عجله داشتنش عصبیم میکند، آن هم درست وقتی که من پریشان ترین روزهای عمرم را سپری می کنم! آن هم وقتی که من بین انتخاب ها و تصمیم های اجباری ام مانده ام! هنوز فرصت نکرده ام بهش بگم که مطمئنم آمادگی اش را ندارم که ریشه هایم را بردارم و بیام اون سرِ دنیا! خوب که فکر میکنم میبینم دوست ندارم از اینجا برم علیرغم همه بدیها و سختیها و فشارها... خوب که فکر میکنم می بینم این آدمهایی را که حرفم را نمی فهمند دنیایم را درک نمی کنند و احترامی برایش قایل نیستند را هم حتی دوست دارم... بیماریِ روانی جدیدست لابد که من اسمش را نمی دانم!
برایم نوشته که من فرصتی بودم که شما از دست دادید! من یک نشانه بودم!! سرم را عقب می اندازم و بلند می خندم!! و در دلم احمق غلیظی نثارش می کنم!! برایش می نویسم، من به هیچیک از دوستانم به چشمِ یک فرصت نگاه نمی کنم و مدت زمانِ زیادیست که اعتقادم را به نشانه ها از دست داداه ام! از بس که همه نشانه هایم اشتباه از کار درآمدند!!
زنده باد پنکک!!! روز اول که آماده شدم برم پیشش، لایه غلیظی از پنککم را به صورتم کشیدم رفتم تا رنگ پریده گی صورتم و حلقه سیاه دور چشمانم به وحشت نیاندازتش!! از رژ گونه و رژِ لب به خاطر عزادار بودنِ قلبم چشم پوشی کردم!! ماسکم را زده بودم! ماسکِ لبخند و بی خیالی ام را می گویم!! اما نتوانستم نگه اش دارم!! وقتی رسیدم بهش چشمانم را بستم و سرم رو گذاشتم تو آغوشش و گفتم امروز نوبتِ منه!! گفت ولی من طاقت اش رو ندارم!! گفتم ولی من طاقت آوردم و تو هم باید بیاری!!
درست صبحِ روزی که بهم گفت روحیه ات تحسین برانگیزه، شبش که رفتم بسته رو تحویلش بدم سرمو گذاشتم تو بغلش و چنان هق هقی کردم که صدایم در تاریکی و سکوت آن خیابان تا به انتها می پیچید و دستِ آخر این عطیه بود که ناجی ام شد!!
خیلی گیجم، این قرصها بد میبرتم به هپروت... این روزها زیاد می نویسم، نه اینجا، در دفترم!! آخه دفترم مخصوصِ حرفهایِ یواشکی ام هست...
این روزها با ویرجینیا وولف زندگی میکنم مخصوصن آنجا که می گوید: "می خواهم به اختصار و بدون تکلف بگویم که بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه هیچ چیز دیگری. اگر می دانستم که چگونه این حرف را به شیوه ای تعالی بخش بیان کنم، به شما میگفتم رویای تاثیر گذاشتن بر دیگران را از سر بیرون کنید. درباره خود مسایل فکر کنید."
یادم نیست!!! یادم نمی آید که دیگر می خواهم چه بنویسم، تنها:
شادی ام را می شکنی
که با تکه های آن چه بسازی؟
گیرم زخمی تازه
میان این همه زخم

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home