وای اینقدر دلم برای لاگیدن تو اینجا تنگ شده بود که نگو به خاطر همین اینقدر این پست رو طولانی می نویسم که اگه کسی خواست بخونه سرشو بکوبه به مانیتور!! سئوال نفرمایید پلیز اینم یه نوع بیماریه به هر حال!
اولا که اینجا منو یاد اون روزهای خیلی اندک واقعا اندکی می ندازه که درس می خوندم و صد البته نورتون می خوندم که روزای اول بدون هیچ اغراقی با خوندن هر پارگرافی مثل ابر بهار اشک میریختم بس که این لعنتی ساختارهای سخت و سنگین داشت! البته گریه م برای این بود که ابن کتاب خیلی کند پیش میرفت و من روزی یک صفحه بیشتر نمی تونستم بخونم و دو ماه هم بیشتر تا امتحان وقت نداشتم و البته از دو ماه قبل امتحان از امتحان دادن منصرف شدم! حالا پیدا کنید سن دختر پرتقال فروش را نه ببخشید یعنی اینکه بالاخره بگید من چند روز درس خوندم ؟! از همه ریاضیدانان و دانشمندان و اندیشمندان و روشنفکران و کلا هر کسی که حالشو داره دعوت بعمل میارم که منو در پیدا کردن جواب این سوال یاری کند! منتظر یاری سبزتان هستم!!!
حالا اگه گفتید نوبت چیه؟! بله دیگه حالا نوبته اینه که یه دور آقای دوست بیچاره رو بشورم و به نحوی بچلونمش که یه سال طول بکشه تا چروکهاش باز شه!! آقا هر موقع این آقای دوست پیشنهاد داد بریم فلان تئاتر و بهمان کنسرت رو ببینیم ما بدون استثتا بسختی تا آنتراکت دووم آوردیم و موقع انتراکت جیم زدیم!!! بار آخر همین ارکستر سمفونیک تهران بود که من اون وسط تبر نداشتم وگرنه همو وقت آقای دوست رو نصف می کردم! اون از اولش که هی به من می گفت بلیط زیاد بگیر می خوام فلانی رو بیارم و اینا (آخه به لطف دایی جونم ما همیشه هر چند تا بلیط تازه اونم از نوع وی.آی.پیش برای هر برنامه ای که بخواهیم می تونیم داشته باشیم! آخ جون پز دادم تخلیه شدم!) این شد که من 5 تا بلیط دایی عزیزمو تیغ زدم و آماااااا... دست آخر خودمون دو تا رفتیم!! بایط دونه ای هفت هزار تومن حروم شدنش سوختن داره والا حالا نیست من خیلی پول داده بودم! :دییی در عوض اون تئاتری که هفته قبلش با دوست جونهام رفته بودم و آقای دوست رو نبرده بودم کلی چسبید. وای راستی اون تئاتر رو بگم! اون هفته ای که ما رفته بودیم تئاتر نمی دونم هفته چی بود که حتی تالار وحدت هم برنامه دفاع مقدس داشت و ایتا ( من حالم بد بید!) خلاصه داییم گفت یکی از تئاترهای تئاتر شهر بد نیست برید اونو ببیند! منو ملی و نفیسه هفت قلم خودمونو ساختیم و شیکان پیکان کردیم رفتیم! مسلمان نشنود کافر نبیند!! همه تریپ حزب اللهی و چادر و چفیه و اینا! یه پرچم سبز یزرگ که روش هم نوشته بود یا زهرا زده بودن سر در اصلی تئاتر شهر!! من دیگه داشتم سکته می زدم به بچه ها گفتم بیایید برگردیم اولا که ما رو با ابن قیافه ها راه نمی دن بعد راهم بدن از تماشاچیها معلومه چیه!! اون بیچاره ها هم گفتن باشه! همین طور که داشتم تو دلم داییم رو مورد عنایت قرار می دادم که آخه مگه تو منو نمی شتاسی این چه برنامه ایه و اینا یهو گفتم حالا بریم یه سوال از این دربانه بکنیم و اینا! در همین راستا بود که بنده تا جایی که ممکن بود شلوارمو کشیدم پایین که ساق پام پیدا نباشه که علیرغم همه تلاشهای من بازم پیدا یود! شالم رو هم با اکراه کشیدم جلو اما هر کار کردم دلم راضی نشد یه کم آرایشم رو تعدیل کنم! خلاصه یارو یه نگاه انداخت به بلیطه و گفت شما باید برید تالار کوچک و اشاره کرد به در پشتی! وای اونجا رو که دیدم انگار بهشت رو بهم دادن! همه آدما شکل خودمون بودن! تئاترش هم خیلی قشنگ بود و ما بسی حال کردیم! ولی تالار کوچک واقعا کوچکه! از صندلی هم خبری تیست و فقط چهار ردیف سکو هست که ملت ولو می شن تو بغل هم! :دییی ولی انصافا پسره بغل دستی من خیلی مودب بود! بیچاره اینقدر خودشو جمع و جور میکرد که من خنده م می گرفت! وای خفه شدم بسه دیگه چقدر حرف زدم...

1 Comments:
خوب....آخرش چی شد؟
ارسال یک نظر
<< Home