پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵

از دروغ گفتن متنفرم ولی گاهی وقتها دروغهای خیلی بدی گفتم، هیچ چاره ای جز این نداشتم. توجیهم هم این بوده که خواستم غرور طرف حفظ بشه! ولی الان فکر میکنم توجیه خوبی نبوده... من باید حقیقت رو می گفتم و نحو پزیرش و برخوردِ با این حقیقت توسط شخصِ مقابل به من ربطی نداشته! این توجیه البته از بُعد منطقیه و اِلا به لحاظِ احساسی قبولش ندارم! اصلا می خواستم یه چیزای دیگه بنویسم ولی روشن بودنِ یکی از چراغهای مسنجرم منو کشوند به اینجا! همیشه فکر میکنم من یه معذرت خواهی به این آدم بدهکارم، هر بار می خواستم یه ایمیل بزنم و بگم که من دروغ گفتم و احتمالا خودش هم بعدا فهمیده ولی اعتقادی به کشدار کردنِ قضایا ندارم، چیزی که تموم شده دیگه تموم شده! همیشه برای رد دوستی مشکل داشتم! به جای گفتن یه نه قاطعانه انواع و اقسامِ اَ داها رو در آوردم تا طرف به غلط کردن بیفته حتی از آشنایی با من... می دونم خیلی اشتباهه!

شعرِ تروس (همون حقیقته! هر کاری کردم نشد اینجا انگلیسی بنویسمش!) همیشه تو ذهنم زنگ می خوره. تِمِ شعر اینه که حقیقتِ لخت و عریان مثلِ خورشید می مونه، اگه مستقیم به خورشید نگاه کنی کور می شی و اگه حقیقت رو به یکباره به کسی بگی و یا به اصطلاحِ من یه دفعه سرِ کسی هوار کنی اونم کور می شه یا به عبارتی این حقیقت از پا درش میاره.

دیروز اولِ صبحی یه اتفاق باحال افتاد! آنلاین شدم ببینم چه خبراست، یه دختر خانومی که به وفور همدیگه رو این چند وقت دیدیم ولی خیلی کم آنلاین می شه چراغش روشن بود، اولِ صبح بود و من خواب آلو تا اومدم اینویزیبل بشم پی ام داد و حال و اَحوالِ آنچنانی کرد! جا خوردم ولی گفتم بزار منم یه حالی بهش بدم و حسابی تحویلش گرفتم عزیز دلم و خانوم خانوما و دلِ منم برات تنگ شده خیلی و(حالا ما چند روز پیش همدیگه رو دیدیم!!) خلاصه از این صحبتا... اونم معلوم بود کلی ذوق مرگ شده از این همه تحویل بازار!! البته دروغ چرا همون اول صحبتش حدس زدم اشتباه گرفته چون منو به یه اسم مستعاری صدا زد که تو فامیل مختصِ یه بنده خدایِ دیگه هست ولی گفتم شاید از دهنش پریده!! خلاصه تا زد تو خاکی فهمیدم بله اشتباه گرفته!!! برای اینکه خیلی خاطرش برام عزیزه سریع بهش گفتم من فلانی نیستم! نخواستم شیطونی کنم و اون بیچاره شرمنده بشه! با همون پنج شیش خط هم کلی چیزا دستگیرم شد و فهمیدم بله... !!! :دییییییییی

مشکل اینجاست که ما همه با هم فامیلیم همه هم فامیلیمون یکیه!! و آدی های شبیه به هم داریم (آدی هامون اسمِ فامیلمونه!) که اگه یه کم حواست پرت باشه راحت اشتباه می کنی!!

این چند وقته اینقدر هر شب با دوستام شام بیرون خوردم بعد اومدم خونه برای مامانِ بیچارم اِفه شام نمی خورم میخوام لاغر شم گذاشتم دیگه عذاب وجدان گرفتم!! مامان جان من از همین تریبون اعلام میکنم که دوستانِ ناباب منو اغفال کرده و من معمولا چیزکی به عنوان شام بیرون میل می کنم!! هر چند شما این جا رو نمی خونی ولی من به هر حال به این وسیله از خودم رفعِ تکلیف کردم!! من روحِ خبیثِ کیوون بیدم!!! :دیییییی

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۵

زالو فقط یه نوع حیوان نیست! تیره خاصی از انسانها هم هستند که زالو مالِ یه جیبشونه! آدمهای زالو اونهایی هستند که با دورویی و مظلوم بازی و زدن خودشون به اون راه در موارد لزوم از همه امکانات یه نفر استفاده می کنند و در زمانِ مقتضی دبرو که رفتی...

