جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

واااای چقدر وقتِ که اینجا چیزی ننوشتم. والا گیرِ مهمونایی افتادم که خدا نصیب نکنه!! بدتر از خودم آفتِ اینترنت!! احسان بچه ام که شیرین روزی ده ساعت آنلاین بود!! ولی چون لپ تاپ داشت زیاد مشکل نداشتیم باهم، اون با تلِِ مامان اینا آن می شد من با تلِ خودم!! ولی امان از وقتی که احسان رفت و من واِلی موندیم با یه پی سی!! و البته مهمان مقدم تر است!! و خدا منو مرگ بده با این مهمونای پرروی معتاد به اینترنت بازی!! ویژگی مشترکِ دوم من با مهمونهایِ عزیزم همانا شلختگی می باشد!! به مامان میگم ببین ناشکری کردی یکی بودم سه تا شدیم!! سه تایی لباسامونو میریزیم کله ی هم!! بعد وقتی می خواهیم بریم بیرون اگه حال داشته باشیم می گردیم از زیرِ یه کوه لباس، لباسایِ خودمونو پیدا میکنیم می پوشیم! ولی اگر حسش نباشه هر چی دمِ دست بود اعم از لباسهایِ آن دیگری را میپوشیم! خدا رحم کرد که من خودم تنهام، اگه خواهری چیزی داشتم با این وسعتِ عظیمِ شلختگی چه میکردم خدا می دونه!!

از صدقه سر ددر بردنِ مهمونامون رفتیم فیلم میم مثل مادر رو دیدیم، دوستش داشتم، فیلم را البته منظورم هست. در طولِ فیلم احساسِ خفگی میگردم، حیف که قول داده بودیم به هم که گریه نکنیم! حالا هی به الهام میگم بیا بریم باز ببینیم فیلمو ولی ایندفعه زار زار گریه کنیم!! رفتارهای مرد رو می شناختم، دیده بودم قبلترش هم رفتارهایِ مردی را که بچه مشکل دارش رو نمی خواست! منتها این دومی فیلم نبود واقعی بود!

تئاترِ کوری رو که با رضی جونم رفتم دوست نداشتم هیچ! مثلا برداشتی آزاد از رمانِ کوری بود! ولی نمیدونم رمانش چرا به دلم نشست و اما تئاترش نه!! امیر جان هم لطف کردن دقیقا ساعت 9 تشریف آوردن که تئاتر تموم شده بود!بیچاره از کنسرواتوار بدو رفته بود خونه که تیپ بزنه و صد البته مشروب اهدایی دوست جانش رو بگذارد خانه و بیاید!

کلی طول کشید تا دفترِ جدیدش رو پیدا کنیم! موبایل به دست آدرس رو می گفت و ما باز هم اشتباه می رفتیم!!! بالاخره بعد از کلی فیلم دفترِ کارش رو پیدا کردیم! من رفتم آشپزخونه و برایِ خودم و رضی دو تا فنجون آبِ جوش آوردم که نسکافه نوشِ جان کنیم ولی برایِ آقایِ میزبان آبِ جوش نبردم به دلیلِ اینکه دیگه فنجون نبود خب!!! و آقای میزبان به من گفت ای پدرسوخته! منم یه لبخند ملیح زدم و تو دلم گفتم خودتی!! آقایِ میزبان داشت در موردِ تاریخِ هنر حرف میزد و اما من حواسم به تابلوی قوها بود که کنارِ هم سرشون رو کرده بودن توی آب! بلند شدم رفتم پایِِ کامپیوترِ آقایِ میزبان تا با اینترنتِ ای دی اس ال شان به فیض برسم و خدا پدرِ این میبو را بیامرزد که نمی گذارد آدم از بی مسنجری دق کند! و البته چون من شانسم به شدت راه راهه هیچ تنابنده ای آنلاین نبود!! اصلا من چرا دارم این چرت و پرتها رو می نویسم!! به گمانم امروز قاطی باشم!!

والسلام علیکم و رحمت اله و برکاته!!!

1 Comments:

Anonymous ناشناس said...

هوووم
راست‌ش، فکر کنم جايي کامنت‌تون رو ديدم
و اسم‌ش جلب‌م رو متوجه ساخت
يعني توجهم رو جلب کرد
چون پاراديزلاست اسم يکي از گروه‌هاي نيمچه‌محبوبم‌ مي‌باشد
!!!
اين شد که سر از اينجا در آوردم
و در ضمن
مهمان حبيب ِ خداست
:D

۳:۲۸ ب.ظ.  

ارسال یک نظر

<< Home