هر چند من چند روز پیش تولد گرفتم ولی امروز تولدمه خب!!! می خواستم همون روز بیام بنویسم جریانِ مهمونی
رو ولی سجاد اینقدر کار ریخت سرم که دو روز بود روزی 12 ساعت پای کامپیوتر میخ بودم تا این تحقیق لعنتیش تموم شد! تازه پارتی بازی کردم لینکهای دوست جونام مثل پریسا جونم رو گذاشتم در صدر لینکا!!! :دیییی امروز دلم میخواست حسابی بخوابم ولی خوابم نبرد!!! دلم میخواد مثل گربه برم تو حیاط دست و پامو دراز کنم چرت بزنم! حتی وقت نکرم از کادوهایِ خوشگلی که گرفتم بازدید به عمل بیارم!! رضی بچه ام که چند تا کادو آورده بود و مناسبتِ کادوها درِ گوشیه متاسفانه نمی تونم بگم!! یکی دیگه از دوستام دو کتابِ خیلی تووووپ آورد برام که از ذوق مرگیم دلم نمی یاد زود بخونم لذتش تموم شه، دلم میخواد هی کش بدم و لذتشو مزه مزه کنم، مخصوصا کتاب "اتاقی از آنِ خود" ویرجینیا ولف که از اون دست کتابهای فمینیستی هست که من عمیقا باهاش حال میکنم. اون یکی کتاب 1984 هست که اینقدر من به این بیچاره گفتم بده من بخونم که برام یه چاپِ جدیدشو خرید! :دیییی هر دوشونو دوست میدارم شدید!! بقیه کادو ها هم عالی بودن، کلا با کادوهام خیلی حال کردم! :دییییی
آها... اینو بگم، رضی جان یه مانتو از این چین چینی با مزه ها خریده، بعد از اون جا که ما با هم 4 سایزِ ناقابل اختلاف داریم به سختی تنِ من می رفت ( آخه من می خواستم امتحانش کنم) وقتی می خواست کمک کنه بندای دورِ کمرش رو ببندم از خنده مرده بودیم جفتمون!! یادِ اسکارلت افتادیم که مامی دور کمرشو محکم می کشید باریک شه!! ولی من معتقدم رضی اون دختر خدمتکار جیغ جیغو هست که ادعای مامایی می کرد، هر چی فکر کردم اسمش یادم نیومد! هر چند رضی خودش میگه ملانی هستم!:)))
من رفته بودم براشون کلی شیرینی های خوشمزه خوشمزه خریده بودم میل کنند!! حالا بعد از چند روزبازم زنگ می زنند سراغِ شیرینی ها رو می گیرن شیکموها!!! آخرشم براشون فیلم آخرِ شبِ عروسی پسرخاله مو گذاشتم که جیغ های منو ببینند از مهارتهای دوستِ عزیزشون آگاه بشن!! خلاصه کلی خوش گذشت ولی الان دیگه حسش نیست تعریف کنم همه رو... آها اینم بگم وقتی رضی جونم اومد من هنوز لالا بودم، بچه ام لباسهایِ منو اتو کرد تا من یه کوچولو آرایش کنم!! :دیییی
یه عالمه چیز می خوام بنویسم ولی حوصله ندارم، جدیدنا خیلی کم حوصله شدم حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم...

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home