میگه یه دختر ریزه میزه ست با یه صورت خیلی ظریف که عین نقاشیهای رافائل می مونه، میگم بهش غصه نخور و بعد براش تعریف می کنم...

با داداشش صحبت کرده که با دختره کات کنه اما داداشه زیرِ بار نمیره و می گه بالاخره بعدِ دو سال دوستی بهش تعهد دارم و نمی شه همینطوری ولش کنم اونم آدمه به هر حال... مدتهاست که جمله هایی از این دست نشنیدم و یا به عبارتی بهتره بگم مدتهاست که اینهمه آدمیت در وجودِ کسی ندیدم. باید اعتراف کنم که من در موردِ این آدم قضاوت درستی نداشتم! ببخش...

نفهمیدم این سه هفته چطور گذشت انگار تو اغما بودم، تازه امروز فهمیدم سه هفته گذشته...

احساس می کنم بینِ وبلاگهام دو پاره می شم، متنفرم از خود سانسوری... به دردِ پریسا دچار شدم...

مهناز نمی شه آخه من اینقدر شبیه تو نباشم؟! حتی اشتباهام... مهناز نمی شه من مثلِ تو اینقدر ساده و لوس و یکدنده و لجباز نباشم؟! مهناز من از اینهمه شباهت خسته شدم...

سخته بفهمه آدم که کسی که اینهمه ازش بدت میاد و کینه رو تو چشماش میبینی، راست گفته و تو اشتباه کردی، خیلی درد داره، می سوزونه...

آخرِ هیچ کدوم از به اصطلاح پاراگرافام نقطه نذاشتم چون هر کدوم ادامه داره و دنبالش مثنوی هفتاد من کاغذه به قولِ نُزهت...

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

به دختره توی آینه نگاه می کنم ولی نمی شناسمش! از دوم دبیرستان تا به حال اینطوری ندیده بودمش. این دختر با این موهای تا زیرِ گوش کوتاه شده منم! حواسم نیست هی دست می کشم به موهام و فکر می کنم مثلِ همیشه یه خرمن مو میاد تو دستم ولی هیچ خبری نیست! بلند می زنم زیرِ خنده... ظهر که می خواستم بخوابم به عادتِ همیشه که موهامو از زیرِ گردنم جمع می کردم می ریختم روی متکام، دست بردم زیرِ سرم ولی مویی در کار نبود! طول می کشه تا عادت کنم! از نکاه کردن تو آینه به این دختره غریبه خوشم میاد، احساسِ خوبی دارم، اگه می دونستم اینهمه خوش خوشانم می شه زودتر اینکارو می کردم! البته دروغ چرا جسارت این همه تغییر رو نداشتم، یهویی اتفاق افتاد و گر نه اگه مثلِ همیشه می خواستم تصمیم بگیرم که برم اینهمه موهامو کوتاه کنم اینقدر دل دل می کردم که پشیمون بشم! بهش گفتم جلوی موهام خرد کن بریزه تو صورتم! چون اونطوری همه فکر می کنند چاق شدم باز، می خوام گونه هام پیدا نباشه... بیچاره چشماش گرد شد! یه ترفندِ جدیدِ دیگه هم که یاد گرفتم اینه که مانتومو از تنم در نیارم و صد البته مانتوی مشکی بپوشم. از چرخیدنِ نگاه ها روی هیکلم متنفرم!!!

چند روز پیش عروسی دوستم، من یه لباس خیلی باز پوشیده بودم که خیلی سختم بود یکی از دوستای عزیزم (!) که دید من خیلی سختمه گفت بی خیال بابا یه کم بی حیا باش!!! از حرفش خندم گرفت ولی باعث شد لباسم یادم برم... تازه این مالِ وقتی بود که موهام بلند بود و می ریختم دورم یکم جبران شد حالا این هفته که می رم عروسی دیگه همون دو تا شوید مو رو هم ندارم بریزم دورم!!

