الان یه سر به اون وبلاگم زدم، احساس خیلی خوبی بهم میده، بوی رهایی میده، بوی نفس کشیدن... به خاطر اینکه آزادانه هر چی دلم خواسته نوشتم بدونِ اینکه تنم بلرزه!
پاهام دوباره درد میکنه، یا به عبارتی انگار تمامِ رگهای پام خشک شده و نمی تونم راه برم و این همه یادگارِ پر کشیدنِ میناست، با اینکه یه شش ماهی می گذره هنوز هم مدام تو ذهنمه، زنده و پررنگ. تنها چیزی که تسکینم میده اینِ که پیشه مامانیشه و من میدونم که مینا چقدر برایِ مامانش دلتنگ بود... وقتی نفیسه ای که هر روز به من زنگ می زنه بعدِ چند روز بی خبری بهم زنگ زد با اون صدایِ گرفته، تصمیم گرفتم فضولی نکنم تا خودش بگه چی شده البته اون لحظه فکر می کردم پایِ مسائلِ خصوصی در میونه نه مرگِ یه رفیق! حال و احوال کرد و یه کم از این ور اون ور حرف زدیم و آخرش که می خواست تلفن رو قطع کنه گفت: راستی ببخشید این چند روز گرفتار بودم... ختم و این صحبتا! گفتم: ختم کی؟! گفت: مینا!! منم گفتم: آهان خوب باشه، خدافظ!!! تازه گوشی رو که گذاشتم انگار از خواب پریدم و فهمیدم نفیسه چی گفته!! همونطور موندم دیگه نتونستم تکون بخورم، سعی کرم پاهامو تکون بدم ولی چنان دردی می پیچید تو تنم که نشستم، بغضم ترکید! برایِ اولین بار تو همه عمرم بلند بلند گریه کردم، خبری از اون اشکهای بی صدایِ همیشگی نبود! صدایِ دخترک، صدای گریه خودم به گوشم نا آشنا بود!! اون روز، روز خیلی بدی شد تو زندگیم! از اون به بعد هر موقع که اعصابم به شدت تحریک می شه این پا درد لعنتی میاد سراغم!
فکرشم نمی کردم که کسی رو که یه روزی اون همه دوست داشتم حالا برام بشه استخونِ لایِ زخم! که اگر برش دارم یه جور درد داره، اگه باشه هم یه جور دیگه...

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home