Wednesday، April 04، 2007

من امروز اینقدر دخترِ گل و بلبل و خانوم و اینایی بودم که حد نداره!! زنگای کاریمو زدم، خیلی متین، خانوم، اصلا هم عصبانی نشدم، خلاصه کلی عسل بودم!:دییی یه خبر مسرت بخش هم بدم که یه کم زار و زندگیمو جمع و جور کردم چون قرارِ مهمون بیاد!! مرتب کردنِ من به این شیوه بود که هر چی رو که امکان داشت زیرِ تخت جا بگیره چپوندم زیرِ تختم!! بعد درِ کمد رو باز کردم بقیه چیزا رو هم سریع ریختم تو کمد و تندی در کمد رو بستم قفل کردم که خرت و پرتایی که ریختم سرِ هم سقوط نکنه!! اما حالا هی صدای تلق تولوق از تو کمد می یاد!! این یعنی که اون برج ایفلی که من تو کمد بنا کردم داره می ریزه پایین!! میز کامپیوتر رو هم بی خیال شدم کلا! یه زنگ هم زدم عمه جانم که دنده هاش شکسته، خود شیرینی و عمه من فدات شم قربونت برم و ببخشید نشد بیام با مامان این عیادتونو و خلاصه ماست مالی کردم!! همه این کارها رو از ساعت هشت که از لالا بلند شدم انجام دادم!!

خب تا نفیسه جان ماشینِ ددی محترم را کش برود بیاید دنبالم وقت دارم اینجا بلاگم!! دیروز داشتم به پریسا گلکِ نازنینم می گفتم که من هر موقع تصمیم می گیرم یه اوچولو رژیم بگیرم دقیقا از همون لحظه سه برابرِ همیشه می خورم تا وقتی که منصرف بشم از رژیم، اون وقت بر می گردم به روالِ سابق!! در همین راستا چند روز پیش بعد از پیاده روی و خرید و اینا با آمنه جان تصمیم گرفتیم بریم چیپس و پنیر بزنیم!! منتها یه اشکال کوچولو بود که پول کم داشتیم!! پولای باقیمونده رو که شمردیم دیدیم اگه یک هزار تومنیه پاره شده منو هم حساب کنیم می تونیم یک چیپس و پنیر بخوریم اونم بدون نوشابه و در صورتی که پیاده برگردیم خانه! آمنه جان فرمودن من تو کیفم چسب دارم بیا بریم تو سفارش بدیم پوله رو هم چسب می زنیم! خلاصه رفتیم تو نشستیم هر دو کیفامونو ریختیم بیرون!! هر چی پول خرد اعم از ده تومنی و بیست تومنی و پنجاه تومنی داشتیم گذاشتیم رو هم!! امااااااا، چسبِ آمنه خانوم فاسد شده بود پوله رو نمی چسبوند!! حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم؟! آبرومون داشت می رفت! حالا با اون منظره ایی که من اونجا درست کرده بودم که هر چی آت و آشغال تو کیفم بود ریخته بودم رو میز!! کیفم من که همیشه صحرایِ محشره!! بعدم که جلوی همه نشسته بودیم پول چسب می زدیم و منم که هی می خندیدم و آمنه هم بچه ام تنظیم کرده بود هر دو مین یه بار می گفت مرگ کم بخند! در همین اثتا یه کم پول خردِ دیگه پیدا کردیم و آمنه بلند شد که بره چسب بخره اونم با سقف بودجه نهایت صد تمون!! بالخره با یه چسب اومد و از بی آبرویی نجات یافتیم! وقتی چیپس و پنیر رو آورد گفت نوشابه نمی خواهید؟! آمنه زیرِ لب گفت دلمون که می خواد پول نداریم!! ای مرررررررررررررررررگ! آمنه یواش گفت ولی یارو شنید! حالا دیگه ما کلاهمون هم اونجا بیفته دیگه نمی ریم اونجا برداریم!! حالا یکی نبود به ما بگه کارد بخوره به اون شیکماتون!

این نفیسه چرا نیومد پس! فکر کنم در حینِ ماشین دزدی باباش دستگیرش کرده! یاد اون وقتا افتادم که من خونشون بودم با هم درس می خوندیم مثلا! دقت داشته باشید گفتم مثلا! شبا ساعت یازده که می شد، ما می رفتیم ماشینو از تو پارکینگ طی یک عملیات محیر العقول هل می دادیم میآوردیم بیرون تا وسط کوچه! بعد خوب که دور می شدیم ماشینو روشن می کردیم که مامانش اینا نفهمند! آخه طبقه بالا قرقٍ ما بود که درس بخونیم، مامانش اینا هم پایین بودن از بود و نبودِ ما کسی خبر نمی شد از بس که ما تاکید می کردیم مزاحم درس خوندنمون نشند!!! خلاصه ما هم که بچه مثبت و خانوم اینا می رفتیم یه چرخ می زدیم یه بستنی می خوردیم بر میگشتیم! به جونِ خودم راست می گم!!:دیی به هر حال علیرغم همه پرروییمون جرات نداشتیم بیشتر از یکی دو ساعت بیرون باشیم!

الان یه اس ام اس از غیب رسید که جور کنید آخر هفته دیگه بیایید خونه ما! به بچه ها خبر بده هماهنگ کنید به منم اطلاع بدید!! خداییش آخرِ... !! نه نمی گم من مودبم! شما خودتون جایِ خالی رو با مناسب ترین گزینه مطابق با سلیقه تون پر کنید! جمعه ظهر هم که خونه ملکه زنبورها ناهار افتادیم! اول گفتم نمی رم بعد دیدم خیلی ذوق مرگ می شه بنابراین به مامان اعلام کردم که افتخار می دم میام باهاتون که زن دایی محترمِ تازه از مکه آومده رو دق بدم!! آخ جون چه حالی می ده...!!:دییی

1 Comments:

Anonymous Don Omido said...

اول اینکه چقدر خوب اتاق منو توصیف کردی ؟! مرسی ;). دوم اینکه میبینم جیب خالی رفتید عشق و حال ! ما پول مول نمیدیم، نداریم البته. ولی چسب مسب هر وقت خواستید در خدمت هستیم. :D
راستی این ماشین دزدی ها در راستای کدام کنکور بوده ؟

6:09 AM  

ارسال يک نظر

<< Home