تنها خواستم بگویم:آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می کرد کاش میآمد و از دور تماشا می کرد
این روزها گیجم، خمارم، مستم، ملنگم، نئشه ام یا هر چیزِ لعنتیِ دیگه ای نمی دونم... خودم هم نمی دونم چِمِه!! برایِ به یاد آوردنِ هر چیزی باید مدتها به ذهنم فشار بیارم، همه برام غریبه شدن، عادتِ وراجی و کل کل کردنم را از دست دادم اینقدر که فکر کنم با یک کشیده محکم هم حتی سرم را بلند نکنم ببینم کی بود!! نمی دانم کسی می داند یک آدمِ خالی یعنی چه؟ من حالا خالی ام، از هر چیزی که فکرش را بتوان کرد، در واقع دیگر حتی فکر هم نمیکنم! به آدم ها نگاه می کنم اما نمی بینمشان، باهاشون حرف می زنم اما نمی فهمم چی می گم بهشون، حس می کنم تنها اصواتِ بی معنی از دهانم خارج می شود...نمی دانستم اینقدر سیستمِ دفاعی قویی دارم! همیشه از این روز می ترسیدم! به رضی گفتم من طاقتش را ندارم که چشمانم را باز کنم ببینم از یک رویا به کابوس رسیده ام و طاقتش را نداشتم، چون همه چیز را بدون اینکه بخواهم فراموش کردم، انگار کسی با پاک کن به جون ذهنم افتاده باشه! می گه خوب شد فراموش کردی چون اگر ادامه پیدا می کرد حتما دق می کردی!! می گم اما مطمئن نیستم که فراموشی باشد، انگار تمام شده ام! تو به این می گویی فراموشی؟! وقتی گفت دیشب دوباره خواندمش، نفهمیدم چی رو خونده اول. وقتی گفت یادم نیامد دقیق که درون آن نامه من چیا گفته ام! رفتم نامه ای که خودم نوشته بودم رو خوندم!! اما سر در نیاوردم ازش! این نامه را من نوشته بودم؟! این اتفا قها برایِ من افتاده بوده؟! این آدم دوستِ من بوده؟! نمی شناسمش نه او را نه خودم را...شبِ قبلش زنگ زده که ما فردا ناهار نمی آییم، می گویم خب بهتر به اندازه خودمان از شب غذا داریم، صبح درست وقتی که آماده شدم برم جلسه بچه هایِ انجمن زنگ می زند که ما ناهار می آییم!!! می گویم خب بیایید ولی ناهار نداریم من دارم می رم بیرون و ظهر میام!! اینقدر حرصی ام که نگو!! زودتر بر می گردم تا یه چیزی درست کنم!! تصمیم می گیرم کتلت درست کنم، وقتی موادش آماده شده و می خواهم سرخشان کنم احساس می کنم یک چیزی کم است، هی نگاه می کنم تا بلکه چیزی بفهمم اما فایده ای ندارد. می گویم بی خیال سرخ می کنم دیگر، همانطور که به جلز ولز کردنِ روغن ها نگاه می کنم ناگهان دوزاری ام می افتد که بله تخم مرغ ندارد!!!! شده بود حکایتِ روز قبلش که می خواستم برنج بپزم و از صبح هی فکر می کردم یک کاری یادم رفته و ظهر که می خواستم برنج دم کنم تازه می فهمم که اصلا برنجی خیس نکردم که حالا بخواهم بپزمش!!!نادر هی اصرار می کند باید یکی از روزهایِ هفته را بیایی دفتر و اینجا باشی! می گویم خیلی دوست دارم ولی هوش و حواسم میزون نیست! می گوید عیب ندارد بی هوش و حواس هم قبولت داریم! به قبل ترها فکر می کنم که چقدر شور و شوق راه افتادن این دفتر را داشتم و حالا برای این که فقط هفته ای یک روز بروم آنجا باید ازم خواهش کنند!با مامان می ریم سوپرِ محله امان خرید، برگشتنه می گه چرا اون دختره دوستت باهات سلام و احوالپرسی کرد جواب ندادی! می گم کی؟! من ندیدمش!! میگه وا تو بر و بر داشتی بهش نگاه می کردی و وقتی بهت سلام کرد روت رو کردی اون طرف!! می گم نههههههه!! من به کسی نگاه نکرده ام!! از نشانی هایش می فهمم انگار سمانه بوده، هر چی به مامان می گم من اصلا سمانه رو ندیدم و صداش رو هم نشنیدم باور نمی کنه! می گه فاصله شما نیم متر هم کمتر بود!این روزها اگر اسم و فامیلم رو هم بپرسید جوابم نمی دانم است!
