پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۵

دخترکِ درونم سخت دلتنگی می کند بهانه می گیرد، بی قراری می کند، خودش را به در و دیوارِ جسمم می کوبد، انگار که می خواهد فرار کند! و من حوصله اش را هیچ ندارم! آن روز برفی یکساعت از فرمانیه تا شهرِ کتابِ نیاوران پیاده و لنگ لنگان بردمش ولی برایش کتاب نخریدم، آن هم کتابهایی که زیاد دوست می داشت! دوبار دستانم را به طرف کتابِ "ودیگران" بردم ورقش زدم اما هر دوبار گذاشتم سرِ جایش! بارِ دوم که توضیحاتِ پشتِ کتاب را خواندم فرار را بر قرار ترجیح دادم! تو این حال و روز اصلا نمی کشم خواندنش را، باشد وقتی دیگر!! "مرا به بغداد نبرید" را اما حسرت زده نگاه می کردم و دلم سخت می خواستش، اما لج کردن با خود را نمیدانید چیست؟!! برایِ خریدنِ "دوبلینی ها" دیگر بغض کرده بودم اما آن را هم نخریدم!! اما مجله زنان را که دیگر همیشه می خریدم پس این شاملِ لجبازی نمی شد و خریدمش! مصاحبه گل شیفته و گلی امامی اش را دوست داشتم، حس خوبی داد بهم جمله آخرِ خانمِ امامی که گفته بود احساس می کنم مسوولیت هایم را در زندگی انجام داده ام. این به نظرِ من یعنی خیلی...

چهار تایی با هم از فرمانیه تا شهرِ کتاب را پیاده رفتیم، هر چی اون سه تا برف گلوله کردند و به من پرتاب کردند اخمهایم باز نشد! برگشتنه هم پسرک ما را گول زد و به هوایِ هات چاکلت در جایی تووپ پیاده دنبالِ خود کشاندمان! و همانا آن جایِ توپ "امید" بود!! و باز ما از آنجا پیاده برگشتیم و البته من بعد از خوردنِ یک هات چاکلت که همه پرزهای زبانم را سوزاند و دو لیوان ذرت دیگر لطف کردم و نهار نخوردم!!

و اما عصر آن روزمصیبتی به خودم دادم که به عمرم نکشیدم! 20 دقیقه بیشتر طول نکشید اما تاثیر خیلی بدی داشت! وقتی برگشتم اگه همون موقع رضی زنگ نزده بود حتما دق می کردم! اما وقتی برایِ او تعریف کردم و توضیحِ اضافه هم دادم و او تایید کرد نفس کشیدنم به روالِ عادی برگشت! اما نمی دانم برایِ آن دخترکِ دیگر چطور توضیح بدهم که بفهمد و یاد نگیرد از من! و بداند که من هم اعتقادی ندارم به همانی که خود می داند!

و امااااااااا به یقین بدانید که هیچ جفایی بدتر از بیرون رفتن با یک مشت بچه فوفول با آرایشهای فضایی نیست وقتی که شما ممنوع الارایشید!! دکتر جان فرموده اند تا ده روز آرایش ممنوع!!

برایِ اولین بار توی عمرم پول همراهم نبود تا وقتی ساعت 9 شب آن هم از نوعِ زمستانی اش وسط پارکِ مثلِ بچه های سر راهی مانده بودم برگردم! تنها راه چاره نشستن رویِ نیمکتهایِ بیرونی بود تا برگردد و ببرتم! اما حالا که فکر میکنم اگر آن پسرکِ ترک زبانِ احمق ( احمقیش هیچ ربطی البته به لهجه آذری اش نداشت!) دنبالم راه نمی افتاد و به خیالِ خودش برایم بلبل زبانی نمی کرد و من مجبور نبودم صندلی به صندلی عقب نشینی کنم، آنطور عصبی و به هم ریخته نمی شدم! اعتراف می کنم برایِ اولین بار تویِ زندگیم مثل سگ ترسیده بودم! نه پول داشتم نه می خواستم برگردم خانه و به سبب پول برداشتنم به مامان و بقیه جواب پس بدم و نه نمیدانستم که باید از کدام طرف بروم و نه حتی ته دلم مطمئن که برگردد!! احساسِ مزخزفی بود که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم. بدتر از همه آن بود که نفهمیدم چرا رفت و کجا رفت اصلا!

