهایت صد تمون!! بالخره با یه چسب اومد و از بی آبرویی نجات یافتیم! وقتی چیپس و پنیر رو آورد گفت نوشابه نمی خواهید؟! آمنه زیرِ لب گفت دلمون که می خواد پول نداریم!! ای مرررررررررررررررررگ! آمنه یواش گفت ولی یارو شنید! حالا دیگه ما کلاهمون هم اونجا بیفته دیگه نمی ریم اونجا برداریم!! حالا یکی نبود به ما بگه کارد بخوره به اون شیکماتون!
این نفیسه چرا نیومد پس! فکر کنم در حینِ ماشین دزدی باباش دستگیرش کرده! یاد اون وقتا افتادم که من خونشون بودم با هم درس می خوندیم مثلا! دقت داشته باشید گفتم مثلا! شبا ساعت یازده که می شد، ما می رفتیم ماشینو از تو پارکینگ طی یک عملیات محیر العقول هل می دادیم میآوردیم بیرون تا وسط کوچه! بعد خوب که دور می شدیم ماشینو روشن می کردیم که مامانش اینا نفهمند! آخه طبقه بالا قرقٍ ما بود که درس بخونیم، مامانش اینا هم پایین بودن از بود و نبودِ ما کسی خبر نمی شد از بس که ما تاکید می کردیم مزاحم درس خوندنمون نشند!!! خلاصه ما هم که بچه مثبت و خانوم اینا می رفتیم یه چرخ می زدیم یه بستنی می خوردیم بر میگشتیم! به جونِ خودم راست می گم!!:دیی به هر حال علیرغم همه پرروییمون جرات نداشتیم بیشتر از یکی دو ساعت بیرون باشیم!
الان یه اس ام اس از غیب رسید که جور کنید آخر هفته دیگه بیایید خونه ما! به بچه ها خبر بده هماهنگ کنید به منم اطلاع بدید!! خداییش آخرِ... !! نه نمی گم من مودبم! شما خودتون جایِ خالی رو با مناسب ترین گزینه مطابق با سلیقه تون پر کنید! جمعه ظهر هم که خونه ملکه زنبورها ناهار افتادیم! اول گفتم نمی رم بعد دیدم خیلی ذوق مرگ می شه بنابراین به مامان اعلام کردم که افتخار می دم میام باهاتون که زن دایی محترمِ تازه از مکه آومده رو دق بدم!! آخ جون چه حالی می ده...!!:دییی