این چند روز یه کارِ جدید پیدا کردم! و آن همانا دینای کردنِ نیو کانکشنهای اورکاتم می باشد!! گذاشته بودم روی هم اینقدر تلنبار شده بود که تعدادشون به بیست رسیده بود!! دیگه اورکات برام وارنینگ داده که هر چه زودتر اینا رو اکسپت کن که نیو کانکشنای جدید در راهند نمیان بالا!!!!!! البته نقلِ به مضمون بودا...!! :دییی حالا من با این سرعت پایین و فیلترشکن و اورکاتی که هی ارور میده هر روز یکساعت وقت می ذارم تا بلکه موفق شم دو سه تا شونو دیکلاین کنم!! آقا نکنید این کارا رو خواهش میکنم!!!

دلم خیلی پره... دوست داشتم یه چیزای دیگه هم اینجا می نوشتم ولی نمی شه دیگه... فکر کنم باز باید پناه ببرم به اون یکی وبلاگِ خیلی خصوصیم!! چون این وبلاگ خصوصیه پس اون یکی وبلاگی می شه خیلی خصوصی!!

به قولِ یه بنده خدایی له تونم!:)))))))

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

من از روز چهارشنبه تموم شدم دیگه نیستم!! نه خودم هستم و نه دیگه چیزی برام وجود داره! خالی ام... خالیِ خالی! از مرور کردنش تنم میلرزه ولی شاید باعث شه این کابوس تموم شه و تصویرش تو ذهنم کمرنگ شه.

بعضی وقتها مرگ اینقدر ملموس و نزدیکه که آدم زیر و رو میشه. مثل همین چهارشنبه گذشته! مثل همون وقت که قلب علی 8 ثانیه ایستاد و هر ثانیه هزارسال بود! مثل همون 8 ثانیه که تمام الارم های اتاق آزمایش سوت می کشیدند و همه کلینیک بهم ریخته بود و هر کدوم از پرستارها و دکترها به یه سمتی می دویدند! مثل همون لحظه که ضربان قلب علی یه خط صاف شد و دکتر با اون لهجه غلیظ انگلیسی اش فریاد می کشید!

بالاخره ده دقیقه بعد از اینکه بهوش اومد اجازه دادن بریم پیشش. ولی ایکاش نمی رفتم! اون لحظه بود که تموم شدم! علی با بدن لخت زیر اون همه دستگاه و سیم هایی که به قفسه سینه اش وصل کرده بودند مثل یه جنازه بی حرکت و بی رنگ بود سفیدِ سفید!! صدای گریه مامان دلم رو لرزوند! علی چشماش باز بود ولی حتی نمی تونست پلک بزنه. پرستار سریع مامان رو بیرون کرد و چند تا دستمال بهم داد که عرقهای بدن و صورت علی رو پاک کنم و بعد بهش آبمیوه بدم تا فشارش بیاد بالا. به دستگاه نگاه کردم فشارش 5 بود!! رفتم طرفش که عرقهاشو پاک کنم ولی اشکهاشو پاک کردم! از همه سرسختی که در خودم سراغ نداشتم (!) کمک گرفتم تا اشک نریزم! اونم کی؟! من!! منی که اشکم دمه مشکمه! ولی یه لحظه حس کردم اگه منم گریه کنم همه چی تموم میشه! برای اولین بار بود که اشکهای علی رو میدیدم و احساس کردم خیلی بهش سخت گذشته و من نمی خواستم با اشکهای احمقانه ام آزارش بدم. سرش رو گرفتم تو بغلم و بهش یه کم آبمیوه دادم ولی اینقدر بی رمق بود که حتی از توی بغل من هم سرش سر می خورد داداش ورزشکارِ من...

پ.ن: خیلی بده که وقتی احتیاج دارم هیچکس نیست. دیگه عادت کردم... کسی که بهم دلداری بده نمی خوام ولی کسی رو هم که به زخمم نمک بپاشه نمی خوام! همون تنهایی خودم باشه کافیه... یه تنهایی بدون دلداری و بدون زخم... انتظار زیادی که نیست؟