باید دو هفته ای تحویل بدهیم این کار را من و ملی، خیلی هم زیاد است حجمش و من از همین حالا آماده غر زدنم!!

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

واااای چقدر وقتِ که اینجا چیزی ننوشتم. والا گیرِ مهمونایی افتادم که خدا نصیب نکنه!! بدتر از خودم آفتِ اینترنت!! احسان بچه ام که شیرین روزی ده ساعت آنلاین بود!! ولی چون لپ تاپ داشت زیاد مشکل نداشتیم باهم، اون با تلِِ مامان اینا آن می شد من با تلِ خودم!! ولی امان از وقتی که احسان رفت و من واِلی موندیم با یه پی سی!! و البته مهمان مقدم تر است!! و خدا منو مرگ بده با این مهمونای پرروی معتاد به اینترنت بازی!! ویژگی مشترکِ دوم من با مهمونهایِ عزیزم همانا شلختگی می باشد!! به مامان میگم ببین ناشکری کردی یکی بودم سه تا شدیم!! سه تایی لباسامونو میریزیم کله ی هم!! بعد وقتی می خواهیم بریم بیرون اگه حال داشته باشیم می گردیم از زیرِ یه کوه لباس، لباسایِ خودمونو پیدا میکنیم می پوشیم! ولی اگر حسش نباشه هر چی دمِ دست بود اعم از لباسهایِ آن دیگری را میپوشیم! خدا رحم کرد که من خودم تنهام، اگه خواهری چیزی داشتم با این وسعتِ عظیمِ شلختگی چه میکردم خدا می دونه!!

از صدقه سر ددر بردنِ مهمونامون رفتیم فیلم میم مثل مادر رو دیدیم، دوستش داشتم، فیلم را البته منظورم هست. در طولِ فیلم احساسِ خفگی میگردم، حیف که قول داده بودیم به هم که گریه نکنیم! حالا هی به الهام میگم بیا بریم باز ببینیم فیلمو ولی ایندفعه زار زار گریه کنیم!! رفتارهای مرد رو می شناختم، دیده بودم قبلترش هم رفتارهایِ مردی را که بچه مشکل دارش رو نمی خواست! منتها این دومی فیلم نبود واقعی بود!

تئاترِ کوری رو که با رضی جونم رفتم دوست نداشتم هیچ! مثلا برداشتی آزاد از رمانِ کوری بود! ولی نمیدونم رمانش چرا به دلم نشست و اما تئاترش نه!! امیر جان هم لطف کردن دقیقا ساعت 9 تشریف آوردن که تئاتر تموم شده بود!بیچاره از کنسرواتوار بدو رفته بود خونه که تیپ بزنه و صد البته مشروب اهدایی دوست جانش رو بگذارد خانه و بیاید!

کلی طول کشید تا دفترِ جدیدش رو پیدا کنیم! موبایل به دست آدرس رو می گفت و ما باز هم اشتباه می رفتیم!!! بالاخره بعد از کلی فیلم دفترِ کارش رو پیدا کردیم! من رفتم آشپزخونه و برایِ خودم و رضی دو تا فنجون آبِ جوش آوردم که نسکافه نوشِ جان کنیم ولی برایِ آقایِ میزبان آبِ جوش نبردم به دلیلِ اینکه دیگه فنجون نبود خب!!! و آقای میزبان به من گفت ای پدرسوخته! منم یه لبخند ملیح زدم و تو دلم گفتم خودتی!! آقایِ میزبان داشت در موردِ تاریخِ هنر حرف میزد و اما من حواسم به تابلوی قوها بود که کنارِ هم سرشون رو کرده بودن توی آب! بلند شدم رفتم پایِِ کامپیوترِ آقایِ میزبان تا با اینترنتِ ای دی اس ال شان به فیض برسم و خدا پدرِ این میبو را بیامرزد که نمی گذارد آدم از بی مسنجری دق کند! و البته چون من شانسم به شدت راه راهه هیچ تنابنده ای آنلاین نبود!! اصلا من چرا دارم این چرت و پرتها رو می نویسم!! به گمانم امروز قاطی باشم!!

والسلام علیکم و رحمت اله و برکاته!!!