Tuesday، April 10، 2007

زنگ زده می گه تو خجالت نمی کشی 15 روزه از من خبر نداری! می گم خودت گفتی من حالم خوش نیست هر وقت میزون بودم خودم خبرت می کنم! می گه حالا من گفته باشم، یعنی تو دلت برایِ من تنگ نشده بود! ته دلم می گویم این روزها به نبودن آدمهای زندگی ام عادت کرده ام، به دلتنگی هم همینطور! منتهی زیاد به خودم محل نمی زارم که این دلتنگی ها بخواهد سرم آوار شود! به احساساتم بها نمی دهم! اما خوب که فکر می کنم می بینم دلم برایش تنگ شده بوده، ولی چه اهمیتی دارد مگر؟! دلم برایِ خیلی چیزهای دیگر هم تنگه خب، اما هیچ کدام را به رویِ خودم نمی آورم!

مامان می گه چند وقت پیش خواب دیدم که داری تو یه دریای پر از گل و لجن شنا می کنی، هر چقدر صدایت می زدم که بیا بیرون لجنها غرقت می کنه اما تو می خندیدی و خوشحال بودی! تو خواب هم به همان اندازه بیداری احمقم! راست می گویی مامان من مدتها در لجن دست و پا زدم اما خوشحال بودم و عین خیالم نبود! مامان، می دانی من خودم هم لجنی شدم و هر چه می روم حمام تا این لجنها را بشویم بلکه پاک شوم نمی شود این لجنها با تار و پودم عجین شده انگار...

کتابِ "و دیگران" رو دیشب خوندم، دوستش داشتم، اما خواندنش در این شرایط دیوانگی بود! مثل همیشه زنهایی که تن به نقشهای مادری و همسری نمی دهند زیرِ بار فشار سنت تک تکِ استخوانهایشان خرد می شود! آنجا که راوی خطاب به زینت می گوید: "آخ که چقدر دلم می خواهد دیدارِ بعدی همین دنیا باشد زینت!" خیلی فکر کردم! من اصولا دیگر هیچ دیداری را دلم نمی خواهد چه اینجا که دنیاست و چه آنجا که می گویند روز حساب ست و من به بودنش ایمان ندارم! دیگر حتی برای باز پس دادن حساب هم نمی خواهم که گذرمان بهم بیافتد! "ودیگران" گاه جملات تکان دهنده ای دارد، خیلی تکان دهنده...

هزار تا کتاب دورِ تختم چیدم که بخوانم. کتابِ بعدی که شاید دلم بخواهد بخوانم "هیولا" ست. البته مطمئن هم نیستم! می پرسه می شه یه چند تا از این کتابهای دورِ تختت را ببرم بخونم؟! نه محکمی می گویم که خودم هم تعجب می کنم! می گه چرا آخه؟! می گم خب می دانی که زیاد رو به راه نیستم، این همه کتاب چیدم دورم که هر وقت میلم کشید چند صفحه ای از یکیشان را بخوانم و البته می دانی که من چه آدمِ دم دمی مزاجی هستم!

خیلی پررویی ست که آدم هوار تا کار داشته باشد و اون وقت همش دنبالِ نت بازی و کتاب خواندن باشد!

1 Comments:

Anonymous Don Omido said...

مثل اینکه همه مادر ها در این فصل خوابنما میشوند . عجب ها :دییی . این جمله آخرت هم بد تکان دهنده بود . شانس آوردم که من کتاب خوان تیری نیستم وگرنه یک بد بدبختی به اون بذبختی های دیگم هم اضافه میشد. چه شانسی آوردم ها :دییی

6:48 AM  

ارسال يک نظر

<< Home