به من نگو فرشته! حالم بد مي شه!! من فرشته نيستم... حداقل فرشته تو نيستم!!! مي فهمي؟ متوقفش كن خواهش مي كنم!
جمعه، دی ۰۹، ۱۳۸۴
چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴
دلم هوس ماسوله كرده....دلم كوچه هاشو مي خواد كه هم سقف خونه ست هم حياط هم كوچه... دلم اون مغازه رو مي خواد كه ازش مهره مار با گردنبند خريديم. دلم اون بازار پيچ در پيچش رو مي خواد ... دلم مي خواد دوباره برم ماسوله بعد برگشتنه بريم ماهدشت و من برم لب استخر بشينم مثل اون دفعه مسيج بازي كنم با همون قيافه خواب و خمارم....!
نمي دونم چرا هيچ موجود دوپايي گول منو نمي خوره كه ببرتم ماسوله!
سهشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۴
اينها بخشهايي از كتاب "نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد" اثر خانم اوريانا فالاچي ست كه من خيلي دوستش دارم و مي خوام اينجا براي خودم بنويسم تا هر از گاهي يه نگاهي بندازم... در ضمن اين كتابي كه من دارم زير خاكي ايه! و چاپش براي قبل از انقلاب. چاپ جديد رو آقاي گلرويي ترجمه كرده به گمانم و اين رو خانم ويدا مشفق كه خيلي هم نثر قويي دارند و به نظر من از ترجمه جديدش خيلي بهتره...
-اگر پسر متولد شوي هيچكس به تو نخواهد گفت كه واژه گناه آن روزي متداول شد كه ((حوا))سيب ممنوعه را به دهان برد.
آدم كلمه زيبايي است چون حد و مرزي براي زن يا مرد بودن تعيين نميكند و تفاوتي بين آنكه دم دارد يا ندارد نمي گذارد. قلب و مغز هيچكدام جنسيت ندارد رفتار هم همينطور. اگر تو قلب و مغز داشته باشي من هرگز به تو تحميل نخواهم كرد كه چون زن هستي يا مرد بايد فلان طرز فكر و فلان طرز رفتار را داشته باشي.
- پستي حيوان خونخواري است كه در كمين ماست. چنگالهايش را هر روز به بهانه مصلحت احتياط و گاهي عقل و كمال به بدن همه انسانها فرو مي كند و كمتر كسي در مقابلش مقاومت به خرج مي دهد. آدمها تا زماني كه در معرض خطري قرار دارند پست و وقتي خطر گذشت آدم مي شوند.
- قوانين زورگويان فقط يك امتياز دارد : مي تواني در مقابل آنها مقاومت كني و بعد بميري. تو با هر روشي كه زندگي كني نمي تواني در مقابل اين قانون كه هميشه قويترها زورگوها و كم گذشت ترها برنده هستند عصيان كني.
-من خسته شده ام و به خدا اعتقاد دارم خدا علامت تعجبي است كه با آن تمام تكه پاره ها را بهم مي چسبانند وقتي كسي به خدا اعتقاد دارد معنايش آنست كه خسته است و ديگر نمي تواند به تنهايي پيش رود....
دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۴
آدمي رو كه خوابيده مي شه بيدار كرد ولي آدمي كه خودشو زده به خواب نه...
فكر كنم سهمم رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه بايد ادا كردم. ديگه خسته شدم كافيه....
تنها فايده اي كه قرص كديين داشت برام اين بود كه مثل جسد افتادم روي تخت و نمي تونستم تكون بخورم ولي حتي دريغ از يه قطره خواب! اين ذهن لعنتي مثل ساعت كار مي كنه و هي فكرهاي مزخرف به هم مي بافه! يواش يواش دارم ماليخوليا مي گيرم!
مامان جانم معذرت كه امروز بيرون ناهار خوردم و الكي بهت گفتم سرم درد مي كنه اشتها ندارم! از بس از ظهر اصرار كردي يه چيزي بخورم عذاب وجدان گرفتم خب! :( نمي دونم چرا دروغ گفتم اصلا!!
