Saturday، April 14، 2007

من این چند روزه حسابی گرفتار بودم، البته بخشی از این گرفتاری مربوط به ترافیکِ مهمونی های این روزها بوده!! بخشیش هم مربوط به پروژه جدیدیِ که گرفتم و هنوز حتی طرفش هم نرفتم و دست کم باید یه پکیجش رو تا آخر هفته تحویل بدم! الهی خدا منو مرگ بده که اینقدر بازیگوشم!! هی به خودم می گم بیخیال، آخرِ شب که همه خوابیدن و دیگه من خیالم راحت بود که هیچ تنابده ای بیدار نیست می شینم سر پروژه! و این یعنی اینکه مراسم کتاب خوانی آخر شب تعطیل می باشد!

پنج شنبه روزِ شلوغی بود، از صبح که با رضی رفتم بیرون دنبال یه سری کارا، ظهر ساعت دو اومدم خونه و با همه تلاشی که کردم نخوابم ولی دستِ آخر به دیار باقی شتافتم! و این یعنی که، من که یک هفته ست به همه دوستام گفتم من زود میام مهمونی و زود هم می رم، اگه می خواهید منو ببینید (!!!) زود تشریف بیارید، آخر از همه رفتم! اونم با موهای خیس که پشتِ سرم با یه کلیپس جمع کرده بودم و بدون هیچ آرایشی! و یادم هم رفت که کفشهایِ مهمونیم رو بپوشم و با عجله گالشهای پیاده رویم رو پوشیدم رفتم اون هم در حالیکه پشتِ کفشمو خوابونده بودم!! کیفِ مهمونیم رو هم یادم رفت ایضا و این بدان معناست که، کیف که نه، همون ساکی که همیشه دنبالمه و از شیر مرغ تا جونِ آدمیزاد توش پیدا می شه رو با خودم برده بودم! اماااااا... دوستم خونه شونو عوض کرده بودن و تنها آدمهایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن که من به آدرس پیدا کردن چه آدمِ گیجیم و چه بسا که اصلا هم آدرسو پیدا نکنم! خلاصه موبایل به دست، اینا آدرس دادن تا من پیدا کردم! بعد رسیدم دمِ در لیلی از پشت موبایل می گه دیگه رسیدی، دارم از پنجره می بینمت حالا زنگ دوم رو بزن تا درو برات باز کنیم!!!!! در که بالاخره باز شد، اما بنده توی این آپارتمان هشت طبقه گم شدم و نمی دونستم که خونه دوستم کدوم طبقه ست!! حالا تو راه پله موبایل خط نمی ده و البته می دونید که هنوز آسانسور اختراع نشده! من نمی دونم چرا آسانسور به این گنده گی رو ندیدم! حالا من هشت طبقه رو هی رفتم پایین هی اومدم بالا، هیچ اثری از مهمونی هیچ کدوم از طبقه ها نبود! بعد از یه ربع بالاخره دوستانِ عزیزم که نگران شده بودن تشریف آورده بودن دم درِ ورودیٍ اصلی! که اینقدر جیغ جیغ می کردن دمِ در که من از طبقه سوم صداشونو شنیدم اومدم پایین و بالاخره دیدار میسر شد و من از خطر گم شده گی نجات پیدا کردم! و تازه با راهنمایی های دوستِ عزیزم موفق به دیدنِ آسانسور هم شدم!

پنچ شنبه در حلقه دوستان واقعیم، قدرشان را بیشتر از هر زمانِ دیگری دانستم، قدر دوستیهایِ بی توقع و بی منتشان را، که به چشم نردبانی برای بالا رفتن بهم نگاه نمی کنند و مراعاتِ شانه هایِ ظریفم را می کنند. پنج شنبه بیش از هر زمانِ دیگری دوستشان داشتم و حضورشان برایم دلگرمی بود...

آخرایِ مهمونی، رضی بچه م یک ساعت موهامو سشوار کرد که می خوام برم عروسی خوشگل باشم و اینا... ولی برگشتنه تو چنان ترافیکی گیر افتادم که وقتی رسیدم مامان جانم اگه تبر داشت منو به قطعه هایِ مساوی تقسیم می کرد! عروسی هم هوار تا خوب بود و من اینقدر خسته بودم آخرِ شب که برای اولین بار تو این چند وقت احتیاج نبود کتاب بخونم تا لالام بره!

از امروز که شنبه ست دوست ندارم بنویسم چون یادم می افتد که هنوز بر شانه های لعنتی من سوار ست و امروز دو ساعت از وقت نازنینم رو برای پیگیری کارهایش به هدر داده ام و دو ساعت دیر رسیدم به دفترمان، من هنوز هم دارم سواری می دهم...

2 Comments:

Anonymous dodo said...

پس بالاخره پنجشنبه ختم به خیر شد و به هر دو داستان رسیدی :دییی. ولی یادم باشد اگر خواستیم شما را دعوت کنیم پارتی یا جایی یک نفر بفرستیم اسکورت کند! شانس آوردی که 8 طبق بود ! اگر 18 طبقه بود چی میشد؟؟ :)). امضا دون سابق

8:04 AM  
Anonymous امید said...

خیلییییییییی ( لاتی بخون، یعنی با فتحه روی خ) گیجی! به جان خودم!

1:43 AM  

ارسال يک نظر

<< Home