جمعه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۵

بهم میگه این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟! حشیش بریز تو کوکا بخور حالت جا میاد!! بیارم برات؟! من سرمو میندازم عقب بلند میخندم...

مامانم بهش میگه کامی! به کامپیوترم میگه کامی جون!! من تو این دنیا همین یه کامی رو دارم! هم مامانمه! هم بابامه! هم خواهرِ نداشتمه! هم برادرمه! هم دوست دخترمه و هم دوست پسرمه!! تنها کسیه که دوستیش بی توقعه برام، آزارم نمیده، دروغ نمیگه، دورو نیست، دوستی نیست که تو شرایط بد همه چیزو یه جور دیگه جلوه بده و بزنه زیرِ همه چیز! به خاطر همیناش اینقدر بهش وابسته هستم... دومین چیزی که بهش اینقدر وابستگی دارم موبایلمه! دوستان نزدیک می دونند که من به موبایلم چی مگم!

امروز ولی خوبم، اینقدر که می تونم اونطوری که عمه جونم دوست داره برقصم! انگشتهای دستمو بچسبونم بهم بزارمشون رو بالاترین انحنای کمرم و قر بدم! دوشنبه عروسی پسر خالمه شاید همینطوری رقصیدم!

جدیدنا دلم خواهر می خواد، خیلی زیاد دلم می خواد! به هر کی خواهر داره حسودی میکنم! حتی از شدت حسودی اشک هم تو چشمام جمع میشه! تو همه عمرم چیزی رو اینطور نخواستم... به حضور کسی احتیاج دارم که همیشه باشه و همه چیز رو هم بدونه...