سه‌شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۵

چون الان از دندون پزشکی اومدم نمی تونم دهنِ مبارکمو باز کنم وراجی کنم با بر و بچ، مجبورم بلاگم! قبل از هر چیز من می خوام یه دعایِ بسیار نیک و پسندیده بکنم اگه کسی اینجا رو خوند لطفا بگه آمین، حالا ابتدا دستا رو بالا ببرید و با خلوصِ نیت کامل برای مراسمِ پر فیضِ دعا آماده بشید:
خدا الهی منو مرگ بده!!!!!!!!!!!!!!

این دعا دلایلِِ بسیار بسیار زیادی داره!! آخه شما کی رو دیدید در عرض 5 دقیقه چت، بیشتر از ده تا سوتی بده!! اونم سوتی هایی که هر کدومش برای یه هفته سوژه شدن کافی باشه!! داشتم با یه بنده خدایی خارجکی که در ینگه دنیا تحصیلاتِ عالیه می کنند برای بار سوم چت می کردم که هر دو بارِ قبل به یه بهانه یی بعد از سلام جیم زده بودم! و دیگه این دفعه با ادبی که من این جور مواقع عمدتا ندارم گفتم بزار وایسم ببینم اصلا حرفِ حسابِ این بابا چیه هی پی ام میده! خلاصه بعد 5 مین اینقدر سوتی دادم که یارو گفت شما چقدر شوخ طبع و با مزه و اینا هستید!! می خواستم بگم بنده خدا خبر نداری!! ولی حالا خیالم راحت شد که به زبونِ انگلیسی هم می تونم دلبری کنم!!:دیییی آخرش یه چیزی بهش گفتم که خوبیت نداره اینجا بگم ولی یارو کلی ذوق مرگ شد کلی بوس و بغل فرستاد!!:))))

این دندون پزشکی عجب چیزه کوفتیه!! پدرمو درآورد، هی میگه دهنتو بیشتر باز کن!! می گم بابا مگه نمی بینی دهن من چقدر کوچیک و غنچه است آخه!! :دییی هر چی اون دفعه شیکان پیکان و تر و تمیز رفتم، ایندفعه لنگه به لنگه و با چشمهای پف آلوده گریه اییه دیشب رفتم!! دکتر چنان متعجب نگاه می کرد که می خواستم بگم چیه خوب دیشب بابام کتکم زده گریه کردم!!:))) ولی خب ما رو می شناسه بده! از اون طرفم مامان همراهم بود نمی شد پرت و پلا بگم! ولی خوب شاید اینطوری دلش می سوخت دکتره اینهمه پول ازم نمی گرفت!!

امروز قرار بود برم خونه رضی، جلسه تحلیل و بررسی بزاریم جهت علی جان که کنسل شد!! آخه من نمی تونم دهنمو باز کنم! اونطوری هم که رضی حرف بزنه فقط من نگاه کنم که خب نمی شه من سرطان می گیرم!! گفتم سرطان نمی دونم چرا یادِ داستانِ حوضِ سلطونِ مخملباف افتادم!! دلم هوس کرده دوباره بخونمش هم اینو هم باغِ بلور و هم نوبت عاشقی رو... چند روز پیش تو به وبلاگ در موردِ کتابِ "پدرِ آن دیگری" خوندم، منم این کتاب رو خیلی دوست داشتم، سبکِ نوشتاریِ خاصی نداشت اما موضوعِ تازه یی داشت، حداقل برایِ من جالب بود، تا حالا از این منظر به بچه هایی که حالا به نوعی دچار مشکل و کندی هستند، نگاه نکرده بودم.

از شلختگیِ خودم خسته شدم! رو میزم آرایشم پرِ از هر چی که بخواهی، از رژِ لب و رژگونه و انواع و اقسامِ کرمها گرفته تا دستبند و خلخال و گوشواره وسنجاق و کشِ مو و برس و پنبه هایِ آرایشی و دفترچه یادداشت و داروهامو کیف و شال و... یه عالمه چیزِ دیگه! کنار تختم هم روسری حمام و این کلیپس کوچولوهای موهام و یه عالمه کتاب و مجله و خودکار مقادیرِ زیادی دستمال کاغذی ریخته!! رو میز کامپیوتر که وامصیبتا!! پر از سی دی هایی که به طرز بدی پخش و پلا شدن و بازم یه عالمه کتاب و جعبه کادویی که چند روز پیش کادو گرفتم و آینه دستی کوچولویِ خوشگلم و با یه بطری آب معدنی و چسب و نمکدون و دستمال کاغذی و... دیگه از لباسام اگه بگم خیلی بده! خجالت می کشم واقعا بگم که از دو ماه پیش که تولدم بوده هنوز لباسایی که برا تولدم پوشیده بودم جمع نکردم!!!

این چند روزه انگار بهم بی حسی زدن! هیچ چیز نه می فهمم نه درک می کنم! انگار از پشتِ یه مه غلیظ به همه چیز نگاه میکنم! احتیاج به یه شوکِ شدید دارم که تکونم بده بلکه چشمام رو باز کنم!! من خودم یه عالمه حالم بده تو رو خدا شما ها دیگه بدبختیهاتونو سرم هوار نکنید، گناه دارم...

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵


و چون از مسیح می خواهند که گناهکاری را مجازات کند، سراغ از کسی می گیرد که گناه نکرده باشد تا حق مجازاتِ گناهکار را داشته باشد...