عجله داشتنش عصبیم میکند، آن هم درست وقتی که من پریشان ترین روزهای عمرم را سپری می کنم! آن هم وقتی که من بین انتخاب ها و تصمیم های اجباری ام مانده ام! هنوز فرصت نکرده ام بهش بگم که مطمئنم آمادگی اش را ندارم که ریشه هایم را بردارم و بیام اون سرِ دنیا! خوب که فکر میکنم میبینم دوست ندارم از اینجا برم علیرغم همه بدیها و سختیها و فشارها... خوب که فکر میکنم می بینم این آدمهایی را که حرفم را نمی فهمند دنیایم را درک نمی کنند و احترامی برایش قایل نیستند را هم حتی دوست دارم... بیماریِ روانی جدیدست لابد که من اسمش را نمی دانم!برایم نوشته که من فرصتی بودم که شما از دست دادید! من یک نشانه بودم!! سرم را عقب می اندازم و بلند می خندم!! و در دلم احمق غلیظی نثارش می کنم!! برایش می نویسم، من به هیچیک از دوستانم به چشمِ یک فرصت نگاه نمی کنم و مدت زمانِ زیادیست که اعتقادم را به نشانه ها از دست داداه ام! از بس که همه نشانه هایم اشتباه از کار درآمدند!!زنده باد پنکک!!! روز اول که آماده شدم برم پیشش، لایه غلیظی از پنککم را به صورتم کشیدم رفتم تا رنگ پریده گی صورتم و حلقه سیاه دور چشمانم به وحشت نیاندازتش!! از رژ گونه و رژِ لب به خاطر عزادار بودنِ قلبم چشم پوشی کردم!! ماسکم را زده بودم! ماسکِ لبخند و بی خیالی ام را می گویم!! اما نتوانستم نگه اش دارم!! وقتی رسیدم بهش چشمانم را بستم و سرم رو گذاشتم تو آغوشش و گفتم امروز نوبتِ منه!! گفت ولی من طاقت اش رو ندارم!! گفتم ولی من طاقت آوردم و تو هم باید بیاری!!درست صبحِ روزی که بهم گفت روحیه ات تحسین برانگیزه، شبش که رفتم بسته رو تحویلش بدم سرمو گذاشتم تو بغلش و چنان هق هقی کردم که صدایم در تاریکی و سکوت آن خیابان تا به انتها می پیچید و دستِ آخر این عطیه بود که ناجی ام شد!!خیلی گیجم، این قرصها بد میبرتم به هپروت... این روزها زیاد می نویسم، نه اینجا، در دفترم!! آخه دفترم مخصوصِ حرفهایِ یواشکی ام هست...این روزها با ویرجینیا وولف زندگی میکنم مخصوصن آنجا که می گوید: "می خواهم به اختصار و بدون تکلف بگویم که بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه هیچ چیز دیگری. اگر می دانستم که چگونه این حرف را به شیوه ای تعالی بخش بیان کنم، به شما میگفتم رویای تاثیر گذاشتن بر دیگران را از سر بیرون کنید. درباره خود مسایل فکر کنید."یادم نیست!!! یادم نمی آید که دیگر می خواهم چه بنویسم، تنها:شادی ام را می شکنیکه با تکه های آن چه بسازی؟گیرم زخمی تازهمیان این همه زخم
امشب حالم خوش نیست قرصهای فراموشی ام را دیرتر خورده ام و افکار پریشانم، همانها که ازشان فرار می کنم ولی آنها دنبالم می کنند، پیدایم کرده اند و می خواهند بیچاره ام کنند!! این چند روزه را به لطف همین قرصها سر کرده ام و سر خوش بوده ام، به لطفِ همین قرصها بدترین توهینها را شنیده ام و دم نزدم! همین قرصهایِ دوست داشتنی اشکهای سیل آسایم را عقب زده اند! همین قرص ها باعث شده اند که خوددار شوم و راز نگه دار...