ورژنِ خانومِ مارکوپولو که همانا من می باشم از سفر بر می گردد!! :دییی البته من دیروز اجلالِ نزول کردم، اما از دیروز تا به حال هم خونه نبودم، رفته بودم خونه نفیسه جان برای ادیتِ نهایی نشریه. دیروز از ساعت چهارِ عصر تا دو نیمه شب، من و نفیسه و حمید سرمون سه تایی توی یه کامپیوتر بود تا اینا ادیت بشند، دوباره صبح ساعتِ هشت نشستیم تا ساعت 11!! دیگه تا تموم شد من ریختم رو مموری همه رو، و حالا الان از خانه خودمان می لاگم!!:دییی
عاشقٍ اسم نشریه امان هستم، توی سخن نشریه هم توضیح دادیم که این اسم از کجا اومده و اصلا چه جوری باید تلفظ بشه و به چه معناست. اما اینجا نمی نویسم که یک موقع کسی زبانم لال با سرچ به اینجا نرسد!! این شماره صفر ست و ما همه تلاشمون رو کردیم که خوب از کار دربیاید و من خیلی دوست دارم نظر غیر مغرضانه دوستانم رو بدونم. برای بچه های ان.جی.او که پست می کنیم و برای بقیه کسانی هم که نظرشون برام مهمه می فرستم یه نسخه از نشریه رو. اکی بسه دیگه خیلی نشریه بازی شد!!
اما می رسیم به خودم که چهار شبِ متوالیِ که ساعت 4 خوابیدم و حسابی کمبود خواب دارم! و هیچ کدام از این شبها را هم خانه نبوده ام! شب اول که حسابی حیرون بودم. احساس این که الان خانه نیستم و کامپیوتر خودم نیست و تختم نیست و چراغ مطالعه ام نیست که تا هر موقع دلم خواست کتاب بخونم و بنویسم و مثل روح سرگردان در خانه بچرخم و یک چیزی بخورم، بیچاره ام می کرد! من اما ادا و اصولم را همه جا با خودم می برم، از اینکه سرم را بگذارم رویِ بالشِ یکی دیگر، حالا هر کسی خوشم نمی آید. بالشم را با دستمال کاغذی های بزرگ پوشاندم اما خوابم بم نمی برد. هزار بار تصمیم گرفتم بلند شوم بروم دمِ درِ اتاقِ کناری، در بزنم و از پسرک سیگار و از آن آت و آشغالهایِ دیگر که می دانم خودش می کشد بگیرم و بنشینم نرم نرمک بکشم بلکه از این فکر و خیالهای لعنتی جدا بشم! اما مثل یک بچه مثبتِ نمونه چراغ مطالعه میزبان را روشن کرده و تا صبح توی دفترچه کوچکم نوشتم و نوشتم...
گاهی وقتها نظرم عوض می شود و تصمیم می گیرم که راهِ ساده تر را انتخاب کنم! یعنی وا بدهم!! یک دوره طولانی و شاید هم کوتاهِ دیپرشن را بگذرانم و اعلام عمومیِ افسردگی کنم و هر غلطی اعم از اشک و ناله و زاری که دلم می خواهد بکنم واز هیچ چیز و هیچکس هم نترسم و دغدغه قوی بودن هم نداشته باشم!! اما بعدش خوبِ خوب بشوم!! تنها مشکلم این ست که نمی دانم که اینطوری خوب می شوم یا نه... فقط اینکه بعضی لحظه ها واقعا می بُرم.
پنج شنبه را یک مهمونیِ توپ دعوت شده ام و از آنجایی که شانس من به شدت زیبا خانوم تشریف دارند همان شب یک عروسی توپ هم دعوت شده ام!! بعد از ماهی سالی هم که مهمونی و عروسی دلخواه پیدا می شود با هم می افتد هر دو تا رو دلم می خواهد بروم خب! حالا چه جورش خدا می داند!!
حالا اگر حوصله کنم، مهمانیهای این چند روز را می نویسم! فقط از عید به این طرف من هر بار که تو آیینه به خودم نگاه می کنم بک خاک بر سرت به خودم می گویم!! این شیرینی و آجیل و شکلات منو بیچاره کرد!!!

1 Comments:
خسته نباش خانوم مارکو، به سلامتی دیدم که هر بار میاییم خانه تشریف ندارید، فهمیدم که خبری هست ! در مورد اون مبحث افسردگی و اینا هم من پیشنهاد میکنم یه سر بروید در خانه پریسا، احتمالا بتواند کمک کند. ( دو نقطه دییی ) . راستی شما که خودتون دو تا دو تا دعوت میشید عروسی و مهمانی ، دلتان را برای دعوت به عروسی بنده صابون نزنید. از این خبر ها نیست. زهی خیال باطل. :دییی
ارسال يک نظر
<< Home