نمي دونم چرا در مواجهه با آدمهاي عادي دچار مشكل شدم! ( حالا نه اينكه من آدم خاصي باشم!!). امروز خيلي از خودم بدم اومد كه اينقدر لوس و پررو و خودخواهم! حتي الان هم كه يادم مي افته اشك تو چشام جمع مي شه از اين حركت ابلهانه ام! امروز كه سوار تاكسي شدم يه آقايي هم سوار شد با يه پسر هفت هشت ساله از نوع لباس پوشيدنشون معلوم بود كه خيلي وضع مالي مناسبي ندارند... نمي دونم چرا نا خوداگاه با يه اكراه احمقانه خودمو كشيدم عقب!! سريع از اين كارم پشيمون شدم ولي فايده نداشت مرده بيچاره ديد بد ادايي بنده رو! بچه اشو محكم گرفت تو بغلشو تا آخره مچاله نشست. خيلي ناراحت شدم ولي ديدم اگه هر چيزي هم بگم به عنوان معذرت خواهي بدتر مي شه. بيچاره وقتي مي خواست پياده بشه با يه لحن شرمنده اي گفت ببخشيد آبجي! ديگه مي خواستم از خجالت بميرم كه اينقدر بي شعورم!
ديگه به ديوونه شدن خودم ايمان آوردم! پريروز همينطور كه داشتم از خنده غش و ضعف مي رفتم يه دفعه اي زدم زير گريه اونم بلند بلند!! تلخترين حسي بود كه تا به حال تجربه كردم. يه ضرب المثل چيني هست كه مي گه قلب دوتا اتاق داره. يكي اتاق غم و يكي اتاق شادي... گوشهاي اتاق غم خيلي تيزه اگه زياد بخندي غم بيدار مي شه ( اشاره به اينكه وقتي زياد مي خنديم از چشمهامون اشك مي ياد) ولي متاسفانه شادي گوشش كره هر چقدر گريه و زاري كنيم شادي بيدار نمي شه! ولي مسيح يه جمله اميد بخش داره كه مي گه "خوشا آنان كه غمگينند چرا كه شادي بزرگتري در انتظارشان است.
دلم براي اون وقتها تنگ شده كه مامان تصادف كرده بود ومن خودمو لوس مي كردم مي رفتم بزور روي تختش مي خوابيدم و مامان بزرگم مي گفت كم خودتو لوس كن دختر گنده! دلم براي خيلي چيزاي ديگه هم تنگ شده كه مي ترسم اگه بنويسم از نوستالوژيش دق كنم...
یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴
بالاخره بعد از دو روز تصميم گرفتم كه بيام اينجا افاضه فضل كنم!
خب ديروز كه تشريف مباركم رو بردم مهموني چه همه هرهر و كركر كردم! تازه شبم موندم! البته من كه درس و زندگي ندارم!! امروز هم كه صبح رفتم بيرون... عصر هم با رضي جونم رفتيم تئاتر! چه همه مزخرف بود!! هيچ حسي رو انتقال نمي داد خيلي خنثي بود! ما كه نفهميديم چي شد ولي اميدوارم كارگردان فهميده باشه! اسمش هم بود "ايستاده ها سر سوراخ سوپ خوري"!!!! ولي بعدش رفتيم با رضي ددركلي گپ زديم واينا خيلي خوش گذشت. خب من كه امسال امتحان فوق نمي خوام بدم سه جلد نورتن هم كه مثل آيينه دق جلوم نيست!نقد ادبي و اينها هم كه همه رو كتاباش رو تموم كردم پس مي تونم هر روز برم ددر!! درست از زماني كه تصميم گرفتم صبح تا شب برم كتابخونه و خودم رو ببندم به اين كتاباي لعنتي پارتنر درس خوندم ديگه نمي تونه هر روز بياد كتابخونه!! منم كه تنهايي آدم اين حرفها نيستم! خونه هم باشم كه اوضاع به همين منوال مي باشد!!
راستي تو اين نمايش يه تيكه با حال بود كه بنده بسي لذت بردم! دستيار كارآگاه به جناب كارگاه گفت قاتل آدمه؟ كارآگاه گفت آره. گفت زنه؟ گفت نه اينقدر آدم نيست!!! :))))))
حسرت يه خواب درست حسابي به دلم مونده. حسرت اينكه وقتي مي خوابم نصف شب از خواب نپرم و تا صبح بال بال نزنم تازه خوشحال باشم كه ديگه بيدار شدم و از اين كابوس هاي لعنتي نجات پيدا كردم! دلم فقط 8 ساعت خواب با آرامش مي خواد... دلم مي خواد صبح كه بيدار شدم ديگه چشمهام پر از اشك نشه كه اي واي دوباره يه روز ديگه...
تصميم گرفتم از اين به بعد به ازاي هر يه لحظه خوبي كه دارم يه كار خوب انجام بدم براي ديگران. براي امشب هم مي خوام به يكي زنگ بزنم كه خيلي خودخواهيم مياد بهش زنگ بزنم ولي مي خوام روي غرورم پا بذارم.
تنها چيزي كه اين چند روزه بهم انرژي مثبت داده نگاه كردن به لاكهاي صورتي رنگ ناخنهاي پامه!
جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴
امروزتشريفم رو بردم پيست دوچرخه سواري! خيلي خوش گذشت فقط از سرما آلاسكا شديم و زير بارون هم موش آب كشيده شديم و گرنه مشكل ديگه اي نبود! خب البته از قديم گفتند "نابرده رنج گنج ميسر نمي شود!" چقدرم دوچرخه سواري گنجه واقعا! ولي خب حضور دوستان اراذل باعث مسرت خاطر فراوان شد! بعد از يه مدت كه واقعا من هيچ جا نمي رفتم به جز كتابخانه و مهموني و خيابون گردي و اينا... خيلي حال داد. فقط بايد يه هفته از پا درد زار بزنم آخه نيست كه من خيلي ورزشكارم اينه كه يه كم حساسم! امروز خيلي هوا توووووووپ بود جون مي داد براي رقصيدن!!! چيه خوب هر كي يه نوع بيماري داره ! منم بيماري رقص دارم! قطعا اگه در اين كشور گل و بلبل زندگي نمي كردم مي رفتم رقاص مي شدم!! اينو گفتم ياد يه چيزي افتادم! چند روز پيش يكي به من گفت تو كه همش داري مي رقصي! بعد من خيلي تعجب كردم كه اين رقص منو كجا ديده چون يه دوست خيلي خيلي دوره.... بعد گفت دو سال پيش كه اردو بوديم من هر وقت ميامدم اتاق شما تو در حال قر دادن بودي!!! خدايا توبه :)))))
يه هفته ست منتظرم اين تلفن لعنتيم قطع شه ولي هنوز نشده. كم مونده برم مخابرات در خواست بدم اين تلفنو قطع كنيد زودتر تو رو خدا بلكه من يه كم درس بخونم! البته اصلا نمي دونم چقدر مي تونم مقاومت كنم و تلفن روقطع نگه دارم!
آهان راستي در راستاي اينكه ما همه كارامون چپه ست ديشب رو يلدا گرفتيم! بعد رفتيم يه جا مهموني كه وقتي برگشتيم مامان جانم فرمودند خيلي جلف شدي چرا اينقدر خنديدي؟! ديگه هيچ جا نمي برمت!!! منم بهش گفتم نارحت نباش مامان شفا با خداست!! شايد يه روزي خوب شدم!!!
خيلي چرت و پرت مي نويسم مي دونم....
پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۴
امروز هوا ابريه منم همينطور...
الهي بميرم من كه اينقدر فضولم! يه هفته هست كه يه نمايشگاه بيولوژي بر پا كردند تو دانشگاه امروز گفتيم بريم ببينيم!! واي خدا به دور سكته زدم! قسمت تشريحش ديدم توي يه سيني دل و روده ريخته بيرون دورشم پنبه هاي سفيده(!!!) بعد يه كم بالاترشو نگاه كردم ديدم اي واي كله داره! حالا نگو يه خرگوش سفيد بود تشريحش كرده بودند و اون چيزايي كه من فكر مي كردم پنبه ست پوست خرگوش بيچاره بوده!!
تو قسمت جنين هاش جنين گوساله خيلي جالب بود مثلا جنين بود ولي چه همه گنده بود!! يه افعي شاخدار هم كرده بودند تو يه چيزي شبيه آكواريوم هي ورجه وورجه مي كرد! درشم فقط با چسب شيشه اي يه دور چسبونده بودند! كه هيچ بعيد نبود با حركتهاي ماره كه هي خودشو مي كوبند به اون در كذايي باز بشه دره!! يه قسمتشم موش آز مايشگاهي و لاك پشت و اينا بود كه هر چي دختره تلاش كرد من به لاكش دست بزنم موفق نشد! راستي نمرديم و باد بزن دريايي هم ديديم! ولي خداييش خوشگل بود! ولي از همه بهتر قسمت پروانه ها بود بعضي هاشون واقعا قشنگ بودند... يه سري پروانه بنفش رنگ بودند كه خدا بودند! من هر چي اين دست و اون دست كردم حواس پسره پرت شه من اون پروانه بنفش ها رو بلند كنم فايده نداشته بيد! ( چه مي شه كرد بي فرهنگم خوب!!). خلاصه اينكه خيلي مستفيض شديم!
دلم عجيب هوس كنسرت و تئاتر و يه نمايشگاه عكس كرده يه كم هم دلم هوس شوي لباس كرده محض خنديدن به مانكنهاي از نوع ايراني! هنر خونم بد جوري اومده پايين! يكي دو هفته ديگه همش رو با هم مي رم بعد ميام اينجا فوز مي ذارم! خوب من لوسسسسسسسم ديگه!
اين روزها خيلي سخت مي گذرند خيلي خيلي سخت... همچنان يكي تو دلم رخت مي شوره هر كي كه هست خيلي عصبيه چون بد جوري چنگ مي زنه!
چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴
گفت فقط صبر! و من اصلا آدم صبوري نيستم هيچ وقت نبودم نمي تونم باشم! صبوري با ذات من سازگار نيست ولي چاره اي نيست. هر وقت تحملم تموم ميشه بهش زنگ مي زنم مي گم استاد حالا چيكار كنم؟ مي گه بازم صبر! افسوس كه بهت ايمان دارم...
ديشب كه زنگ زدم به استادم خانمش گوشي رو برداشت و خيلي خوب بر خورد كرد يه لحظه خودمو گذاشتم جاي اون كه چقدر خوب كنار مياد با اين قضيه كه يه دختر از نوع من با ادا و اصول و هر هر و كركر كه وقتي سر حالم خدا هم از پس خنديدنم بر نمياد كنار مي ياد! تازه من خوبشم خيلي از بچه ها باهاش ارتباط دارند. دكتراي فلسفه داره و هميشه آمادست براي كمك فكري ... به اين فكر مي كردم كه اگه من جاي خانوم استاد بودم به قول يكي از دوستان پوستشو مي كندم!!! بي جنبه ام ديگه!!
دوباره رسيدم به جايي كه نبايد هيچ نوع كتابي بخونم و نه هيچ نوع فيلمي ببينم. كوچكترين تلنگراين آرامش لعنتي رو كه با هزار زجر و مكافات حفظ مي كنم از بين مي بره! الان از اون وقتهاست كه خوندن يه كتاب از نوع كتاب هاي عباس معروفي مي فرستتم امين آباد!! والا.....
ميگن امشب سپيدي بر سياهي غلبه مي كنه ولي من باورم نمي شه!
پ.ن: مثل سگ پشيمونم كه لينك ايجا رو به بعضي از دوستام دادم! تو رو خدا نخونيد!...
ديگه نمي شه اين مدلي برم دانشگاهمون!!! بايد برم يك عدد شلوار كوتاه تا زير زانو بخرم!! ( اخه شلوار كوتاه هاي من اينقدر كوتاه نيستند! در مقايسه با شلوارهاي تا زير زانو ماكسي حساب مي شند!!). بعدشم يه دونه مانتو كه از تونيكهاي معمولي هم كوتاهتر باشه و جلوي موهام رو يه هايلايت جيغ بكنم! فقط مشكلم اينجاست كه هيچ جوره نمي تونم از ساعت 5 صبح بلند شم و به امر وقت گير مكاپ بپردازم بلكه تا ساعت 7 اماده بشم!
اين ليدي اشراقي منو نفيسه رو كشته!! هر روز صبح ساعت 7 كه ما مي ريم دانشگاه اين خانوم پاي تلفن وا يساده هر هر و كر كر مي كنه! فكر كنم شبا همون دانشگاه مي خوابه! در مورد وضع ظاهرشم نمي گم كه داغم تازه مي شه! آخه مامان بزرگ اين خانوم توي دبيرستان دبير ما بود و به جاي ادبيات سر كلاس اخلاق تدريس ميكرد و يه ريز ما رو به حجاب توصيه مي كرد و از نوه هاش تعريف مي كرد كه چقدر محجبه هستند!!!! اون وقت اين خانوم نوه همون سر كار محترم دبير سابق ما هستند!
يه چيز خيلي جالبي كه من تو دانشگاه مي بينم اينه كه از هر ده نفر نه نفر شون سرشون كردند تو موبايلشون دارند ريز ريز حرف مي زنند و از لبخند مليحشون پيداست كه تو هپروت سير مي كنند يا مشغول امر مقدس مسيج بازي هستند! ( البته اين آخري رو خودم دچارشم بد!!). اون يه نفري هم كه از اون ده نفر باقي مي مونه پاي تلفن عمومي مي ايسته!! خلاصه كنم كه تو دانشگاه ما همه سخت مشغول تحصيل مي باشند!
سهشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۴
الان دستمال كاغذي هاي دور كيبوردم رو جمع كردم. 28 تا بودند!!
دستمال كاغذي هاي كنار تخت و روي ميز آرايشم رو يه روز ديگه جمع مي كنم!! هر كدوم از اين دستمال كاغذي ها يه حكايت جدا دارند!! دستمال كاغذي هاي ميز كامپيوتر.... دستمال كاغذي هاي كنار تخت و دستمال كاغذي هاي ميز آرايش!!!!!
من از تغيير متنفرم! يا حداقل الان اصلا آمادگي هيچ نوع تغييري رو ندارم! دلم مي خواد همه چيزاي قبليم رو با چنگ و دندون بگيرم تا از دستم نرند تا شايد ارامش هميشگيم رو به دست بيارم.....
پ.ن: از اينكه بعضي از بلاگرايي كه من عاشق بلاگهاشون بودم دارند پشت سر هم خداحافظي مي كنند خيلي دلم مي گيره
دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۴
حالا كه اكانت ابتياع نمودم ميل دارم كه بنويسم! ( چه غلطا!!) ! من بيشتر اينجا هدفم اينه كه غر بزنم! البته به همراه يه سري چيزاي ديگه كه هنوز براي خودم هم روشن نبيد! و اميدوارم كه اين وبلاگ به سرنوشت محتوم دليشن مثل وبلاگهاي ديگه ام دچار نشه! ( البته وبلا گهاي ديگه در گروه شهداي گمنام طبقه بندي مي شند!).... تكبير
پ. ن: الان كه داشتم يه دور اين نوشته رو مي خوندم كلي خنديدم! به خاطر همين شايد يه هدف اين چرنديات نوشتن هم خنديدن باشه!
