چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

گفت فقط صبر! و من اصلا آدم صبوري نيستم هيچ وقت نبودم نمي تونم باشم! صبوري با ذات من سازگار نيست ولي چاره اي نيست. هر وقت تحملم تموم ميشه بهش زنگ مي زنم مي گم استاد حالا چيكار كنم؟ مي گه بازم صبر! افسوس كه بهت ايمان دارم...

ديشب كه زنگ زدم به استادم خانمش گوشي رو برداشت و خيلي خوب بر خورد كرد يه لحظه خودمو گذاشتم جاي اون كه چقدر خوب كنار مياد با اين قضيه كه يه دختر از نوع من با ادا و اصول و هر هر و كركر كه وقتي سر حالم خدا هم از پس خنديدنم بر نمياد كنار مي ياد! تازه من خوبشم خيلي از بچه ها باهاش ارتباط دارند. دكتراي فلسفه داره و هميشه آمادست براي كمك فكري ... به اين فكر مي كردم كه اگه من جاي خانوم استاد بودم به قول يكي از دوستان پوستشو مي كندم!!! بي جنبه ام ديگه!!

دوباره رسيدم به جايي كه نبايد هيچ نوع كتابي بخونم و نه هيچ نوع فيلمي ببينم. كوچكترين تلنگراين آرامش لعنتي رو كه با هزار زجر و مكافات حفظ مي كنم از بين مي بره! الان از اون وقتهاست كه خوندن يه كتاب از نوع كتاب هاي عباس معروفي مي فرستتم امين آباد!! والا.....

ميگن امشب سپيدي بر سياهي غلبه مي كنه ولي من باورم نمي شه!

پ.ن: مثل سگ پشيمونم كه لينك ايجا رو به بعضي از دوستام دادم! تو رو خدا نخونيد!...