امروز حسابی خیس بارون شدیم، تمام راه رو پیاده اومدیم. از سر تا پامون آب می چکید، اما دوست داشتم این خیس شدن زیرِ بارونو... میگه سرده نه؟! اما من سرم را تکون می دم می گم نه!! می دانم اگر همین یک ماه پیش توی این هوا بودم می لرزیدم از سرما و صد دست لباس به همون شیوه شلخته وارِ خودم می پوشیدم! اما الان یک ماهی می شه که مدام گرممه و سرما رو هیچ رقمه تشخیص نمی دم، همانطور که رنگها رو تشخیص نمی دم!! چها روزه که به خیالِ خودم رژِ بنفش رنگم رو گذاشتم اول تو سِری رژهام که هر روز از اون بزنم اما امروز بعد از چهار روز که با رنگِ بنفشِ رژم حال کرده ام می بینم که رنگش قهوه ایه!! من اما هر روز تو آینه به لبهایم نگاه کرده ام و دیده ام که رنگ لبهایم همان بنفشِ کمرنگیست که این روزها دلم می خواسته! حتی هر روز هم به رنگِ خود رژ دقت کرده ام و مطمئن شده ام که بنفش است!! اما چرا یک دفعه امروز قهوه ای از کار در آمد؟!!! این روزها همش احساس می کنم دچارِ توهمم!! این بار اول نیست که در این یک ماه رنگها رو درست نمی بینم، تا من باشم که 5 تا رژ از یک مارک نخرم تا حداقل از مارکهایِ مختلف رنگها رو تشخیص بدم یا شاید هم باید شماره و رنگِ رژها رو یک جا یادداشت کنم!
روی تخت در دو جهتِ مخالف ولو شده ایم و لپ تاپ رو چسبانده ایم به تخت و فیلمِ کارتونی نگاه می کنیم!!! مامانش درِ اتاق رو باز می کنه و می گه دخترا فردا بیایید بریم باغ، هیچ کسی هم به شماها کار نداره، برید زیرِ کرسی و لپ تاپ رو هم بیارید تا شب فیلم تماشا کنید!! آخ جوووون من عاشقِ کرسی هستم ولی باغ نه، حال باغ اومدن ندارم! اما دلم برایِ چشمه رفتن تنگ شده، که پاهایم رو بزارم توی آب سرد چشمه و سنجاقکها رو نگاه کنم و با صدایِ بچه گونه انواع و اقسام شعرهایِ کودکانه رو بخونم و آن دخترک حرص بخورد مبادا کسی رد شود و دیوانه بازی هایِ مرا ببیند!! راستی یادم باشد اگر به قولِ تو تا فردا نظرم عوض شد و خواستم بیایم، اوتیس رو هم ببریم!! اوتیسِ ناز نازیِ من یه گاوِ عروسکیه خوشگله!!
میگه تو اخلاقت خیلی بده اصلا حسود نیستی!! می خندم! می گه مگه میشه آخه کسی اصلا حسود نباشه؟! میگم تو راست می گه خب منم یه وقتا شاید حسودیم بشه اما هیچ وقت بروز نمی دم!! می گه خب این خیلی بده آدم گاهی احتیاج داره که حسودی بشه بهش!!!! می گم خب می دونی وقتی کسی به آدم حسودی می کنه آدم لذت می بره، من اما این فرصت رو به کسی نمی دم که از حسودیِ من لذت ببره!! این حرف یهو از دهنم پرید و گرنه من عموما اینطوری افشاگری نمی کنم!
خودمو دیگه دوست ندارم، این روزها به هر کسی که پا بدهد خودم را نشان می دهم، خودِ واقعی ام را، همان دخترکِ بد اخلاقِ سردِ خودخواهِ نامهربانی که هستم! از مهربان بودن خسته شدم! بداخلاقی رو ترجیح می دهم! مهربانی بیش از حدم از من یه نردبان ساخت، ولی الان همه پله هایِ نردبانم شکسته و دیگر نه می توانم و نه می خواهم که سکوی پرتابِ کسی باشم! یک روزی توی یه ایمیل برای کسی گفتم که من زلالی و سادگیم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و به هیچ لجنی آلوده نمی کنم! اما نتونستم سر حرفم وایسم! از اون زلالی دیگه هیچی نمونده و من بیش تر از هر چیزی برایِ اون دخترکِ ساده و زلالی که در من زندگی می کرد دلتنگم!!
حالا کانالو عوض می کنیم!! آقا من یه غلطی کردم تویِ یه مهمونی، وقتی یه آهنگِ هندی اومد و از آنجا که من باید با همه آهنگها برقصم، برای مسخره بازی یه کم هندی رقصیدم، از اون رقصها که انگار دارند لامپ باز می کنند!! بعدشم خودم از خنده ولو شدم همون وسط!! اما انگار زیاد بد از کار درنیومده بود اون رقصه، حالا هر جا می رم هی ملت درخواست رقصِ هندی می دن!! بابا بیخیاااااال... منم برای مسخره بازی می گم که باید یه درخت این وسط باشه و من درخت از جنس آدم هم قبول نمی کنم!!
امروز دیوونه شدم، پنجاه تا تلفن زدم تا بالاخره سه صفحه از نشریه رو بستیم!! بزار این شماره دربیاد من دیگه آبا و اجدادم را تا حضرت آدم البته به استثنایِ بانو حوا، لعنت می کنم که بخواهم نشریه درون سازمانی در بیاورم!! حسین عزیزم هر چند تو اینجا رو نمی خونی ولی به جانِ خودم تو جرات داری موبایلت رو روشن کن!! البته به یارِ غارت جنابِ سعید خان گفته ام که پیغامم رو بهت برسونه و تو اگه فقط اندکی عقل داشته باشی موبایلت رو روشن نمی کنی!
عید هم آمد و رفت و من نه کتابهایِ دور تختم رو جمع کردم ونه میزآرایشمو و نه لباسهامو... باشد که من رستگار شوم! آمین بگویید لطفا!

2 Comments:
ابتدا اینکه از اینکه به وبلاگم سر زدید تشکر میکنم. دوم اینکه بابت دلگرمی که راجع به پروژه اینجانب نمودید خیلی واقعا تشکر میکنم. پر از انرژی بود. سوم اینکه شما ظاهراً همینجوری هم با آینه مشکل دارید و رنگ رژهایتان را درهم و برهم میبینید، امیدوارم با مفقود شدن سر مبارک در آینه حال نفرمائید. چهارم اینکه جالب مینویسی . پنجم اینکه شما که اینهمه آرشیو دارید ، داستان چیه که هیچی کامنت ندارید ؟ خدا بد نده سر کامنت ها چه بلایی آمده ؟ :D
عجب داستان رو مرموز کردی ها ! البته ما یک پارادایز دیگه هم داریم که هنوز گم نشده اما فعلا در سدد نیستم که شخص صحیح رو با خط به وبلاگش مرتبط کنم. یکی از دوستان صمیمی من هم که هنوز وبلاگ نداره ولی به اسم دابل امید امضا میکنه، اومده بود اینجا و همین سوال رو درباره کامنت ها از من پرسید! بحثمان به شوخی به این نتیجه رسید که ما خودمان که خل هستیم و هر چه دور و برمان آدم و وبلاگ خل و چله جمع کردیم . حالا که یه آدم حسابی پیدا شده که چرند نمینوسه که این وبلاگ شما باشه، حدس زدیم شاید شما هم مشکلتان بارز نیست و دچار کامنت دیلتینگ هستید و احتمالا فردا بیاییم اینجا میبینیم که کامنت های ما هم پاک شده. خوشبختانه مثل اینکه حدسمان درست از آب در نیامد :D
امیدوارم حدس با سین سینی باشه. یادم نیست.
موفق باشید . همین دور و بر ها هستیم . ;)
ارسال يک نظر
<< Home