جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۸۵

امممم... باید بهش تبریک بگم نه؟! رو مودش نیستم متاسفانه بی خیال!!! باشه یه وقت که سر حال بودم، امشب ناخوشم!! البته هیچ معلوم نیست، شاید بشه مثلِ قضیه اون بنده خدایی که سه سالِ میخوام بهش زنگ بزنم ولی هنوز تو مودش قرار نگرفتم! همینه که هست!!!

چند روزِ شبا که می شه حالم بد می شه، چه مرگم می شه خودمم نمی دونم! احساس می کنم تو قفسم دلم رهایی می خواد ولی بال و پرمو چیدن هولم دادن لبِ پرتگاه می گن بپر! سرمو می چرخونم نگاه می کنم ولی همه سر بر می گردونند امید به کمک کسی نیست، نجات دهنده در گور خفته است...

هنوز هم وقتی یادم میافته می خوام همه چیزُ بهم بزنم! حالم بد می شه! ولی چرا کشش می دم نمیدونم... میدونم البته، دلیلش اینکه حالا وقتش نیست!

این دو روزه خیلی کا ردارم و گرنه می خواستم برم با بچه ها اساس نامه رو تنظیم کنیم اون پولِ لعنتی رو بگیریم! ببینم از این پول یه لپ تاپ برای من در میاد یا نه...

برم بخوابم خیلی دارم چرت و پرت می گم، اون چیزی که باید بگم تا سبک شم اینجا نمی شه بگم...

خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی