جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

میگه تا حالا ندیدم در مقابلِ مشکلی وا بدی، نگران نباش تو همیشه زود دست و پاتو جمع می کنی... اون شب فقط نگاهت کردم حال نداشتم جوابتو بدم! حالا هم جوابتو اینجا نوشتم ولی به سرنوشتِ محتومِ دلیشن محکوم شد!!

امشب هم شام بیرون بودم با یکی که خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم و مدتها بود با هم نخندیده بودیم. بهم میگه یادته اون روز که زنگ زدی بهم و هق هق پای تلفن گریه کردی برای اون خواستگاری که نمی خواستیش... آره یادمه، همیشه یادم می مونه که اون روز دخترکِ نوزده سالگیهِ من پای تلفن اشک می ریخت و هیچ راهی به ذهنش نمی رسید به جز زنگ زدنِ به تو... اما حالا اون دختر بیست و سه ساله ست و چهار مهر هم میشه بیست و چهار سالش! حالا دیگه چیزی جرات نداره بر خلافِ میلِ این دختر باشه!! فقط هر چی خودم بخوام می مونه و هر چی که من نخوام باید بره...!!

ببین اگه یارو اصرار داره که پست باشه، تو چرا خودت رو می کشی که انکارش کنی، خب هست دیگه لابد! با این همه پستی که ازش می بینی چرا می خواهی از زیرِ پذیرفتنش در بری؟! خب عزیزِ ساده دلِ من این حتما اون روی سکه ست که تا به حال نشونت نداده بوده! اصلا گورِ پدرِ خودشُ پستیش!! (مخاطبش خودمم!!!!)

یکی هست که خیلی بهش احتیاج دارم ولی الان خیلی دوره بهم... همون روزی هم که رفت من خودخواهانه فقط به همین روز فکر میکردم که من بهش احتیاج دارم و اون نیست! ما یه رابطه عجیبی داشتیم، علیرغمِ اینکه همه فکر می کردن ما چشمِ دیدنِ همدیگه رو نداریم ولی اون تنها کسی بود که وقت سختی کمکم می کرد و بهم دلداری می داد، از اون دلداری های موثر که واقعا دردِ آدمو تسکین میدن! حالا که نیستی چیکار کنم پس؟! الان احتیاج به یکی از همون جمله هات دارم... یادم نمیره اون عصرِ زمستونی رو که همه با هم رفتیم پایین و می خواستیم بریم اراذل بازی به قول خودت، ولی من سرحال نبودم و تو زودتر از همه فهمیدی و پرسیدی... جوابتو ندادم صورتمو برگردوندم ازت که یعنی ساکت شو!! تو چیزی نگفتی ولی همون موقع به موبایلم مسیج زدی، همون مسیج آب بود روی آتشِ خشمم... حالا، الان به یکی از همون مسیج ها بیشتر از هر چیزی نیاز دارم...

پریشب هم با یه دوستی که از راهِ دور اومده بود بیرون بودم شام، اون حرف می زد من نمی شنیدم... اون حرف می زد و من نگاه می کردم و ادای شنیدن در می آوردم! سعی می کردم خودمو سر حال نشون بدم، دلم می خواست فکر کنه همه چیز خوبه، نمی دونم چقدر موفق شدم، ولی دید چه صورتی بهم زدم و چه لاغر شده این صورت! گونه هامو صورتی کرده بودم تا حداقل رنگ پریده گیم معلوم نباشه! از ضعیف به نظر رسیدن تا مغز استخونم متنفرم!!

این روزا یه ترسی تو دلم چرخ می خوره و آزارم میده، خیلی حس بد و تلخیه... داره دیوونم می کنه، از روزایی که قراره بیان می ترسم، خیلی زیاد هم می ترسم اینقدر که زندگیم مختل شده!

نگران نباش عزیزم، وقتش که شد خودت می یایی پیشم و همون طور که من دوست دارم ازم معذرت خواهی میکنی! باورت نمی شه؟! اشکال نداره به زودی میبینی...

از پروفایل اورکاتم بدم اومده! اوایل برام اسبابِ سرگرمی و تفریح بود ایمیلاش... می خندیدم، ولی حالا، حالمو بهم میزنه! ایملایی که برام میزنند دقیقا هم محتوایِ متلکها ییه که تو خیابون بهم میگن!!

امروز شنیدم اوریانا فالاچی مرده! دلم گرفت... از معدود آدمهایی بود که از ته دل تحسینش می کردم (و چقدر هم مهمه که من تحسینش کنم!!!)...

خیلی پراکنده و آشفته شد این نوشته ها... عینِ حال و روزِ خودم!!!