جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

امروزتشريفم رو بردم پيست دوچرخه سواري! خيلي خوش گذشت فقط از سرما آلاسكا شديم و زير بارون هم موش آب كشيده شديم و گرنه مشكل ديگه اي نبود! خب البته از قديم گفتند "نابرده رنج گنج ميسر نمي شود!" چقدرم دوچرخه سواري گنجه واقعا! ولي خب حضور دوستان اراذل باعث مسرت خاطر فراوان شد! بعد از يه مدت كه واقعا من هيچ جا نمي رفتم به جز كتابخانه و مهموني و خيابون گردي و اينا... خيلي حال داد. فقط بايد يه هفته از پا درد زار بزنم آخه نيست كه من خيلي ورزشكارم اينه كه يه كم حساسم! امروز خيلي هوا توووووووپ بود جون مي داد براي رقصيدن!!! چيه خوب هر كي يه نوع بيماري داره ! منم بيماري رقص دارم! قطعا اگه در اين كشور گل و بلبل زندگي نمي كردم مي رفتم رقاص مي شدم!! اينو گفتم ياد يه چيزي افتادم! چند روز پيش يكي به من گفت تو كه همش داري مي رقصي! بعد من خيلي تعجب كردم كه اين رقص منو كجا ديده چون يه دوست خيلي خيلي دوره.... بعد گفت دو سال پيش كه اردو بوديم من هر وقت ميامدم اتاق شما تو در حال قر دادن بودي!!! خدايا توبه :)))))

يه هفته ست منتظرم اين تلفن لعنتيم قطع شه ولي هنوز نشده. كم مونده برم مخابرات در خواست بدم اين تلفنو قطع كنيد زودتر تو رو خدا بلكه من يه كم درس بخونم! البته اصلا نمي دونم چقدر مي تونم مقاومت كنم و تلفن روقطع نگه دارم!

آهان راستي در راستاي اينكه ما همه كارامون چپه ست ديشب رو يلدا گرفتيم! بعد رفتيم يه جا مهموني كه وقتي برگشتيم مامان جانم فرمودند خيلي جلف شدي چرا اينقدر خنديدي؟! ديگه هيچ جا نمي برمت!!! منم بهش گفتم نارحت نباش مامان شفا با خداست!! شايد يه روزي خوب شدم!!!

خيلي چرت و پرت مي نويسم مي دونم....