یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

من از روز چهارشنبه تموم شدم دیگه نیستم!! نه خودم هستم و نه دیگه چیزی برام وجود داره! خالی ام... خالیِ خالی! از مرور کردنش تنم میلرزه ولی شاید باعث شه این کابوس تموم شه و تصویرش تو ذهنم کمرنگ شه.

بعضی وقتها مرگ اینقدر ملموس و نزدیکه که آدم زیر و رو میشه. مثل همین چهارشنبه گذشته! مثل همون وقت که قلب علی 8 ثانیه ایستاد و هر ثانیه هزارسال بود! مثل همون 8 ثانیه که تمام الارم های اتاق آزمایش سوت می کشیدند و همه کلینیک بهم ریخته بود و هر کدوم از پرستارها و دکترها به یه سمتی می دویدند! مثل همون لحظه که ضربان قلب علی یه خط صاف شد و دکتر با اون لهجه غلیظ انگلیسی اش فریاد می کشید!

بالاخره ده دقیقه بعد از اینکه بهوش اومد اجازه دادن بریم پیشش. ولی ایکاش نمی رفتم! اون لحظه بود که تموم شدم! علی با بدن لخت زیر اون همه دستگاه و سیم هایی که به قفسه سینه اش وصل کرده بودند مثل یه جنازه بی حرکت و بی رنگ بود سفیدِ سفید!! صدای گریه مامان دلم رو لرزوند! علی چشماش باز بود ولی حتی نمی تونست پلک بزنه. پرستار سریع مامان رو بیرون کرد و چند تا دستمال بهم داد که عرقهای بدن و صورت علی رو پاک کنم و بعد بهش آبمیوه بدم تا فشارش بیاد بالا. به دستگاه نگاه کردم فشارش 5 بود!! رفتم طرفش که عرقهاشو پاک کنم ولی اشکهاشو پاک کردم! از همه سرسختی که در خودم سراغ نداشتم (!) کمک گرفتم تا اشک نریزم! اونم کی؟! من!! منی که اشکم دمه مشکمه! ولی یه لحظه حس کردم اگه منم گریه کنم همه چی تموم میشه! برای اولین بار بود که اشکهای علی رو میدیدم و احساس کردم خیلی بهش سخت گذشته و من نمی خواستم با اشکهای احمقانه ام آزارش بدم. سرش رو گرفتم تو بغلم و بهش یه کم آبمیوه دادم ولی اینقدر بی رمق بود که حتی از توی بغل من هم سرش سر می خورد داداش ورزشکارِ من...

پ.ن: خیلی بده که وقتی احتیاج دارم هیچکس نیست. دیگه عادت کردم... کسی که بهم دلداری بده نمی خوام ولی کسی رو هم که به زخمم نمک بپاشه نمی خوام! همون تنهایی خودم باشه کافیه... یه تنهایی بدون دلداری و بدون زخم... انتظار زیادی که نیست؟