<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524</id><updated>2011-12-05T12:38:37.908-08:00</updated><title type='text'>paradise lost</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>69</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-8841340355301740619</id><published>2007-06-02T06:16:00.000-07:00</published><updated>2007-08-08T22:19:51.312-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حذف&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-8841340355301740619?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/8841340355301740619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=8841340355301740619&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/8841340355301740619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/8841340355301740619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/06/httpparadislost.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-8978971110337830607</id><published>2007-05-12T09:30:00.000-07:00</published><updated>2007-05-12T21:24:18.897-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حذف!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-8978971110337830607?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/8978971110337830607/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=8978971110337830607&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/8978971110337830607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/8978971110337830607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/05/blog-post_12.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-5983782415401346124</id><published>2007-04-28T23:43:00.000-07:00</published><updated>2007-04-29T00:16:47.564-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک صبح ابریه اخم آلوده و من هم البته اخم آلود و بی حوصله... حونه کامپیوتر ندارم! رفته برای تعمیر! و من یک معتاد اینترنتی وحشتناک به طول زمان 5 سال هستم که در این 5 سال اتفاق نیفتاده من یک هفته بدون اینترنت باشم و حالا قرار است که باشم! خیلی عادت هامو ترک کردم اما این یکی را نتوانستم! دیشب عروسی بودم دیگه نرفتم خونه الان در مهمانی به سر می برم و صبح خواب آلود و بد اخلاق بلند شده ام اومدم کافی نت سر کوچه میزبان چرا که مودم پی سی میزبان هم قاط زده!! و جالب اینجاست که احساس کرده ام کافی نت خونه خالمه و کیف پولمو یادم رفته بیارم! فقط موبایلمو گذاشتم تو جیب شلوارم بلند شدم اومدم و البته موبایلم هم داره شارژش می خوابه! حالا بلند که بشم برم حساب کنم با جیب خالی پسرک حتما می گه این با این ریخت و قیافه هزار تومن همراهش نیست!! خاک بر سرم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون هفته ای مامان جان یک چک پول مرحمت کردند که من قبض تلفنشون رو بدم! اما من سر راه بانک یک دامن اسپانیولی چشمم رو گرفت و خریدم و چک پول مامان جان رو خرج کردم به تمامی! و بعد خونه پول نداشتم مجبور شدم برم بانک از حسابم پول بردارم قبض رو پرداخت کنم! و اما دیروز علی سر راه که داشت می رفت قزوین پول قبض موبایلش رو گذاشت که برم پرداخت کنم! اما من سر راه با اون پول یه بلوز خوشگل خریدم برای دامنم! فقط مشکل اینجاشت که دیگه تو حسابم هم پول ندارم که بخوام برداشت کنم! کسی دیگه قبض نداره بده من برم پرداخت کنم براش؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی کابوس تمام شد! پروژه رو می گم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من این چند روزه دنبال کسی می گشتم با جنسیت مذکر که مشکل سربازی نداشته باشه و پایه باشه برای یه قرارداد کاری به مدت چهار سال بره آمریکا با یه گروهی و صد البته که باید زبانش هم کامل می بوده باشد! قراردادش هم حسابی نون و آبداره ولی هنوز شخص مورد نظر یافت نشده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پا شم برم دیگه خیلی پول دارم نشستم اینجا می لاگم!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-5983782415401346124?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/5983782415401346124/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=5983782415401346124&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5983782415401346124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5983782415401346124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post_28.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-5708713033137415998</id><published>2007-04-14T01:33:00.000-07:00</published><updated>2007-04-14T07:33:26.248-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من این چند روزه حسابی گرفتار بودم، البته بخشی از این گرفتاری مربوط به ترافیکِ مهمونی های این روزها بوده!! بخشیش هم مربوط به پروژه جدیدیِ که گرفتم و هنوز حتی طرفش هم نرفتم و دست کم باید یه پکیجش رو تا آخر هفته تحویل بدم! الهی خدا منو مرگ بده که اینقدر بازیگوشم!! هی به خودم می گم بیخیال، آخرِ شب که همه خوابیدن و دیگه من خیالم راحت بود که هیچ تنابده ای بیدار نیست می شینم سر پروژه! و این یعنی اینکه مراسم کتاب خوانی آخر شب تعطیل می باشد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پنج شنبه روزِ شلوغی بود، از صبح که با رضی رفتم بیرون دنبال یه سری کارا، ظهر ساعت دو اومدم خونه و با همه تلاشی که کردم نخوابم ولی دستِ آخر به دیار باقی شتافتم! و این یعنی که، من که یک هفته ست به همه دوستام گفتم من زود میام مهمونی و زود هم می رم، اگه می خواهید منو ببینید (!!!) زود تشریف بیارید، آخر از همه رفتم! اونم با موهای خیس که پشتِ سرم با یه کلیپس جمع کرده بودم و بدون هیچ آرایشی! و یادم هم رفت که کفشهایِ مهمونیم رو بپوشم و با عجله گالشهای پیاده رویم رو پوشیدم رفتم اون هم در حالیکه پشتِ کفشمو خوابونده بودم!! کیفِ مهمونیم رو هم یادم رفت ایضا و این بدان معناست که، کیف که نه، همون ساکی که همیشه دنبالمه و از شیر مرغ تا جونِ آدمیزاد توش پیدا می شه رو با خودم برده بودم! اماااااا... دوستم خونه شونو عوض کرده بودن و تنها آدمهایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن که من به آدرس پیدا کردن چه آدمِ گیجیم و چه بسا که اصلا هم آدرسو پیدا نکنم! خلاصه موبایل به دست، اینا آدرس دادن تا من پیدا کردم! بعد رسیدم دمِ در لیلی از پشت  موبایل می گه دیگه رسیدی، دارم از پنجره می بینمت حالا زنگ دوم رو بزن تا درو برات باز کنیم!!!!! در که بالاخره باز شد، اما بنده توی این آپارتمان هشت طبقه گم شدم و نمی دونستم که خونه دوستم کدوم طبقه ست!! حالا تو راه پله موبایل خط نمی ده و البته می دونید که هنوز آسانسور اختراع نشده! من نمی دونم چرا آسانسور به این گنده گی رو ندیدم! حالا من هشت طبقه رو هی رفتم پایین هی اومدم بالا، هیچ اثری از مهمونی هیچ کدوم از طبقه ها نبود! بعد از یه  ربع بالاخره دوستانِ عزیزم که نگران شده بودن تشریف آورده بودن دم درِ ورودیٍ اصلی! که اینقدر جیغ جیغ می کردن دمِ در که من از طبقه سوم صداشونو شنیدم اومدم پایین و بالاخره دیدار میسر شد و من از خطر گم شده گی نجات پیدا کردم! و تازه با راهنمایی های دوستِ عزیزم موفق به دیدنِ آسانسور هم شدم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پنچ شنبه در حلقه دوستان واقعیم، قدرشان را بیشتر از هر زمانِ دیگری دانستم، قدر دوستیهایِ بی توقع و بی منتشان را، که به چشم نردبانی برای بالا رفتن بهم نگاه نمی کنند و مراعاتِ شانه هایِ ظریفم را می کنند. پنج شنبه بیش از هر زمانِ دیگری دوستشان داشتم و حضورشان برایم دلگرمی بود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخرایِ مهمونی، رضی بچه م یک ساعت موهامو سشوار کرد که می خوام برم عروسی خوشگل باشم و اینا... ولی برگشتنه تو چنان ترافیکی گیر افتادم که وقتی رسیدم مامان جانم اگه تبر داشت منو به قطعه هایِ مساوی تقسیم می کرد! عروسی هم هوار تا خوب بود و من اینقدر خسته بودم آخرِ شب که برای اولین بار تو این چند وقت احتیاج نبود کتاب بخونم تا لالام بره!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از امروز که شنبه ست دوست ندارم بنویسم چون یادم می افتد که هنوز بر شانه های لعنتی من سوار ست و امروز دو ساعت از وقت نازنینم رو برای پیگیری کارهایش به هدر داده ام و دو ساعت دیر رسیدم به دفترمان، من هنوز هم دارم سواری می دهم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-5708713033137415998?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/5708713033137415998/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=5708713033137415998&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5708713033137415998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5708713033137415998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post_14.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-5748776086680950938</id><published>2007-04-10T22:13:00.000-07:00</published><updated>2007-04-11T02:00:26.563-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زنگ زده می گه تو خجالت نمی کشی 15 روزه از من خبر نداری! می گم خودت گفتی من حالم خوش نیست هر وقت میزون بودم خودم خبرت می کنم! می گه حالا من گفته باشم، یعنی تو دلت برایِ من تنگ نشده بود! ته دلم می گویم این روزها به نبودن آدمهای زندگی ام عادت کرده ام، به دلتنگی هم همینطور! منتهی زیاد به خودم محل نمی زارم که این دلتنگی ها بخواهد سرم آوار شود! به احساساتم بها نمی دهم! اما خوب که فکر می کنم می بینم دلم برایش تنگ شده بوده، ولی چه اهمیتی دارد مگر؟! دلم برایِ خیلی چیزهای دیگر هم تنگه خب، اما هیچ کدام را به رویِ خودم نمی آورم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مامان می گه چند وقت پیش خواب دیدم که داری تو یه دریای پر از گل و لجن شنا می کنی، هر چقدر صدایت می زدم که بیا بیرون لجنها غرقت می کنه اما تو می خندیدی و خوشحال بودی!  تو خواب هم به همان اندازه بیداری احمقم! راست می گویی مامان من مدتها در لجن دست و پا زدم اما خوشحال بودم و عین خیالم نبود! مامان، می دانی من خودم هم لجنی شدم و هر چه می روم حمام تا این لجنها را بشویم بلکه پاک شوم نمی شود این لجنها با تار و پودم عجین شده انگار...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابِ "و دیگران" رو دیشب خوندم، دوستش داشتم، اما خواندنش در این شرایط دیوانگی بود! مثل همیشه زنهایی که تن به نقشهای مادری و همسری نمی دهند زیرِ بار فشار سنت تک تکِ استخوانهایشان خرد  می شود! آنجا که راوی خطاب به زینت می گوید: "آخ که چقدر دلم می خواهد دیدارِ بعدی همین دنیا باشد زینت!" خیلی فکر کردم! من اصولا دیگر هیچ دیداری را دلم نمی خواهد چه اینجا که دنیاست و چه آنجا که می گویند روز حساب ست و من به بودنش ایمان ندارم! دیگر حتی برای باز پس دادن حساب هم نمی خواهم که گذرمان بهم بیافتد! "ودیگران" گاه جملات تکان دهنده ای دارد، خیلی تکان دهنده...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هزار تا کتاب دورِ تختم چیدم که بخوانم. کتابِ بعدی که شاید دلم بخواهد بخوانم "هیولا" ست. البته مطمئن هم نیستم! می پرسه می شه یه چند تا از این کتابهای دورِ تختت را ببرم بخونم؟! نه محکمی می گویم که خودم هم تعجب می کنم! می گه چرا آخه؟! می گم خب می دانی که زیاد رو به راه نیستم، این همه کتاب چیدم دورم که هر وقت میلم کشید چند صفحه ای از یکیشان را بخوانم و البته می دانی که من چه آدمِ دم دمی مزاجی هستم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی پررویی ست که آدم هوار تا کار داشته باشد و اون وقت همش دنبالِ نت بازی  و کتاب خواندن باشد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-5748776086680950938?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/5748776086680950938/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=5748776086680950938&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5748776086680950938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5748776086680950938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/15.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-4890240077721576933</id><published>2007-04-10T09:10:00.000-07:00</published><updated>2007-04-10T10:14:11.537-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیشب بعد هزار سال که من هوسِ تلویزیون دیدن به سرم زد، چشمم به جمالِ منورِ برادر ده نمکی روشن شد در برنامه شب شیشه ای!!! و از آنجا که من مبتلا به مازوخیستم، گوشِ جان سپردم به افاضات برادر ده نمکی! برادر ده نمکی موقع حرفهایِ شما من به کرات احتیاج پیدا کردم که بروم سرِ دستشویی و بالا بیاورم! خصوصا آنجا که فرمودید خوب من چیکار کنم، کار مطبوعاتی می کنم می گیرد، مستند می سازم همینطور، فیلم  سینمایی همینطور!!! الهی من فدایِ اون مظلومیتت بشم گوگولی!! برادر ده نمکی عزیز، من مجید سوزوکی را نمی شناسم، همانی که تو عکسش را در آوردی و برایش اشکِ تمساح ریختی، اما دیشب باور کن که به لجن کشیدیش برادر! راستی به زعمِ خودت همه کارهایت می گیرد، به نظرم اگر شومنی را هم امتحان کنی بد نباشد هر چند که زیادی تته پته می کنی، ولی باور کن تو استعدادش را داری! امتحان کن! من دیشب واقعا ناراحت شدم برایت که گفتی من از همه سخت تر مجوزِ کارگردانی گرفتم و مراحل سخت تری را پیموده ام!! بمیرم برای مظلومیتت حسین جان، آخ نه ببخشید مسعود جان! خلاصه بدا و آگاه باش که دیشب گند زدی به شبم برادر! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-4890240077721576933?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/4890240077721576933/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=4890240077721576933&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/4890240077721576933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/4890240077721576933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post_10.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-5977763894402170651</id><published>2007-04-09T00:32:00.000-07:00</published><updated>2007-04-09T02:34:00.414-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ورژنِ خانومِ مارکوپولو که همانا من می باشم از سفر بر می گردد!! :دییی البته من دیروز اجلالِ نزول کردم، اما از دیروز تا به حال  هم خونه نبودم، رفته بودم خونه نفیسه جان برای ادیتِ نهایی نشریه. دیروز از ساعت چهارِ عصر تا دو نیمه شب، من و نفیسه و حمید سرمون سه تایی توی یه کامپیوتر بود تا اینا ادیت بشند، دوباره صبح ساعتِ هشت نشستیم تا ساعت 11!! دیگه تا تموم شد من ریختم رو مموری همه رو، و حالا الان از خانه خودمان می لاگم!!:دییی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عاشقٍ اسم نشریه امان هستم، توی سخن نشریه هم توضیح دادیم که این اسم از کجا اومده و اصلا چه جوری باید تلفظ بشه و به چه معناست. اما اینجا نمی نویسم که یک موقع کسی زبانم لال با سرچ به اینجا نرسد!! این شماره صفر ست و ما همه تلاشمون رو کردیم که خوب از کار دربیاید و من خیلی دوست دارم نظر غیر مغرضانه دوستانم رو بدونم. برای بچه های ان.جی.او که پست می کنیم و برای بقیه کسانی هم که نظرشون برام مهمه می فرستم یه نسخه از نشریه رو. اکی بسه دیگه خیلی نشریه بازی شد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما می رسیم به خودم که چهار شبِ متوالیِ که ساعت 4 خوابیدم و حسابی کمبود خواب دارم! و هیچ کدام از این شبها را هم خانه نبوده ام! شب اول که حسابی حیرون بودم. احساس این که الان خانه نیستم و کامپیوتر خودم نیست و تختم  نیست و چراغ مطالعه ام نیست که تا هر موقع دلم خواست کتاب بخونم و بنویسم و مثل روح سرگردان در خانه بچرخم  و یک چیزی بخورم، بیچاره ام می کرد! من اما ادا و اصولم را همه جا با خودم می برم، از اینکه سرم را بگذارم رویِ بالشِ یکی دیگر، حالا هر کسی خوشم نمی آید. بالشم را با دستمال کاغذی های بزرگ پوشاندم  اما خوابم بم نمی برد. هزار بار تصمیم گرفتم بلند شوم بروم دمِ درِ اتاقِ کناری، در بزنم و از پسرک سیگار و از آن آت و آشغالهایِ دیگر که می دانم خودش می کشد بگیرم و بنشینم نرم نرمک بکشم بلکه از این فکر و خیالهای لعنتی جدا بشم! اما مثل یک بچه مثبتِ نمونه چراغ مطالعه میزبان را روشن کرده  و تا صبح توی دفترچه کوچکم نوشتم و نوشتم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گاهی وقتها نظرم عوض می شود و تصمیم می گیرم که راهِ ساده تر را انتخاب کنم! یعنی وا بدهم!! یک دوره طولانی و شاید هم کوتاهِ دیپرشن را بگذرانم و اعلام عمومیِ افسردگی کنم و هر غلطی اعم از اشک و ناله و زاری که دلم می خواهد بکنم واز هیچ چیز و هیچکس هم نترسم و دغدغه قوی بودن هم نداشته باشم!! اما بعدش خوبِ خوب بشوم!! تنها مشکلم این ست که نمی دانم که اینطوری خوب می شوم یا نه... فقط اینکه بعضی لحظه ها واقعا می بُرم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پنج شنبه را یک مهمونیِ توپ دعوت شده ام و از آنجایی که شانس من به شدت زیبا خانوم تشریف دارند همان شب یک عروسی توپ هم دعوت شده ام!! بعد از ماهی سالی هم که مهمونی و عروسی دلخواه پیدا می شود با هم می افتد هر دو تا رو دلم می خواهد بروم خب! حالا چه جورش خدا می داند!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا اگر حوصله کنم، مهمانیهای این چند روز را می نویسم! فقط از عید به این طرف من هر بار که تو آیینه به خودم نگاه می کنم بک خاک بر سرت به خودم می گویم!! این شیرینی و آجیل و شکلات منو بیچاره کرد!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-5977763894402170651?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/5977763894402170651/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=5977763894402170651&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5977763894402170651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5977763894402170651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post_09.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-5346681103874265676</id><published>2007-04-04T00:12:00.000-07:00</published><updated>2007-04-04T01:37:33.689-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من امروز اینقدر دخترِ گل و بلبل و خانوم و اینایی بودم که حد نداره!! زنگای کاریمو زدم، خیلی متین، خانوم، اصلا هم عصبانی نشدم، خلاصه کلی عسل بودم!:دییی یه خبر مسرت بخش هم بدم که یه کم زار و زندگیمو جمع و جور کردم چون قرارِ مهمون بیاد!! مرتب کردنِ من به این شیوه بود که هر چی رو که امکان داشت زیرِ تخت جا بگیره چپوندم زیرِ تختم!! بعد درِ کمد رو باز کردم بقیه چیزا رو هم سریع ریختم تو کمد و تندی در کمد رو بستم قفل کردم که خرت و پرتایی که ریختم سرِ هم سقوط نکنه!! اما حالا هی صدای تلق تولوق از تو کمد می یاد!! این یعنی که اون برج ایفلی که من تو کمد بنا کردم داره می ریزه پایین!! میز کامپیوتر رو هم بی خیال شدم کلا! یه زنگ هم زدم عمه جانم که دنده هاش شکسته، خود شیرینی و عمه من فدات شم قربونت برم و ببخشید نشد بیام با مامان این عیادتونو و خلاصه ماست مالی کردم!! همه این کارها رو از ساعت هشت که از لالا بلند شدم انجام دادم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خب تا نفیسه جان ماشینِ ددی محترم را کش برود بیاید دنبالم وقت دارم اینجا بلاگم!! دیروز داشتم به پریسا گلکِ نازنینم می گفتم که من هر موقع تصمیم می گیرم یه اوچولو رژیم بگیرم دقیقا از همون لحظه سه برابرِ همیشه می خورم تا وقتی که منصرف بشم از رژیم، اون وقت بر می گردم به روالِ سابق!! در همین راستا چند روز پیش بعد از پیاده روی و خرید و اینا با آمنه جان تصمیم گرفتیم بریم چیپس و پنیر بزنیم!! منتها یه اشکال کوچولو بود که پول کم داشتیم!! پولای باقیمونده رو که شمردیم دیدیم اگه یک هزار تومنیه پاره شده منو هم حساب کنیم می تونیم یک چیپس و پنیر بخوریم اونم بدون نوشابه و در صورتی که پیاده برگردیم خانه! آمنه جان فرمودن من تو کیفم چسب دارم بیا بریم تو سفارش بدیم پوله رو هم چسب می زنیم! خلاصه رفتیم تو نشستیم هر دو کیفامونو ریختیم بیرون!! هر چی پول خرد اعم از ده تومنی و بیست تومنی و پنجاه تومنی داشتیم گذاشتیم رو هم!! امااااااا، چسبِ آمنه خانوم فاسد شده بود پوله رو نمی چسبوند!! حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم؟! آبرومون داشت می رفت! حالا با اون منظره ایی که من اونجا درست کرده بودم که هر چی آت و آشغال تو کیفم بود ریخته بودم رو میز!! کیفم من که همیشه صحرایِ محشره!! بعدم که جلوی همه نشسته بودیم پول چسب می زدیم و منم که هی می خندیدم و آمنه هم بچه ام تنظیم کرده بود هر دو مین یه بار می گفت مرگ کم بخند! در همین اثتا یه کم پول خردِ دیگه پیدا کردیم و آمنه بلند شد که بره چسب بخره اونم با سقف بودجه نهایت صد تمون!! بالخره با یه چسب اومد و از بی آبرویی نجات یافتیم! وقتی چیپس و پنیر رو آورد گفت نوشابه نمی خواهید؟! آمنه زیرِ لب گفت دلمون که می خواد پول نداریم!! ای مرررررررررررررررررگ! آمنه یواش گفت ولی یارو شنید! حالا دیگه ما کلاهمون هم اونجا بیفته دیگه نمی ریم اونجا برداریم!! حالا یکی نبود به ما بگه کارد بخوره به اون شیکماتون!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این نفیسه چرا نیومد پس! فکر کنم در حینِ ماشین دزدی باباش دستگیرش کرده! یاد اون وقتا افتادم که من خونشون بودم با هم درس می خوندیم مثلا! دقت داشته باشید گفتم مثلا! شبا ساعت یازده که می شد، ما می رفتیم ماشینو از تو پارکینگ طی یک عملیات محیر العقول هل می دادیم میآوردیم بیرون تا وسط کوچه! بعد خوب که دور می شدیم ماشینو روشن می کردیم که مامانش اینا نفهمند! آخه طبقه بالا قرقٍ ما بود که درس بخونیم، مامانش اینا هم پایین بودن از بود و نبودِ ما کسی خبر نمی شد از بس که ما تاکید می کردیم مزاحم درس خوندنمون نشند!!! خلاصه ما هم که بچه مثبت و خانوم اینا می رفتیم یه چرخ می زدیم یه بستنی می خوردیم بر میگشتیم! به جونِ خودم راست می گم!!:دیی به هر حال علیرغم همه پرروییمون جرات نداشتیم بیشتر از یکی دو ساعت بیرون باشیم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان یه اس ام اس از غیب رسید که جور کنید آخر هفته دیگه بیایید خونه ما! به بچه ها خبر بده هماهنگ کنید به منم اطلاع بدید!! خداییش آخرِ... !! نه نمی گم من مودبم! شما خودتون جایِ خالی رو با مناسب ترین گزینه مطابق با سلیقه تون پر کنید! جمعه ظهر هم که خونه ملکه زنبورها ناهار افتادیم! اول گفتم نمی رم بعد دیدم خیلی ذوق مرگ می شه بنابراین به مامان اعلام کردم که افتخار می دم میام باهاتون که زن دایی محترمِ تازه از مکه آومده رو دق بدم!! آخ جون چه حالی می ده...!!:دییی&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-5346681103874265676?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/5346681103874265676/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=5346681103874265676&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5346681103874265676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/5346681103874265676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post_04.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-2182872065364075936</id><published>2007-04-03T00:44:00.000-07:00</published><updated>2007-04-03T01:49:36.032-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به مقادیرِ نامتنابهی امروز بد اخلاقم!! از دیروز هنوز خسته م، هر چند من از زیر کرسی بیرون نیومدم و فقط فیلم تماشا کردم و خوردم! آمنه و منیر جان هم که همش مثل خمارا لالا تشریف داشتند! اینقدر اونجا بارون میامد که ما حتی تا آلاچیق پایین هم نرفتیم! تمام تنبلای دنیا باید بیان پیش  منو آمنه کلاس درس! خلاصه این بود سیزده به در بسیار پر بارِ ما! امروز هم یه عالمه کار دارم ولی انگار سرما خوردم ترجیحم اینه که لالا کنم و هر یک ساعت یه بار 5 مین بیام یه چرخ بزنم تو نت و باز برم لالا!! اول خواستم ماجرای سیزده به در پارسال رو از اون یکی بلاگم کپی کنم اینجا اما باز پشیمون شدم! در ضمن ما یادمون رفت اوتیس رو هم با خودمون ببریم! من فکر می کردم آمنه برداشتتش، اونم فکر کرده من برداشتم، نتیجه اینکه جا گذاشتیم این بچه رو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خیلی خیلی ناراحتم که پامو گذاشتم روی ام پی تری پلیر نازنینم و فرستادمش برزخ (من اصولا نه به بهشت اعتقاد دارم نه به جهنم!! اما برزخ رو هستم!). حالا از اون جایی که این کادوی یه دوستی از ینگه دنیا بوده، اینجا هر جا می رم هی همه نگاههای عجیب غریب می کنند بهش و می گن از کجا آوردی و این ال سی دی ها ایران نیست و از این حرفا... حالا این بچه هنوز کار می کنه اما اسکرین و اینا تعطیله! حالا چی شد این شکست؟! از اون جایی که من بسیار بسیار آدمِ منظم و مرتب و این صحبتهایی هستم و همه چیز همیشه سرِ جایِ خودش قرار داره!! این ام پی تری لایِ پتوم بوده رویِ تختم و من متوجه نشدم و از اون جایی که جفت پا پریدم رو تختم دیگه ام پی تری بدرود و وداع و خداحافظی و اینا... ! حالا آمنه جان جهت دلداری بنده می گن چشمت کور، دنده تم نرم! خیلی مهربونه بچه ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من امروز حتما باید به چند تا زنگ بزنم این ور اون ور ولی فعلا حسش نیست! الان دارم با خودم صحبت می کنم و خودمو نوازش می کنم و کلی قریون و صدقه خودم می رم بلکه راضی بشم بزنگم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واااااااااای اینو بگم!! عمه خانومِ بنده یه عروس از تبریز گرفته و اینا، این چند وقته ما ندیدم این خانوم حرف بزنه و هر چی ازش بپرسی قبول زحمت می کنند و با  سرتکون دادن جواب می دن! تا اینکه چند روز پیش که رفته بودیم خونشون مامان بزرگم ازش پرسید خوب عروس خانوم چطوری کفش می دوزید؟ (عروس خانوم تولیدی کفش دست دوز دارن). بالاخره این خانوم لب به سخن گشود و یه کم توضیح داد با لحنی که به شدت سعی داشت فارسی باشه! اما آخرش یهو گفت این کفش گهوه ایا (قهوه ای) که پوشیدم خودم دوختم!!! واااای من نابود شدم وقتی اینو گفت!! هی خندیدم هی خندیدم هی خندیدم!! حال همه ساکت فقط صدای خنده های من می پیچه! اینقدر اوضاع خراب بود که دیگه چشم غره های مامانم هم کار ساز نبود! آخر بیتا بلند شد رفت آشپزخونه و منو صدا زد بیا کارت دارم!  خیلی آبروریزی شد، بعد هی خواستم ازش معذرت خواهی کنم دیدم هر چی بگم بدتر می شه! بعد مامان گفت این دختر ما خیلی خوش خنده ست و بحث و عوض کردن! یاد دبیر علوم راهنمایی افتادم که  می گفت تو مرض خنده داری، طفلی انگار همچین بیراه هم نمی گفته! آخرین باری که اینقدر من خندیده بودم وقتی بود که من یه مشت دوست ندید بدیدم رو برده بودم تالار وحدت کنسرت! چه خوب که اون دوستام اینجا رو نمی خونن وگر نه ملی منو نصف می کرد!! جریان از این قرار بود که توی آنتراکت کنسرت اومدیم تو سالن بیرونی! ملی جان گفت من می خوام برم دستشویی تو هم بیا دنبالم (بچه م خجالیته!) خلاصه من رفتم همراهش، وقتی اومد که بریم خیلی شیک لامپِ اصلی دستشویی رو خاموش کرد درو باز کرد گفت بریم!!!! وااای حالا دستشویی پرِ خانومای شیک و پیک که اومده بودن تجدید آرایش! بعد ملی خیلی شیک لامپو روشن کرد گفت ببخشید خانوما فکر کردم خونمونه!! من دیگه رو پای خودم نبودم از خنده! اون بیرون هم شوهر ملی هی می پرسید چشه این هی می خنده؟! ملی می گفت هیچی بابا! می دونستم اگه به علی بگم ملی خانوم چه سوتی داده، ملی دارم می زنه!!! حالا من حاضرم تمام خاطرات بیست و چهار سال زندگیمو اینجا تعریف کنم اما نرم سراغِ کار و زندگیم!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-2182872065364075936?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/2182872065364075936/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=2182872065364075936&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/2182872065364075936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/2182872065364075936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post_03.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-1563863490008536803</id><published>2007-04-01T09:47:00.000-07:00</published><updated>2007-04-01T11:54:10.895-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز حسابی خیس بارون شدیم، تمام راه رو پیاده اومدیم. از سر تا پامون آب می چکید، اما دوست داشتم این خیس شدن زیرِ بارونو... میگه سرده نه؟! اما من سرم را تکون می دم می گم نه!! می دانم اگر همین یک ماه پیش توی این هوا بودم می لرزیدم از سرما و صد دست لباس به همون شیوه شلخته وارِ خودم می پوشیدم! اما الان یک ماهی می شه که مدام گرممه و سرما رو هیچ رقمه تشخیص نمی دم، همانطور که رنگها رو تشخیص نمی دم!! چها روزه که به خیالِ خودم رژِ بنفش رنگم رو گذاشتم اول تو سِری رژهام که هر روز از اون بزنم اما امروز بعد از چهار روز که با رنگِ بنفشِ رژم حال کرده ام می بینم که رنگش قهوه ایه!! من اما هر روز تو آینه به لبهایم نگاه کرده ام و دیده ام که رنگ لبهایم همان بنفشِ کمرنگیست که این روزها دلم می خواسته! حتی هر روز هم به رنگِ خود رژ دقت کرده ام و مطمئن شده ام که بنفش است!! اما چرا یک دفعه امروز قهوه ای از کار در آمد؟!!! این روزها همش احساس می کنم دچارِ توهمم!! این بار اول نیست که در این یک ماه رنگها رو درست نمی بینم، تا من باشم که 5 تا رژ از یک مارک نخرم تا حداقل از مارکهایِ مختلف رنگها رو تشخیص بدم یا شاید هم باید شماره و رنگِ رژها رو یک جا یادداشت کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی تخت در دو جهتِ مخالف ولو شده ایم و لپ تاپ رو چسبانده ایم به تخت و فیلمِ کارتونی نگاه می کنیم!!! مامانش درِ اتاق رو باز می کنه و می گه دخترا فردا بیایید بریم باغ، هیچ کسی هم به شماها کار نداره، برید زیرِ کرسی و لپ تاپ رو هم بیارید تا شب فیلم تماشا کنید!! آخ جوووون من عاشقِ کرسی هستم ولی باغ نه، حال باغ اومدن ندارم! اما دلم برایِ چشمه رفتن تنگ شده، که پاهایم رو بزارم توی آب سرد چشمه و سنجاقکها رو نگاه کنم و با صدایِ بچه گونه انواع و اقسام شعرهایِ کودکانه رو بخونم و آن دخترک حرص بخورد مبادا کسی رد شود و دیوانه بازی هایِ مرا ببیند!! راستی یادم باشد اگر به قولِ تو تا فردا نظرم عوض شد و خواستم بیایم، اوتیس رو هم ببریم!! اوتیسِ ناز نازیِ من یه گاوِ عروسکیه خوشگله!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میگه تو اخلاقت خیلی بده اصلا حسود نیستی!! می خندم! می گه مگه میشه آخه کسی اصلا حسود نباشه؟! میگم تو راست می گه خب منم یه وقتا شاید حسودیم بشه اما هیچ وقت بروز نمی دم!! می گه خب این خیلی بده آدم گاهی احتیاج داره که حسودی بشه بهش!!!! می گم خب می دونی وقتی کسی به آدم حسودی می کنه آدم لذت می بره، من اما این فرصت رو به کسی نمی دم که از حسودیِ من لذت ببره!! این حرف یهو از دهنم پرید و گرنه من عموما اینطوری افشاگری نمی کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خودمو دیگه دوست ندارم، این روزها به هر کسی که پا بدهد خودم را نشان می دهم، خودِ واقعی ام را، همان دخترکِ بد اخلاقِ سردِ خودخواهِ نامهربانی که هستم! از مهربان بودن خسته شدم! بداخلاقی رو ترجیح می دهم! مهربانی بیش از حدم از من یه نردبان ساخت، ولی الان همه پله هایِ نردبانم شکسته و دیگر نه می توانم و نه می خواهم که سکوی پرتابِ کسی باشم! یک روزی توی یه ایمیل برای کسی گفتم که من زلالی و سادگیم را با هیچ چیز عوض نمی کنم و به هیچ لجنی آلوده نمی کنم! اما نتونستم سر حرفم وایسم! از اون زلالی دیگه هیچی نمونده و من بیش تر از هر چیزی برایِ اون دخترکِ ساده و زلالی که در من زندگی می کرد دلتنگم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا کانالو عوض می کنیم!! آقا من یه غلطی کردم تویِ یه مهمونی، وقتی یه آهنگِ هندی اومد و از آنجا که من باید با همه آهنگها برقصم، برای مسخره بازی یه کم هندی رقصیدم، از اون رقصها که انگار دارند لامپ باز می کنند!! بعدشم خودم از خنده ولو شدم همون وسط!! اما انگار زیاد بد از کار درنیومده بود اون رقصه، حالا هر جا می رم هی ملت درخواست رقصِ هندی می دن!! بابا بیخیاااااال... منم برای مسخره بازی می گم که باید یه درخت این وسط باشه و من درخت از جنس آدم هم قبول نمی کنم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز دیوونه شدم، پنجاه تا تلفن زدم تا بالاخره سه صفحه از نشریه رو بستیم!! بزار این شماره دربیاد من دیگه آبا و اجدادم را تا حضرت آدم البته به استثنایِ بانو حوا، لعنت می کنم که بخواهم نشریه درون سازمانی در بیاورم!! حسین عزیزم هر چند تو اینجا رو نمی خونی ولی به جانِ خودم تو جرات داری موبایلت رو روشن کن!! البته به یارِ غارت جنابِ سعید خان گفته ام که پیغامم رو بهت برسونه و تو اگه فقط اندکی عقل داشته باشی موبایلت رو روشن نمی کنی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عید هم آمد و رفت و من نه کتابهایِ دور تختم رو جمع کردم ونه میزآرایشمو و نه لباسهامو... باشد که من رستگار شوم! آمین بگویید لطفا!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-1563863490008536803?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/1563863490008536803/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=1563863490008536803&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/1563863490008536803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/1563863490008536803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-4198459534306272052</id><published>2007-03-25T08:11:00.000-07:00</published><updated>2007-03-25T11:58:18.064-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جمله خبری: مهمانهایِ ما بعد از 5 روز، امروز تشریفشان را بردند!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من واقعا نهایتِ سعیم رو کردم که با این حال و روزِ سگیم خوش اخلاق باشم! از امشب دیگه وقتی نیمه شبها از خواب می پرم اون چهار تا وروجک، کیمیا، رویا، صبا و رعنا را نمی بینم که پایِ تختم به ردیف خوابیدن! این دختر خانوم هایِ محترم در رده هایِ سنی، 8 تا 12 سال هستند و این 5 روز منو با شیطنتاشون دق دادند! تمام زندگیِ من از دستِ اینا زیر و روست! آقای رومن گاری یه کتاب داره به اسمِ "زندگی پیشِ رو"، من الان یه زندگی دارم به اسمِ "زندگی پشتِ رو".!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیروز در منزلِ ما برایِ مهمانهایمان، مهمان آمد!! (خیلی بغرنج شد می دانم!!) دست بر قضا مهمان هایشان از این خفن پولدارها بودن، اینقدر بگویم که یارو از 5 تا پولدارِ اولِ ایرانه! اینها را که می گویم برای این است که عمقِِ فاجعه مشخص شود!!! خلاصه ما یه صبح تا عصر به خاکِ سیاه نشستیم تا خونه رو برایِ ورود اینها آماده کنیم! بعد هم که ما از اون طرف می خواستیم شب بریم نامزدی پسر عمه ام! اینا البته گفته بودن یکی دو ساعت بیشتر نمی مونن و ما امید به صداقتشان بسته بودیم که زود بروند و ما به نامزدیمان برسیم! خودشان که هیچ تحفه ای نبودن ومن به سلمان یک معذرت خواهی بدهکار شدم که به اشتباه با حرفش که گفته بود دخترشان خیلی ایکبیریه مخالفت کردم!! بعدن که دیدمش فهمیدم حق با سلمانه! تنها فردِ بامزه اشان خدمتکارِ فیلیپینی اشان بود به اسمِ "نلی"! جنابِ آقایِ خفن پولدار ایشان را تحتِ عنوان کارمندِ شرکتش به ایران آورده. خیلی دخترِ شیرینی بود. خانومِ آقایِ خفن پولدار هم که من قربان اون ساعتِ کارتیه ده میلیونی اش بروم با انگشترهایی که هر کدام نگینهایی به اندازه یک سیب داشتند!! آما خود آقایِ خفن پولدار خیلی آدم خوب و راحت و گوگولی بود! خانوم دکتر(همون خانومِ آقایِ خفن پولدار) فرمودند من این نلی را از فیلیپین آوردم که خدمتکار یک دخترِ ایرانی نباشد که بتواند آقایِ دکتر را از راه به در کند!!! من در آن لحظه واقعا همه تلاشم را کردم که حیرتم را با دهانِ یک متر باز نشان ندهم!! خلاصه موفق شدیم با اندکی تاخیر بیرونشان کنیم و به نامزدیمان برسیم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نامزدی خوب بود، مدتها بود این همه نرقصیده بودم! این دفعه عقل به خرج دادم یه صندل با پاشنه راحت پوشیدم که مثل اون دفعه وسط رقص یکهو به دلیل شکستنِ پاشنه صندلم سقوطِ آزاد نکنم! باحالترین قسمتِ نامزدی رقصیدنِ خارجکی سلمان با آن موهایِ پریشانش بود که من از شدتِ خنده داشتم از حال می رفتم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی بد نوشتم می دانم، انگار کلمات در گلویم گیر می کند و بعد به شیوه بد و نا موزونی جاری می شوند! امروز حالم خیلی بد بود! آخر می دانید هوا خیلی بود و این خوبی هوا حالم رو بد کرد، این خوبی هوا با روحِ مرده و زمستانیِ من خیلی تناقض دارد...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-4198459534306272052?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/4198459534306272052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=4198459534306272052&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/4198459534306272052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/4198459534306272052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/03/5-8-12-5.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-2417708744694876690</id><published>2007-03-20T23:13:00.000-07:00</published><updated>2007-03-20T23:29:53.660-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لطفا یکی بیاید یه دو سه روز جایِ من نقشِ یک دخترِ خوب و مهربان را بازی کند، نگاه هایش مهربان باشد نه مثلِ من سرد و شیشه ای،  لبخندهایِ شیرین و مودبانه به مهمانها بزند، تعارفهای شیک به مهمانها بکند در باب ظاهر و لباس هایشان، تعارفهایی که تنها خدا می داند یکیشان هم حتی حقیقت ندارد! خودش رو کنترل کند و به بچه هایِ فضولِ مهمانها چشم غره نرود! با مهمانها مراسم ساییدن گونه ها را به خوبی به جا بیاورد و صورتش را کنار نکشد، حداقل طوری باشد که اکراهش مشخص نباشد! لطف کند و عید را هم تبریک بگوید چه به آنها که اس ام اس می زنند چه به آنها که ای میل می زنند و چه به آنهایی که...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا کمی صبر کن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهار که آمد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فکری برایِ آسمانِ تو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و سطرهایِ پنهانی خودم خواهم کرد&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-2417708744694876690?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/2417708744694876690/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=2417708744694876690&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/2417708744694876690'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/2417708744694876690'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/03/blog-post_20.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-231790373329089253</id><published>2007-03-14T10:46:00.000-07:00</published><updated>2007-03-14T11:31:10.907-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من تصمیم گرفته ام در راستایِ رژیمِ لاغری ام روزی سه با ر بروم در خانه آمنه جان!!! با آن مراسمِ تعقیب و گریزی که ما هر دفعه آنجا اجرا می کنیم و جیغ های بنفشی که من می کشم هم گوشتهای تن من پایین می ریزد هم شیشه های منازلِ اهلِ محل!! جریان از این قرار است که اینها چند گربه خانگی دارند که معروفترینشان ملقب به مینا خانوم است و اون اوایل طفلک خیلی ظریف و کوچولو موچولو بود اما حالا به دلیلِ تغذیه زیادی مناسب ماشالا مینا خانوم شده است به قاعده یک پلنگ! (البته دقتِ لازم را داشته باشید که پسوند خانوم جزءِ لاینفک مینا خانوم است!) اما، اما اینجانب فوبیایِ مرگ آوری نسبت به گربه دارم!! عاقبت می ترسم شهیدِ راهِ گربه شوم! این گربه های دوست داشتنی همیشه منتظرند که درِ خانه باز شود و اینها به داخلِ منزل شرفیاب شوند و نظر به اینکه ماشینِ ددیِ آمنه جان در تمامی روز کیپ تا کیپِ دربِ  خانه پارک شده و گربه ها عموما زیرِ ماشین کمین می کنند، این عملیاتِ تعقیب و گریز اندکی هیجانی می شود و جیغ هایِ من کمی دلخراش تر!! اکثرِ اوقات نیازی به زنگ زدن نیست و جیغهای من به نوعی نقشِ جیغ را هم ایفا می کنند! و البته برایِ لاغری آمنه هم این جریان مفید است چرا که باید با عجله پله ها را یکی دو تا کند و بیاید عملیاتِ نجات را ایفا کند! یادِ ان وقتها افتادم که کلاسی در خیابانِ ایران زمین داشتیم و لا مصب گربه هایِ آنجا به شیر 5 تا سور می زدند! آن موقع ها با نفیسه و ملی کلاس می رفتیم و جیغهایی که من و نفیسه می کشیدیم هم ساعت 7 صبحِ جمعه اهالی نازنین محل را بیدار می کرد هم باعث می شد خواب آلودگی از سرِ خودمان بپرد! ملی جانم هم که فداش بشم هرهر کرکر فقط به ما می خندید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امسال عید را خیلی دوست دارم، چون پیله 5 ساله را از تن باز کرده ام. می خواهم امسال جورِ دیگری باشد بدون حضورِ زالویی که شادیهایِ روحم را بمکد... می خوام گل بنفشه بخرم برایِ باغچه امان با اینکه مامان می گه کبوترا بنفشه هاتو می خورند!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب بعد از خوردنِ یک کامیون پیتزا (واحدِ پیتزا کامیون است!) دو تا لیوان شیر خوردم و فعلا هم سالمم!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-231790373329089253?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/231790373329089253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=231790373329089253&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/231790373329089253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/231790373329089253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/03/5-7-5.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-1289987832555491729</id><published>2007-03-12T08:05:00.000-07:00</published><updated>2007-03-12T08:51:43.775-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به غلط کردن افتادم با این مدلی که موهامو کوتاه کردم!! روزی صد بار می رم جلوی آیینه به خودم نگاه می کنم می گم تو که حوصله شسوار نداری و مهمونی به مهمونی چی بشه موهاتو یه کاری بکنی غلط می کنی می ری موهاتو اینقدر خرد و کوتاه می کنی!!!!! دستِ کم یکسال دیگه ممکنه یه کم موهام شبیه آدم شه! البته اگه تا اون موقع دق نکنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دست می کشه به صورتم میگه چه لاغر شدی پس لپات کو؟! فقط می خندم و چیزی نمی گم بهش، تو دلم می گم به قولِ رضی از صدقه سر جریاناتِ اخیر یه رژیمِ مفتی افتادم! بعدشم که یه کم خودمو جمع و جور کردم و هر روز تشریفمو می برم پیاده روی خدا بخواد! دیروز تو مهمونی یه آمار گرفتم دیدم بنده با 59 کیلو وزن از همه دوستام خپل تر تشریف دارم!! به نظرم همیشه اونا خیلی چاق بودند! حالا نمی دونم چه جوریا شده من از اونا وزنم بیشتره! البته آدم وقتی دوستِ جیک تو جیکش رضی جان باشه با وزنِ 46 کیلو هر از گاهی به سرش هوسِ خودکشی می زنه خب!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من یک سپاسِ ویژه به خانمِ جی. کی. رولینگ بدهکارم بابتِ کتابهایِ هری پاترش! اون اوایل که کتابهایش آمده بود من خودم را کشتم اما هر بار نتوانستم از 20 صفحه اولِ کتاب جلوتر بروم! هر بار هم موقعِ امتحانها که من به هر شیوه ای متوسل می شدم تا درس خواندنم را به تعویق بیندازم ویرم می گرفت هری پاتر بخوانم اما جاذبه اش برایم از کتابهایِ درسی ام هم کمتر بود! تا این چند هفته اخیر که احتیاج یه یک چیزِ فوق العاده سبک داشتم که تنها ذهنم را از فکر کردن باز بدارد و فکری هم برایم تولید نکند و من همانا موفق شدم سری کتابهایِ هری پاتر را بخوانم و حتی الان  می توانم بگویم که منتظرِ جلدِ بعدی کتاب هم هستم!! یک ماه است که کتابِ "خانوم" بهنود کنار تختم افتاده ولی می ترسم خواندنش آرامشِ نداشته ام را به باد دهد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینقدر این روزها بی حوصله ام که از مداراها و ملایمتهایِ همیشگیم هیچ خبری نیست و ممکن است اگر کسی ازم سوالی بپرسد بدون هیچ ملاحظه ای پاسخی واقعی بشنود! اولینش چند روز پیش بود به کسی که احترامِ ظاهریش را همیشه حفظ می کردم و در مقابلِ سوالهایِ آزاردهنده اش لبخندهایِ احمقانه می زدم! اما آن روز جوابش را خیلی صریح دادم و دیگر شک دارم که هیچ وقت از من چیزی بپرسد که نباید بپرسد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با اینکه من آدمِ بسیار خسیسی هستم در کتاب قرض دادن اما کلی از کتابهایم نیست و من نمی دانم پیشِ کی هم هست!! تعجب میکنم که کِی و چگونه اغفال شده ام برایِ قرض دادنِ کتاب!! از کتابهایم و نه از من هم چیزی کم نمی شود اگر که بدهم دیگران هم بخوانندشان ولی از این فرایندهای قرض الپَسنَده بیزارم! امیدوارم همه کسانی که کتابهایِ مرا برده اند و پس نداده اند سوء هاضمه بگیرند( اگر چه من نمی دانم که دقیقا چه نوع بیماری هست ولی به گمانم چیزِ چندان دلچسبی نباشد!!).&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-1289987832555491729?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/1289987832555491729/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=1289987832555491729&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/1289987832555491729'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/1289987832555491729'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/03/59-46.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-225053111576752094</id><published>2007-03-11T10:28:00.000-07:00</published><updated>2007-03-12T02:33:18.205-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علیرغم اینکه اینقدر خسته ام که هر آن ممکنِ از صندلیم سقوط کنم اما باز دلم میلِ لاگیدن دارد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پیش توی بی بی سی خوندم که گابوی دوست داشتنی ام هشتاد ساله شده و "صد سال تنهایی" اش چهل ساله!بار اول که خواندمش دوم راهنمایی بودم اما دروغ چرا هیچ نفهمیدم ازش! اما بار دوم، اما بار دوم کلماتم کم می آیند برای توصیفِ لذتی که از خواندنش بردم! بار دوم سه سالِ پیش بود انگار...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خسته شدم از هر دو گروه، چه آنهایی که تشویقم میکنند و تحسین (که البته تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست هم نیست!)، و چه آنها که سرزنش و اصرارشان بر اشتباه کردنم، بیچاره ام کرده!! تنها چیزی که می خواهم بگویم این است که به هیچ کدامشان مربوط نیست! دلم می خواهد که دیگر هیچکس چیزی نپرسد و من دیگر مجبور نباشم که توضیح بدهم و لبهایم را گاز بگیرم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مهمانیِ امروز را نمی دانم که دوست داشتم یا نه، با اینکه الان فکم رسمن جاری شده است از بس که حرف زدم ولی امروز عصر آنجا نبودم، جسمم بود اما ذهنم نه! به گمانم پرحرفیهایم همه برایِ آن بود که بگویم هستم ولی نبودم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با مامان جانم توافق کرده ام فعلا برایِ مدتی به بهم ریختگیِ دورِ تختم گیر ندهد، به کتابهایی که تمام اطرافِ تختم را با آنها فرش کرده ام، به چراغ مطالعه ام که که هر شب از لایِ بالش و پتو و دستمال کاغذیهایم پیدایش می کنم و می اندازم کنارِ تختم تا شبِ بعد! مکانِ بعدی توافق شده میز کامپیوترم است و میزِ آرایشم و است و کمدِ لباسهایم!!!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعلا تنها دلبستگیم جوجویم است که هدفونهایش را علی می خواهد از چنگم در بیاورد و بردارد برایِ خودش! نظر به اینکه این روزها هوایِ حوصله ابریست ممکن است اغفال شده و هدفون را بهش بدهم! اما دلم می خواهد موبایلم را بفروشم، دیگر دوستش ندارم، خسته شده ام از همیشه در دسترس بودن! به آمنه می گویم تو ازم بردار که هر وقت پشیمان شدم پسش بگیرم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آه چه مزخرفاتی نوشتم خودم هم از خواندنش حالم بد می شود! کاش یکی از آن قدح هایِ اندیشه دامبلدور داشتم که حرفها و فکرهایِ مزخرفم را درونش می ریختم!!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-225053111576752094?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/225053111576752094/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=225053111576752094&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/225053111576752094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/225053111576752094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/03/blog-post_11.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-815883332065936064</id><published>2007-03-04T22:06:00.000-08:00</published><updated>2007-03-04T22:50:32.892-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;می دانی خیلی سخت است که طنابِ دارت را کسی به گردنت بیاندازد که از همه بهت نزدیکتر بوده یا حداقل فکر می کردی که اینطور بوده، ولی از آن سخت تر آنست که هم او باشد که لگد بزند و چهارپایه را از زیرِ پایت بیاندازد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این جهان پر از صدایِ پاهایِ مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهنِ خود طنابِ دارِ تو را می بافند!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-815883332065936064?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/815883332065936064/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=815883332065936064&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/815883332065936064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/815883332065936064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-761236503393208302</id><published>2007-02-26T10:45:00.000-08:00</published><updated>2007-02-26T10:49:27.494-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها خواستم بگویم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می کرد        کاش میآمد و از دور تماشا می کرد&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-761236503393208302?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/761236503393208302/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=761236503393208302&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/761236503393208302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/761236503393208302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/02/blog-post_26.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-7880357036150515261</id><published>2007-02-18T23:28:00.000-08:00</published><updated>2007-02-19T01:31:36.308-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزها گیجم، خمارم، مستم، ملنگم، نئشه ام یا هر چیزِ لعنتیِ دیگه ای نمی دونم... خودم هم نمی دونم چِمِه!! برایِ به یاد آوردنِ هر چیزی باید مدتها به ذهنم فشار بیارم، همه برام غریبه شدن، عادتِ وراجی  و کل کل کردنم را از دست دادم اینقدر که فکر کنم  با یک کشیده محکم هم حتی سرم را بلند نکنم ببینم کی بود!! نمی دانم کسی می داند یک آدمِ خالی یعنی چه؟ من حالا خالی ام، از هر چیزی که فکرش را بتوان کرد، در واقع دیگر حتی فکر هم نمیکنم! به آدم ها نگاه می کنم اما نمی بینمشان، باهاشون حرف می زنم اما نمی فهمم چی می گم بهشون، حس می کنم تنها اصواتِ بی معنی از دهانم خارج می شود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمی دانستم اینقدر سیستمِ دفاعی قویی دارم! همیشه از این روز می ترسیدم! به رضی گفتم من طاقتش را ندارم که چشمانم را باز کنم ببینم از یک رویا به کابوس رسیده ام و طاقتش را نداشتم، چون همه چیز را بدون اینکه بخواهم فراموش کردم، انگار کسی با پاک کن به جون ذهنم افتاده باشه! می گه خوب شد فراموش کردی چون اگر ادامه پیدا می کرد حتما دق می کردی!! می گم اما مطمئن نیستم که فراموشی باشد، انگار تمام شده ام! تو به این می گویی فراموشی؟! وقتی گفت دیشب دوباره خواندمش، نفهمیدم چی رو خونده اول. وقتی گفت یادم نیامد دقیق که درون آن نامه من چیا گفته ام! رفتم نامه ای که خودم نوشته بودم رو خوندم!! اما سر در نیاوردم ازش! این نامه را من نوشته بودم؟! این اتفا قها برایِ من افتاده بوده؟! این آدم دوستِ من بوده؟! نمی شناسمش نه او را نه خودم را...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شبِ قبلش زنگ زده که ما فردا ناهار نمی آییم، می گویم خب بهتر به اندازه خودمان از شب غذا داریم، صبح درست وقتی که آماده شدم برم جلسه بچه هایِ انجمن زنگ می زند که ما ناهار می آییم!!! می گویم خب بیایید ولی ناهار نداریم من دارم می رم بیرون و ظهر میام!! اینقدر حرصی ام  که نگو!! زودتر بر می گردم تا یه چیزی درست کنم!! تصمیم می گیرم کتلت درست کنم، وقتی موادش آماده شده و می خواهم سرخشان کنم احساس می کنم یک چیزی کم است، هی نگاه می کنم تا بلکه چیزی بفهمم اما فایده ای ندارد. می گویم بی خیال سرخ می کنم دیگر، همانطور که به جلز ولز کردنِ روغن ها نگاه می کنم ناگهان دوزاری ام می افتد که بله تخم مرغ ندارد!!!! شده بود حکایتِ روز قبلش که می خواستم برنج بپزم و از صبح هی فکر می کردم یک کاری یادم رفته و ظهر که می خواستم برنج دم کنم تازه می فهمم که اصلا برنجی خیس نکردم که حالا بخواهم بپزمش!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نادر هی اصرار می کند باید یکی از روزهایِ هفته را بیایی دفتر و اینجا باشی! می گویم خیلی دوست دارم ولی هوش و حواسم میزون نیست! می گوید عیب ندارد بی هوش و حواس هم قبولت داریم! به قبل ترها فکر می کنم که چقدر شور و شوق راه افتادن این دفتر را داشتم و حالا برای این که فقط هفته ای یک روز بروم آنجا باید ازم خواهش کنند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با مامان می ریم سوپرِ محله امان خرید، برگشتنه می گه چرا اون دختره دوستت باهات سلام و احوالپرسی کرد جواب ندادی! می گم کی؟! من ندیدمش!! میگه وا تو بر و بر داشتی بهش نگاه می کردی و وقتی بهت سلام کرد روت رو کردی اون طرف!! می گم نههههههه!! من به کسی نگاه نکرده ام!! از نشانی هایش می فهمم انگار سمانه بوده، هر چی به مامان می گم من اصلا سمانه رو ندیدم  و صداش رو هم نشنیدم باور نمی کنه! می گه فاصله شما نیم متر هم کمتر بود!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزها اگر اسم و فامیلم رو هم بپرسید جوابم نمی دانم است!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-7880357036150515261?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/7880357036150515261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=7880357036150515261&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/7880357036150515261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/7880357036150515261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/02/blog-post_18.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-117100796812777564</id><published>2007-02-08T23:21:00.000-08:00</published><updated>2007-02-08T23:59:28.156-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عجله داشتنش عصبیم میکند، آن هم درست وقتی که من پریشان ترین روزهای عمرم را سپری می کنم! آن هم وقتی که من بین انتخاب ها و تصمیم های اجباری ام مانده ام! هنوز فرصت نکرده ام بهش بگم که مطمئنم آمادگی اش را ندارم که ریشه هایم را بردارم و بیام اون سرِ دنیا! خوب که فکر میکنم میبینم دوست ندارم از اینجا  برم علیرغم همه بدیها و سختیها و فشارها... خوب که فکر میکنم می بینم این آدمهایی  را که حرفم را نمی فهمند دنیایم را درک نمی کنند و احترامی برایش قایل نیستند را هم حتی دوست دارم... بیماریِ روانی جدیدست لابد که من اسمش را نمی دانم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برایم نوشته که من فرصتی بودم که شما از دست دادید! من یک نشانه بودم!! سرم را عقب می اندازم و بلند می خندم!! و در دلم احمق غلیظی نثارش می کنم!! برایش می نویسم، من به هیچیک از دوستانم به چشمِ یک فرصت نگاه نمی کنم و مدت زمانِ زیادیست که اعتقادم را به نشانه ها از دست داداه ام! از بس که همه نشانه هایم اشتباه از کار درآمدند!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زنده باد پنکک!!! روز اول که آماده شدم برم پیشش، لایه غلیظی از پنککم را به صورتم کشیدم رفتم تا رنگ پریده گی صورتم و حلقه سیاه دور چشمانم به وحشت نیاندازتش!! از رژ گونه و رژِ لب به خاطر عزادار بودنِ قلبم چشم پوشی کردم!! ماسکم را زده بودم! ماسکِ لبخند و بی خیالی ام را می گویم!! اما نتوانستم نگه اش دارم!! وقتی رسیدم بهش چشمانم را بستم و سرم رو گذاشتم تو آغوشش و گفتم امروز نوبتِ منه!! گفت ولی من طاقت اش رو ندارم!! گفتم ولی من طاقت آوردم و تو هم باید بیاری!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درست صبحِ روزی که بهم گفت روحیه ات تحسین برانگیزه، شبش که رفتم بسته رو تحویلش بدم سرمو گذاشتم تو بغلش و چنان هق هقی کردم که صدایم در تاریکی  و سکوت آن خیابان تا به انتها می پیچید و دستِ آخر این عطیه بود که ناجی ام شد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی گیجم، این قرصها بد میبرتم به هپروت... این روزها زیاد می نویسم، نه اینجا، در دفترم!! آخه دفترم مخصوصِ حرفهایِ یواشکی ام هست...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزها با ویرجینیا وولف زندگی میکنم مخصوصن آنجا که می گوید: "می خواهم به اختصار و بدون تکلف بگویم که بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه هیچ چیز دیگری. اگر می دانستم که چگونه این حرف را به شیوه ای تعالی بخش بیان کنم، به شما میگفتم رویای تاثیر گذاشتن بر دیگران را از سر بیرون کنید. درباره خود مسایل فکر کنید."&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یادم نیست!!! یادم نمی آید که دیگر می خواهم چه بنویسم، تنها:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شادی ام را می شکنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که با تکه های آن چه بسازی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گیرم زخمی تازه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میان این همه زخم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-117100796812777564?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/117100796812777564/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=117100796812777564&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/117100796812777564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/117100796812777564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/02/blog-post_08.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-117095687095284287</id><published>2007-02-08T09:12:00.000-08:00</published><updated>2007-02-08T09:47:50.986-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب حالم خوش نیست قرصهای فراموشی ام را دیرتر خورده ام و افکار پریشانم، همانها که ازشان فرار می کنم ولی آنها دنبالم می کنند، پیدایم کرده اند و می خواهند بیچاره ام کنند!! این چند روزه  را به لطف همین قرصها سر کرده ام و سر خوش بوده ام، به لطفِ همین قرصها بدترین توهینها را شنیده ام و دم نزدم! همین قرصهایِ دوست داشتنی اشکهای سیل آسایم را عقب زده اند! همین قرص ها باعث شده اند که خوددار شوم و راز نگه دار...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-117095687095284287?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/117095687095284287/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=117095687095284287&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/117095687095284287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/117095687095284287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116610275213880220</id><published>2006-12-14T04:28:00.000-08:00</published><updated>2006-12-14T05:48:34.393-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دخترکِ درونم سخت دلتنگی می کند بهانه می گیرد، بی قراری می کند، خودش را به در و دیوارِ جسمم می کوبد، انگار که می خواهد فرار کند! و من حوصله اش را هیچ ندارم! آن روز برفی یکساعت از فرمانیه تا شهرِ کتابِ نیاوران پیاده و لنگ لنگان بردمش ولی برایش کتاب نخریدم، آن هم کتابهایی که زیاد دوست می داشت! دوبار دستانم را به طرف کتابِ "ودیگران" بردم ورقش زدم اما هر دوبار گذاشتم سرِ جایش! بارِ دوم که توضیحاتِ پشتِ کتاب را خواندم فرار را بر قرار ترجیح دادم! تو این حال و روز اصلا نمی کشم خواندنش را، باشد وقتی دیگر!! "مرا به بغداد نبرید" را اما حسرت زده نگاه می کردم و دلم سخت می خواستش، اما لج کردن با خود را نمیدانید چیست؟!! برایِ خریدنِ "دوبلینی ها" دیگر بغض کرده بودم اما آن را هم نخریدم!! اما مجله زنان را که دیگر همیشه می خریدم پس این شاملِ لجبازی نمی شد و خریدمش! مصاحبه گل شیفته و گلی امامی اش را دوست داشتم، حس خوبی داد بهم جمله آخرِ خانمِ امامی که گفته بود احساس می کنم مسوولیت هایم را در زندگی انجام داده ام. این به نظرِ من یعنی خیلی...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چهار تایی با هم از فرمانیه تا شهرِ کتاب را پیاده رفتیم، هر چی اون سه تا برف گلوله کردند و به من پرتاب کردند اخمهایم باز نشد! برگشتنه هم پسرک ما را گول زد و به هوایِ هات چاکلت در جایی تووپ پیاده دنبالِ خود کشاندمان! و همانا آن جایِ توپ "امید" بود!! و باز ما از آنجا پیاده برگشتیم و البته من بعد از خوردنِ یک هات چاکلت که همه پرزهای زبانم را سوزاند و دو لیوان ذرت دیگر لطف کردم و نهار نخوردم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و اما عصر آن روزمصیبتی به خودم دادم که به عمرم نکشیدم! 20 دقیقه بیشتر طول نکشید اما تاثیر خیلی بدی داشت! وقتی برگشتم اگه همون موقع رضی زنگ نزده بود حتما دق می کردم! اما وقتی برایِ او تعریف کردم و توضیحِ اضافه هم دادم و او تایید کرد نفس کشیدنم به روالِ عادی برگشت! اما نمی دانم برایِ آن دخترکِ دیگر چطور توضیح بدهم که بفهمد و یاد نگیرد از من! و بداند که من هم اعتقادی ندارم به همانی که خود می داند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و امااااااااا به یقین بدانید که هیچ جفایی بدتر از بیرون رفتن با یک مشت بچه فوفول با آرایشهای فضایی نیست وقتی که شما ممنوع الارایشید!! دکتر جان فرموده اند تا ده روز آرایش ممنوع!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برایِ اولین بار توی عمرم پول همراهم نبود تا وقتی ساعت 9 شب آن هم از نوعِ زمستانی اش وسط پارکِ  مثلِ بچه های سر راهی مانده بودم برگردم! تنها راه چاره نشستن رویِ نیمکتهایِ بیرونی بود تا برگردد و ببرتم! اما حالا که فکر میکنم اگر آن پسرکِ ترک زبانِ احمق ( احمقیش هیچ ربطی البته به لهجه آذری اش نداشت!) دنبالم راه نمی افتاد و به خیالِ خودش برایم بلبل زبانی نمی کرد و من مجبور نبودم صندلی به صندلی عقب نشینی کنم، آنطور عصبی و به هم ریخته نمی شدم! اعتراف می کنم برایِ اولین بار تویِ زندگیم مثل سگ ترسیده بودم! نه پول داشتم نه می خواستم برگردم خانه و به سبب پول برداشتنم به مامان و بقیه جواب پس بدم و نه نمیدانستم که باید از کدام طرف بروم و نه حتی ته دلم مطمئن که برگردد!! احساسِ مزخزفی بود که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم. بدتر از همه آن بود که نفهمیدم چرا رفت و کجا رفت اصلا! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باید دو هفته ای تحویل بدهیم این کار را من و ملی، خیلی هم زیاد است حجمش و من از همین حالا آماده غر زدنم!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116610275213880220?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116610275213880220/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116610275213880220&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116610275213880220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116610275213880220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/12/blog-post_14.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116504375340269170</id><published>2006-12-01T22:10:00.000-08:00</published><updated>2006-12-01T23:15:53.456-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;واااای چقدر وقتِ که اینجا چیزی ننوشتم. والا گیرِ مهمونایی افتادم که خدا نصیب نکنه!! بدتر از خودم آفتِ اینترنت!! احسان بچه ام که شیرین روزی ده ساعت آنلاین بود!! ولی چون لپ تاپ داشت زیاد مشکل نداشتیم باهم، اون با تلِِ مامان اینا آن می شد من با تلِ خودم!! ولی امان از وقتی که احسان رفت و من واِلی موندیم با یه پی سی!! و البته مهمان مقدم تر است!! و خدا منو مرگ بده با این مهمونای پرروی معتاد به اینترنت بازی!! ویژگی مشترکِ دوم من با مهمونهایِ عزیزم همانا شلختگی می باشد!! به مامان میگم ببین ناشکری کردی یکی بودم سه تا شدیم!! سه تایی لباسامونو میریزیم کله ی هم!! بعد وقتی می خواهیم بریم بیرون اگه حال داشته باشیم می گردیم از زیرِ یه کوه لباس، لباسایِ خودمونو پیدا میکنیم می پوشیم! ولی اگر حسش نباشه هر چی دمِ دست بود اعم از لباسهایِ آن دیگری را میپوشیم! خدا رحم کرد که من خودم تنهام، اگه خواهری چیزی داشتم با این وسعتِ عظیمِ شلختگی چه میکردم خدا می دونه!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از صدقه سر ددر بردنِ مهمونامون رفتیم فیلم میم مثل مادر رو دیدیم، دوستش داشتم، فیلم را البته منظورم هست. در طولِ فیلم احساسِ خفگی میگردم، حیف که قول داده بودیم به هم که گریه نکنیم! حالا هی به الهام میگم بیا بریم باز ببینیم فیلمو ولی ایندفعه زار زار گریه کنیم!! رفتارهای مرد رو می شناختم، دیده بودم قبلترش هم رفتارهایِ مردی را که بچه مشکل دارش رو نمی خواست! منتها این دومی فیلم نبود واقعی بود!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تئاترِ کوری رو که با رضی جونم رفتم دوست نداشتم هیچ! مثلا برداشتی آزاد از رمانِ کوری بود! ولی نمیدونم رمانش چرا به دلم نشست و اما تئاترش نه!! امیر جان هم لطف کردن دقیقا ساعت 9 تشریف آوردن که تئاتر تموم شده بود!بیچاره از کنسرواتوار بدو رفته بود خونه که تیپ بزنه و صد البته مشروب اهدایی دوست جانش رو بگذارد خانه و بیاید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کلی طول کشید تا دفترِ جدیدش رو پیدا کنیم! موبایل به دست آدرس رو می گفت و ما باز هم اشتباه می رفتیم!!! بالاخره بعد از کلی فیلم دفترِ کارش رو پیدا کردیم! من رفتم آشپزخونه و برایِ خودم و رضی دو تا فنجون آبِ جوش آوردم که نسکافه نوشِ جان کنیم ولی برایِ آقایِ میزبان آبِ جوش نبردم به دلیلِ اینکه دیگه فنجون نبود خب!!! و آقای میزبان به من گفت ای پدرسوخته! منم یه لبخند ملیح زدم و تو دلم گفتم خودتی!! آقایِ میزبان داشت در موردِ تاریخِ هنر حرف میزد و اما من حواسم به تابلوی قوها بود که کنارِ هم سرشون رو کرده بودن توی آب! بلند شدم رفتم پایِِ کامپیوترِ آقایِ میزبان تا با اینترنتِ ای دی اس ال شان به فیض برسم و خدا پدرِ این میبو را بیامرزد که نمی گذارد آدم از بی مسنجری دق کند! و البته چون من شانسم به شدت راه راهه هیچ تنابنده ای آنلاین نبود!! اصلا من چرا دارم این چرت و پرتها رو می نویسم!! به گمانم امروز قاطی باشم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;والسلام علیکم و رحمت اله و برکاته!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116504375340269170?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116504375340269170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116504375340269170&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116504375340269170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116504375340269170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116289254514061849</id><published>2006-11-07T00:34:00.000-08:00</published><updated>2006-11-07T01:42:25.226-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چون الان از دندون پزشکی اومدم نمی تونم دهنِ مبارکمو باز کنم وراجی کنم با بر و بچ، مجبورم بلاگم! قبل از هر چیز من می خوام یه دعایِ بسیار نیک و پسندیده بکنم اگه کسی اینجا رو خوند لطفا بگه آمین، حالا ابتدا دستا رو بالا ببرید و با خلوصِ نیت کامل برای مراسمِ پر فیضِ دعا آماده بشید:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدا الهی منو مرگ بده!!!!!!!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این دعا دلایلِِ بسیار بسیار زیادی داره!! آخه شما کی رو دیدید در عرض 5 دقیقه چت، بیشتر از ده تا سوتی بده!! اونم سوتی هایی که هر کدومش برای یه هفته سوژه شدن کافی باشه!! داشتم با یه بنده خدایی خارجکی که در ینگه دنیا تحصیلاتِ عالیه می کنند برای بار سوم چت می کردم که هر دو بارِ قبل به یه بهانه یی بعد از سلام جیم زده بودم! و دیگه این دفعه با ادبی که من این جور مواقع عمدتا ندارم گفتم بزار وایسم ببینم اصلا حرفِ حسابِ این بابا چیه هی پی ام میده! خلاصه بعد 5 مین اینقدر سوتی دادم که یارو گفت شما چقدر شوخ طبع و با مزه و اینا هستید!! می خواستم بگم  بنده خدا خبر نداری!! ولی حالا خیالم راحت شد که به زبونِ انگلیسی هم می تونم دلبری کنم!!:دیییی آخرش یه چیزی بهش گفتم که خوبیت نداره اینجا بگم ولی یارو کلی ذوق مرگ شد کلی بوس و بغل فرستاد!!:)))) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این دندون پزشکی  عجب چیزه کوفتیه!! پدرمو درآورد، هی میگه دهنتو بیشتر باز کن!! می گم بابا مگه نمی بینی دهن من چقدر کوچیک و غنچه است آخه!! :دییی هر چی اون دفعه شیکان پیکان و تر و تمیز رفتم، ایندفعه لنگه به لنگه و با چشمهای پف آلوده گریه اییه دیشب رفتم!! دکتر چنان متعجب نگاه می کرد که می خواستم بگم چیه خوب دیشب بابام کتکم زده گریه کردم!!:)))  ولی خب ما رو می شناسه  بده! از اون طرفم مامان همراهم بود نمی شد پرت و پلا بگم! ولی خوب شاید اینطوری  دلش می سوخت دکتره اینهمه پول ازم نمی گرفت!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز قرار بود برم خونه رضی، جلسه تحلیل و بررسی بزاریم جهت علی جان که کنسل شد!! آخه من نمی تونم دهنمو باز کنم! اونطوری هم که رضی حرف بزنه فقط من نگاه کنم که خب نمی شه من سرطان می گیرم!! گفتم سرطان نمی دونم چرا یادِ داستانِ حوضِ سلطونِ مخملباف افتادم!! دلم هوس کرده دوباره بخونمش هم اینو هم باغِ بلور و هم نوبت عاشقی رو... چند  روز پیش تو به وبلاگ در موردِ کتابِ "پدرِ آن دیگری" خوندم، منم این کتاب رو خیلی دوست داشتم، سبکِ نوشتاریِ خاصی نداشت اما موضوعِ تازه یی داشت، حداقل برایِ من جالب بود، تا حالا از این منظر به بچه هایی که حالا به نوعی دچار مشکل و کندی هستند، نگاه نکرده بودم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از شلختگیِ خودم خسته شدم! رو میزم آرایشم پرِ از هر چی که بخواهی، از رژِ لب و رژگونه و انواع و اقسامِ کرمها گرفته تا دستبند و خلخال و گوشواره وسنجاق و کشِ مو و  برس و پنبه هایِ آرایشی  و  دفترچه یادداشت و  داروهامو  کیف و شال و... یه عالمه چیزِ دیگه!  کنار تختم هم روسری حمام  و این کلیپس کوچولوهای موهام و یه عالمه کتاب و مجله و خودکار مقادیرِ زیادی دستمال کاغذی ریخته!! رو میز کامپیوتر که وامصیبتا!! پر از سی دی هایی که به طرز بدی پخش و پلا شدن و بازم یه عالمه کتاب و جعبه کادویی که چند روز پیش کادو گرفتم و آینه دستی کوچولویِ خوشگلم و با یه بطری آب معدنی و چسب و نمکدون و دستمال کاغذی و... دیگه از لباسام اگه بگم خیلی بده! خجالت می کشم واقعا بگم که از دو ماه پیش که تولدم بوده هنوز لباسایی که برا تولدم پوشیده بودم جمع نکردم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این چند روزه انگار بهم بی حسی زدن! هیچ چیز نه می فهمم نه درک می کنم! انگار از پشتِ یه مه غلیظ به همه چیز نگاه میکنم! احتیاج به یه شوکِ شدید دارم که تکونم بده بلکه چشمام رو باز کنم!! من خودم یه عالمه حالم بده تو رو خدا شما ها دیگه بدبختیهاتونو سرم هوار نکنید، گناه دارم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116289254514061849?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116289254514061849/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116289254514061849&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116289254514061849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116289254514061849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/11/5-5.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116265371905020972</id><published>2006-11-04T04:33:00.000-08:00</published><updated>2006-11-05T21:24:13.356-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و چون از مسیح می خواهند که گناهکاری را مجازات کند، سراغ از کسی می گیرد که گناه نکرده باشد تا حق  مجازاتِ گناهکار را داشته باشد...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116265371905020972?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116265371905020972/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116265371905020972&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116265371905020972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116265371905020972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116196298764153914</id><published>2006-10-27T08:26:00.000-07:00</published><updated>2006-10-27T08:29:47.653-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و همانا ترکِ عادت، بدجوری موجبِ مرض است!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116196298764153914?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116196298764153914/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116196298764153914&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116196298764153914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116196298764153914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/blog-post_27.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116188838699244095</id><published>2006-10-26T11:32:00.000-07:00</published><updated>2006-10-26T11:46:27.006-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>جدیدنا کشف کردم که انگار من یه مدلهای خاصی هستم که ملت فقط موقع بدبختی و بیچاره گی و مشکلات جورواجورشون یاد من میافتن و در مواقع ددر و این صحبتها دوست جون های عزیزِ دیگه دارن! البته که وقتی من می خوام یه جهنمی با یه مفلوک دیگه برم این دوستان تمایل به همراهی دارند!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریسا یه چند تا اصل توی وبلاگش نوشته بود، در همین راستا من می خوام یه اصلِ دیگه اضافه کنم! اونم اینکه خوبی و لطف و گذشت بیش از اندازه می تونه هر کسی رو با هر میزانی از ظرفیت و تحصیلات و ادعا و شعور و غیره خراب کنه! استثنا هم وجود نداره!! اما من از درکِ این نکته عاجزم!! نمیفهمم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوکی افاضه فضل برای امشب کافیه!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116188838699244095?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116188838699244095/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116188838699244095&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116188838699244095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116188838699244095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/blog-post_26.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116162272681711860</id><published>2006-10-23T09:44:00.000-07:00</published><updated>2006-10-23T09:58:46.893-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمییییییییییییییییییییییی خوام فردا تعطیل شد!!! یعنی فردا عید شد!! :((((((((( احتمالا به دلیلِ روزه گرفتنه طاق و جفتمه که نمی خوام فردا عید باشه!! :))) در هر صورت من نمی خوام فردا عید باشه چون ترجمه هایِ سعید جان رو انجام ندادم، شما بگو یه خط!!! و حالا فردا باید تحویل بدم!! خداییش از صبح خیلی با خودم صحبت کردم، خیلی خودمو ناز و نوازش کردم بشینم انجامشون بدم ولی از پسِ خودم بر نیومدم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وااااااااای من این کتابِ "عطر سنبل عطر کاج" رو دوست می داشتم شدید!! هر چند ترجمه اش اسفناک بود ولی به هر حال محظوظ شدیم بسی! :دییییی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من یه چیزایِ بدی می خوام بگم ولی می خوام گفتنش رو به تاخیر بندازم!! یعنی یه تصمیم های خفنی برا خودم گرفتم که از فکرشم تنم میلرزه!! کمممممممممممممممممممک...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینقدر فکرم مشغوله که نمی تونم جفنگ بگم مثلِ همیشه!! پیییییییییییشی بیا منو بخور... !!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116162272681711860?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116162272681711860/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116162272681711860&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116162272681711860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116162272681711860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/blog-post_23.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116144960624831610</id><published>2006-10-21T09:28:00.000-07:00</published><updated>2006-10-21T09:53:26.276-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان یه سر به اون وبلاگم زدم، احساس خیلی خوبی بهم میده، بوی رهایی میده، بوی نفس کشیدن... به خاطر اینکه آزادانه هر چی دلم خواسته نوشتم بدونِ اینکه تنم بلرزه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پاهام دوباره درد میکنه، یا به عبارتی انگار تمامِ رگهای پام خشک شده و نمی تونم راه برم و این همه یادگارِ پر کشیدنِ میناست، با اینکه یه شش ماهی می گذره هنوز هم مدام تو ذهنمه، زنده و پررنگ. تنها چیزی که تسکینم میده اینِ که پیشه مامانیشه و من میدونم که مینا چقدر برایِ مامانش دلتنگ بود... وقتی نفیسه ای که هر روز به من زنگ می زنه بعدِ چند روز بی خبری بهم زنگ زد با اون صدایِ گرفته، تصمیم گرفتم فضولی نکنم تا خودش بگه چی شده البته اون لحظه فکر می کردم پایِ مسائلِ خصوصی در میونه نه مرگِ یه رفیق! حال و احوال کرد و یه کم از این ور اون ور حرف زدیم و آخرش که می خواست تلفن رو قطع کنه گفت: راستی ببخشید این چند روز گرفتار بودم... ختم و این صحبتا! گفتم: ختم کی؟! گفت: مینا!! منم گفتم: آهان خوب باشه، خدافظ!!! تازه گوشی رو که گذاشتم انگار از خواب پریدم و فهمیدم نفیسه چی گفته!! همونطور موندم دیگه نتونستم تکون بخورم، سعی کرم پاهامو تکون بدم ولی چنان دردی می پیچید تو تنم که نشستم، بغضم ترکید! برایِ اولین بار تو همه عمرم بلند بلند گریه کردم، خبری از اون اشکهای بی صدایِ همیشگی نبود! صدایِ دخترک، صدای گریه خودم به گوشم نا آشنا بود!! اون روز، روز خیلی بدی شد تو زندگیم! از اون به بعد هر موقع که اعصابم به شدت تحریک می شه این پا درد لعنتی میاد سراغم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فکرشم نمی کردم که کسی رو که یه روزی اون همه دوست داشتم حالا برام بشه استخونِ لایِ زخم! که اگر برش دارم یه جور درد داره، اگه باشه هم یه جور دیگه...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116144960624831610?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116144960624831610/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116144960624831610&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116144960624831610'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116144960624831610'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116126658135445057</id><published>2006-10-19T06:08:00.000-07:00</published><updated>2006-10-19T07:03:01.433-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر موقع می خوام اینجا چیزایِ خوب خوب بنویسم همتم نمی شه، ولی عوضش هر وقت می خوام پرت و بلا بنویسم میخ می شم پای کیبرد!! اینجا مثلِ یه جزیره دور افتاده ست که آدمهای خیلی معدودی بهش سر میزنند و من وقتی یادِ همون چند نفرِ اندک هم می افتم دستمو میگیریم به سرم میگم وااااااااای!! اگه همین چند نفرهم نبودن محض خاطر دلِ خودم چنان پرت و پلاهای نابی اینجا می نوشتم که خودم هم جرات نکنم بخونم و باورم نشه اینا رو من نوشتم! با یه حسابِ سرانگشتی متوجه میشم که 7 تا وبلاگ دارم که سه تاشو کلا دیلیت کردم، یکیش که اختصاصیه و باید بمونه تا زمان مقرر که برسه به دست صاحبش! و اما اون دوتای دیگر که بماند، و این یکی هم که اینجاست پیشِرو... اینجا رو به دلایلِ کاملا مازوخیستی مثلِ اینکه نمی تونم هر چی می خوام بنویسم بیشتر از همه دوست دارم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه عالمه کار دارم که زیرِ فشارش در حالِ له شدنم و من تو این هیر و ویر دلم میخواد 48 ساعت بخوابم و تازه دیپرس هم شدم و این یعنی اگه خوب نشم تنها راهی که از زیر کار می تونم در برم اینه که سرمو بزارم زمین بمیرم!! البته این کارگاهی که داریم الان رو دوست میدارم چون که با دوستایِ ارازل با هم هستیم و این یعنی اینکه بساط هرهر و کرکر به راهه مفصل!! فقط تستینگ اون کارِ کذایی بد می ره رو اعصابم و ترجمه های سعیدِ نگون بخت که دارم بابتش جون میکنم!!! الان تازه فهمیدم که همه این زنجه موره ها به خاطرِ اون ده صفحه ترجمه ست که به خاطرش به درد زایمان  دچار شدم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من دلم عروسی می خواد!!! چند وقت پشتِ سر هم عروسی داشتیم من بد عادت شدم!! دیشب سعی کردم خواهر بزرگه یکی از دوستامو جور کنم برای یکی از دوستام، زیرِ بار نرفتن جنابِ دوستِ محترم!! خدایش نبخشاید...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهش می گم به نظرت مشکلاتِ عدیده من و تو با یه جلسه رفتن پیشِ جنابِ آقای دکتر حل می شه؟! بعد خودم جواب می دم که صد البته نه!! قیافه دکتره رو مجسم می کنم که بعد از تموم شدنِ یک ساعت سخنرانیه من به سرگیجه مبتلا شده طفلک!! بعدش نوبتِ توئه که مخشو بریزی تو هونگ بکوبی!! خداییش زوره بابتِ دو ساعت آدم 40 تومن بده!! من که خیلی گداییم میاد! اصلا همه اینها زیرِ سرِ این الهه خدا نشناسه!! و گرنه ما رو چه به ابن غلطهای شیک!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به رضی می گم نمی دونم عذاب وجدان بود یا من بزرگ شدم یا هیچ کدوم اعتماد به نفس و جسارتمو از دست دادم!! به هر حال نتونستم و بلایی سرِ اون آدم شیدایِ بیقرار آوردم که دیگه زنگ نزد!! به هر حال اونم آدمه خیلی باهوشی بود و خیلی زود فهمید که...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیروز دقیقا وقتی که من از ماشین پیاده شدم و زنگ خونشون رو زدم رعد و برق شد و رگبارِ بارون!! در کیفم باز بود حال نداشتم ببندم پرت کردم تو ماشین که موبایلم خیس نشه!! یه چند دقیقه صبر کردم کسی درو باز نکرد، با کلید چند تا تقه به در زدم، داد میزنه بابا بیا تو ماشین خیس شدی حسابی! به روی خودم نمیارم تا اینکه بالاخره در باز میشه و من کتاب رو میگیرم و می دوم تو ماشین. میگم عزیزم من عقلم نرسید بشینم تو ماشین خیس نشم تو چرا عقلت نرسید شیشه ها رو بدی بالا، صندلیا خیس نشه؟! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116126658135445057?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116126658135445057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116126658135445057&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116126658135445057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116126658135445057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/7.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-116015968078594083</id><published>2006-10-06T11:12:00.000-07:00</published><updated>2006-10-06T11:34:40.833-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امممم... باید بهش تبریک بگم نه؟! رو مودش نیستم متاسفانه بی خیال!!! باشه یه وقت که سر حال بودم، امشب ناخوشم!! البته هیچ معلوم نیست، شاید بشه مثلِ قضیه اون بنده خدایی که سه سالِ میخوام بهش زنگ بزنم ولی هنوز تو مودش قرار نگرفتم! همینه که هست!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روزِ شبا که می شه حالم بد می شه، چه مرگم می شه خودمم نمی دونم! احساس می کنم تو قفسم دلم رهایی می خواد ولی بال و پرمو چیدن هولم دادن لبِ پرتگاه می گن بپر! سرمو می چرخونم نگاه می کنم ولی همه سر بر می گردونند امید به کمک کسی نیست، نجات دهنده در گور خفته است...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنوز هم وقتی یادم میافته می خوام همه چیزُ بهم بزنم! حالم بد می شه! ولی چرا کشش می دم نمیدونم... میدونم البته، دلیلش اینکه حالا وقتش نیست!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این دو روزه خیلی کا ردارم و گرنه می خواستم برم با بچه ها اساس نامه رو تنظیم کنیم اون پولِ لعنتی رو بگیریم! ببینم از این پول یه لپ تاپ برای من در میاد یا نه...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برم بخوابم خیلی دارم چرت و پرت می گم، اون چیزی که باید بگم تا سبک شم اینجا نمی شه بگم... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-116015968078594083?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/116015968078594083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=116015968078594083&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116015968078594083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/116015968078594083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/blog-post_06.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115979800062925854</id><published>2006-10-02T06:14:00.000-07:00</published><updated>2006-10-02T23:39:31.750-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای خودم ریلکس نشسته بودم بالای اتاقِ پذیرایی و به خودم زحمت ندادم بلند شم چند قدم برم جلوتر با مهمونِ تازه وارد دست بدم، داشتم تو ذهنم برای خودم آسمون ریسمون می کردم که گورِ بابایِ تاثیرِ مثبت تو برخوردِ اول و اصلا هزار سال می خوام این از من خوشش نیاد و حوصله ندارم بلند شم و اینا... تا اینکه رسید به سه چهار قدمیم، اول بر و بر نگاهش کردم، حاضر نبودم کوتاه بیام اون باید اول لبخند می زد!!!! که یهو انگار جریانِ برق بهم وصل کردند پریدم بغلش کردم!! الان هم که فکر می کنم نمی فهمم دقیقا چطور شناختمش!! تنها چیزی که آشنا به نظر می رسید برقِ چشماش بود که خیلی بی فروغ بود نسبت به گذشته! باورم نمی شد این همون سارای تپلی و خوشگلِ خودمونه! عینِ زنهایِ سی و پنج ساله شایدم بیشتر به نظر می رسید اینقدر که شکسته شده بود! من فقط سه سال بود که ندیده بودمش، دورادور از احوالاتش باخبر بودم و میدونستم طلاق گرفته ولی دقیق جریانشو نمی دونستم. از بغلش اومدم بیرون، زد زیره خنده گفت تو هنوز به پرروییه قبلنی؟ گفتم نه به خدا نشناختمت! اومد پیشم نشست برام سخت بود خودمو جمع و جور کنم و با تعجب بهش نگاه نکنم! که اکرم با اون رُکی مخصوصِ خودش گفت: کم مثل منگلا بهش نگاه کن! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یواش یواش برام تعریف کرد که پسره بیماریه روانی داشته و از اونا بوده که وقتی عصبانی می شده دچار جنون می شده و سارا رو به قصد کشت می زده، دیگه این آخریا چند بار می خواسته خفش کنه، گردنبندش رو زد عقب و جای زخماشو بهم نشون داد! باورم نمیشد... از جریان طلاقش گفت که یه سال تو دادگاهها می دوییده و بعدم که حرف و حدیث فامیل! پسره فامیلِ دورشون بود و این کارو سخت تر می کرد. مهمونی رسمن کوفتم شد!حکایتِ اون دو تای دیگه رو می دونستم. ما تویِ دبیرستان چهار تا بودیم، اون روز بعدِ چند سال به طور پنهانی مهمون یکیشون بودیم!! میگم پنهانی چون شوهره دوستم اگه می فهمید که با دوستاش که ما باشیم رابطه داره واویلا!! تعطیلاتِ عید بود و جناب تشریفشونو برده بودن دوبی!! ولی لعنتی از همون دوبی هم ساعتی یه بار زنگ می رد و نیکی رو چک میکرد! این یکی عیبش این بود که هر گونه رفت و آمدِ نیکی رو با دوستاش قطع کرده بود!! ولی خودش... اما خودش زده تو تفریحات دورانِ مجردیش و ماهی یه بار اگه چند روز نره دوبی تنهایی اصلا اون ماه تموم نمی شه! تفریحاتِ دوبیش هم که از طریقِ دوستان به گوشِ نیکی می رسه! نیکی هم در عوض اینجا سعی می کنه پول های باد آورده شازده رو خرج کنه و بریز و بپاش کنه! ولی تا کی اینطوری دووم بیاره نمی دونم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اکرم هم که ماجرای جنجال آمیزِ ازدواج و طلاق و رجوعِ دوباره اش عالمگیره! زندگی می کنه با یارو چون به جایِ طلب پدر بزرگِ پسره از باباش عروسِ اون خانواده شد!! و وقتی هم که یه دور طلاق گرفت و بابا بزرگه چکها رو گذاشت اجرا که رقمِ سنگینی هم بود مجبور شد دوباره رجوع کنه!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ظاهرا از بینِ این چهار تا فقط من جونِ سالم به در بردم تا به الان...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115979800062925854?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115979800062925854/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115979800062925854&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115979800062925854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115979800062925854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115926162570508730</id><published>2006-09-26T02:05:00.001-07:00</published><updated>2006-09-26T02:07:05.726-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر چند من چند روز پیش تولد گرفتم ولی امروز تولدمه خب!!! می خواستم همون روز بیام بنویسم جریانِ مهمونی&lt;br /&gt;رو ولی سجاد اینقدر کار ریخت سرم که دو روز بود روزی 12 ساعت پای کامپیوتر میخ بودم تا این تحقیق لعنتیش تموم شد! تازه پارتی بازی کردم لینکهای دوست جونام مثل پریسا جونم رو گذاشتم در صدر لینکا!!! :دیییی امروز دلم میخواست حسابی بخوابم ولی خوابم نبرد!!! دلم میخواد مثل گربه برم تو حیاط دست و پامو دراز کنم چرت بزنم! حتی وقت نکرم از کادوهایِ خوشگلی که گرفتم بازدید به عمل بیارم!! رضی بچه ام که چند تا کادو آورده بود و مناسبتِ کادوها درِ گوشیه متاسفانه نمی تونم بگم!! یکی دیگه از دوستام دو کتابِ خیلی تووووپ آورد برام که از ذوق مرگیم دلم نمی یاد زود بخونم لذتش تموم شه، دلم میخواد هی کش بدم و لذتشو مزه مزه کنم، مخصوصا کتاب "اتاقی از آنِ خود" ویرجینیا ولف که از اون دست کتابهای فمینیستی هست که من عمیقا باهاش حال میکنم.  اون یکی کتاب 1984 هست که اینقدر من به این بیچاره گفتم بده من بخونم که برام یه چاپِ جدیدشو خرید! :دیییی هر دوشونو دوست میدارم شدید!! بقیه کادو ها هم عالی بودن، کلا با کادوهام خیلی حال کردم! :دییییی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آها... اینو بگم، رضی جان یه مانتو از این چین چینی با مزه ها خریده، بعد از اون جا که ما با هم 4 سایزِ ناقابل اختلاف داریم به سختی تنِ من می رفت ( آخه من می خواستم امتحانش کنم) وقتی می خواست کمک کنه بندای دورِ کمرش رو ببندم از خنده مرده بودیم جفتمون!! یادِ اسکارلت افتادیم که مامی دور کمرشو محکم می کشید باریک شه!! ولی من معتقدم رضی اون دختر خدمتکار جیغ جیغو هست که ادعای مامایی می کرد، هر چی فکر کردم اسمش یادم نیومد! هر چند رضی خودش میگه ملانی هستم!:)))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من رفته بودم براشون کلی شیرینی های خوشمزه خوشمزه خریده بودم میل کنند!! حالا بعد از چند روزبازم زنگ می زنند سراغِ شیرینی ها رو می گیرن شیکموها!!!  آخرشم براشون فیلم آخرِ شبِ عروسی پسرخاله مو گذاشتم که جیغ های منو ببینند از مهارتهای دوستِ عزیزشون آگاه بشن!! خلاصه کلی خوش گذشت ولی الان دیگه حسش نیست تعریف کنم همه رو... آها اینم بگم وقتی رضی جونم اومد من هنوز لالا بودم، بچه ام لباسهایِ منو اتو کرد تا من یه کوچولو آرایش کنم!! :دیییی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه عالمه چیز می خوام بنویسم ولی حوصله ندارم، جدیدنا خیلی کم حوصله شدم حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115926162570508730?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115926162570508730/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115926162570508730&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115926162570508730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115926162570508730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/09/12_26.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115874386003587076</id><published>2006-09-19T23:07:00.000-07:00</published><updated>2006-09-20T02:17:40.100-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه پایِ این کامپیوترِ لعنتی اشک نریزم ولی امروز قولمو شیکستم!! اونم به خاطرِ کسی که هیچ دوستش ندارم! امروز به طور کاملا اتفاقی گذرم به وبلاگش افتاد که مدتهاست بسته ست وخوندنش حالمو بد کرد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان داشتم عکسهای عروسی پریشب رو می دیدم! همون عروسی که آخرِ شبش به اصطلاح عروس کشون اینقدر سرِ کل انداختن با صبا جیغ کشیدم که دیگه حالا حالاها روم نمی شه تو صورتِ مردهای فامیلِ مامانم نگاه کنم!! تا به حال از این ملنگ بازیها جلوی فامیل مامان نکرده بودم! دمِ در خونه عروس واقعا خجالت میکشیدم پیاده شم از ماشین!! نتیجه شم اینکه دو شبِ از گلو درد تا صبح نمی خوابم!! عکسها بد نشده، وقتی می خواستم حاضر شم هیچ ایده ای برای آرایش کردن نداشتم، دلم می خواست ساده ساده برم بدون حتی هیچ آرایشی... در مقابل عکسهایٍ عروسی سینا خیلی ساده و بی آرایشم تو این عکسا!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم میخواد از افکارِ پلیدم هم اینجا بنویسم! مثلا بگم که شبِ عروسی وقتی یه بنده خدایی گفت وای چقدر عروس زشته، من نتونستم به بدجنسیم زور بشم و یه لبخندِ کجکیه موزیانه زدم! یا بگم روزِ پاتختی وقتی عروس رو آوردند مامانم بهم گفت دست بزنید عروس اومد، من رومو برگردوندم گفتم به من چه فامیلِ خودش دست بزنند!!! خب خداییش فامیلِ حرص دراری داشتند!! هیچ کاری نمی کردن!! زورشون میامد یه دست یه انگشتی هم بزنند! پذیرایی هم که مطابقِ معمول کسی احمقتر از من پیدا نمی کنند هی بهش بگن چون تو خوشگلی باید پذیرایی کنی! (من حالم بد بید!!)... خالصه نمی دونم چه جوریاست که  ما چه فامیلِ عروس باشیم چه فامیلِ داماد همه چیز گردنِ ماست!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من بهترم... دلم امروز برای پرپرک جونم تنگیده که صبح آنلاین نبود، دلم هم نیومد مسیج بزنم ببینم اگه خوابه بیدارش کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وای دیروز یه دختره از این چادری خفنا تو تاکسی کنارم نشسته بود یهویی روشو کرد بهم یه چیزی تندی گفت و روشُ برگردوند!! نفهمیدم چی میگه، گفتم ببخشید متوجه نشدم!! گفت میگم چه لاکِ قشنگی زدید به ناخوناتون!!!! از تعجب شاخام در اود فکر کردم یه تذکری برای حجابم می خواد بده! منم که بیجنبه کلی ذوق ذوقانم شد نیشمو باز کردم یه مرسیِ کشدار گفتم بهش!! یه ساعت بعد پیشِ یکی از دوستام بودم که اونم گفت وای چه لاکِ قشنگی زدی!!! دیگه جدی جدی باورم شد لاکِ سبزِ فسفری خوشرنگه!! بعدش دوستم گفت چه خوب کادوی تولدی که برات خریدم دقیقا با این لاکت سِت میشه!!! بعدش من هر چی خودم کشتم بهم  نگفت که چی خریده برام!!! حالا الان دارم از فضولی میمرم! :دیییییییی&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115874386003587076?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115874386003587076/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115874386003587076&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115874386003587076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115874386003587076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/09/blog-post_19.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115838984606682808</id><published>2006-09-15T23:24:00.000-07:00</published><updated>2006-09-15T23:57:26.076-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بهم میگه این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟! حشیش بریز تو کوکا بخور حالت جا میاد!! بیارم برات؟! من سرمو میندازم عقب بلند میخندم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مامانم بهش میگه کامی! به کامپیوترم میگه کامی جون!! من تو این دنیا همین یه کامی رو دارم! هم مامانمه! هم بابامه! هم خواهرِ نداشتمه! هم برادرمه! هم دوست دخترمه و هم دوست پسرمه!! تنها کسیه که دوستیش بی توقعه برام، آزارم نمیده، دروغ نمیگه، دورو نیست، دوستی نیست که تو شرایط بد همه چیزو یه جور دیگه جلوه بده و بزنه زیرِ همه  چیز! به خاطر همیناش اینقدر بهش وابسته هستم... دومین چیزی که بهش اینقدر وابستگی دارم موبایلمه! دوستان نزدیک می دونند که من به موبایلم چی مگم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز ولی خوبم، اینقدر که می تونم اونطوری که عمه جونم دوست داره برقصم! انگشتهای دستمو بچسبونم بهم بزارمشون رو بالاترین انحنای کمرم و قر بدم! دوشنبه عروسی پسر خالمه شاید همینطوری رقصیدم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جدیدنا دلم خواهر می خواد، خیلی زیاد دلم می خواد! به هر کی خواهر داره حسودی میکنم! حتی از شدت حسودی اشک هم تو چشمام جمع میشه! تو همه عمرم چیزی رو اینطور نخواستم... به حضور کسی احتیاج دارم که همیشه باشه و همه چیز رو هم بدونه...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115838984606682808?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115838984606682808/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115838984606682808&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115838984606682808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115838984606682808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/09/blog-post_115838984606682808.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115834000324220283</id><published>2006-09-15T08:56:00.000-07:00</published><updated>2006-09-15T10:06:43.316-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میگه تا حالا ندیدم در مقابلِ مشکلی وا بدی، نگران نباش تو همیشه زود دست و پاتو جمع می کنی... اون شب فقط نگاهت کردم حال نداشتم جوابتو بدم! حالا هم جوابتو اینجا نوشتم ولی به سرنوشتِ محتومِ دلیشن محکوم شد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب هم شام بیرون بودم با یکی که خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم و مدتها بود با هم نخندیده بودیم. بهم میگه یادته اون روز که زنگ زدی بهم و هق هق پای تلفن گریه کردی برای اون خواستگاری که نمی خواستیش... آره یادمه، همیشه یادم می مونه که اون روز دخترکِ نوزده سالگیهِ من پای تلفن اشک می ریخت و هیچ راهی به ذهنش نمی رسید به جز زنگ زدنِ به تو... اما حالا اون دختر بیست و سه ساله ست و چهار مهر هم میشه بیست و چهار سالش! حالا دیگه چیزی جرات نداره بر خلافِ میلِ این دختر باشه!! فقط هر چی خودم بخوام می مونه و هر چی که من نخوام باید بره...!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ببین اگه یارو اصرار داره که پست باشه، تو چرا خودت رو می کشی که انکارش کنی، خب هست دیگه لابد! با این همه پستی که ازش می بینی چرا می خواهی از زیرِ پذیرفتنش در بری؟! خب عزیزِ ساده دلِ من این حتما اون روی سکه ست که تا به حال نشونت نداده بوده! اصلا گورِ پدرِ خودشُ پستیش!! (مخاطبش خودمم!!!!)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یکی هست که خیلی بهش احتیاج دارم ولی الان خیلی دوره بهم... همون روزی هم که رفت من خودخواهانه فقط به همین روز فکر میکردم که من بهش احتیاج دارم و اون نیست! ما یه رابطه عجیبی داشتیم، علیرغمِ اینکه همه فکر می کردن ما چشمِ دیدنِ همدیگه رو نداریم ولی اون تنها کسی بود که وقت سختی کمکم می کرد و بهم دلداری می داد، از اون دلداری های موثر که واقعا دردِ آدمو تسکین میدن! حالا که نیستی چیکار کنم پس؟! الان احتیاج به یکی از همون جمله هات دارم... یادم نمیره اون عصرِ زمستونی رو که همه با هم رفتیم پایین و می خواستیم بریم اراذل بازی به قول خودت، ولی من سرحال نبودم و تو زودتر از همه فهمیدی و پرسیدی... جوابتو ندادم صورتمو برگردوندم ازت که یعنی ساکت شو!! تو چیزی نگفتی ولی همون موقع به موبایلم مسیج زدی، همون مسیج آب بود روی آتشِ خشمم... حالا، الان به یکی از همون مسیج ها بیشتر از هر چیزی نیاز دارم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پریشب هم با یه دوستی که از راهِ دور اومده بود بیرون بودم شام، اون حرف می زد من نمی شنیدم... اون حرف می زد و من نگاه می کردم  و ادای شنیدن در می آوردم! سعی می کردم خودمو سر حال نشون بدم، دلم می خواست فکر کنه همه چیز خوبه، نمی دونم چقدر موفق شدم، ولی دید چه صورتی بهم زدم و چه لاغر شده این صورت! گونه هامو صورتی کرده بودم تا حداقل رنگ پریده گیم معلوم نباشه! از ضعیف به نظر رسیدن تا مغز استخونم متنفرم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این روزا یه ترسی تو دلم چرخ می خوره  و آزارم میده، خیلی حس بد و تلخیه... داره دیوونم می کنه، از روزایی که قراره بیان می ترسم، خیلی زیاد هم می ترسم اینقدر که زندگیم مختل شده!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگران نباش عزیزم، وقتش که شد خودت می یایی پیشم و همون طور که من دوست دارم ازم معذرت خواهی میکنی! باورت نمی شه؟! اشکال نداره به زودی میبینی...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از پروفایل اورکاتم بدم اومده! اوایل برام اسبابِ سرگرمی و تفریح بود ایمیلاش... می خندیدم، ولی حالا، حالمو بهم میزنه! ایملایی که برام میزنند دقیقا  هم محتوایِ متلکها ییه که تو خیابون بهم میگن!!  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز شنیدم اوریانا فالاچی مرده! دلم گرفت... از معدود آدمهایی بود که از ته دل تحسینش می کردم (و چقدر هم مهمه که من تحسینش کنم!!!)...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی پراکنده و آشفته شد این نوشته ها... عینِ حال و روزِ خودم!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115834000324220283?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115834000324220283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115834000324220283&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115834000324220283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115834000324220283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115709734563243661</id><published>2006-08-31T23:25:00.000-07:00</published><updated>2006-09-01T00:55:45.723-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از دروغ گفتن متنفرم ولی گاهی وقتها دروغهای خیلی بدی گفتم، هیچ چاره ای جز این نداشتم. توجیهم هم این بوده که خواستم غرور طرف حفظ بشه! ولی الان فکر میکنم توجیه خوبی نبوده... من باید حقیقت رو می گفتم و نحو پزیرش و برخوردِ با این حقیقت توسط شخصِ مقابل به من ربطی نداشته! این توجیه البته از بُعد منطقیه و اِلا به لحاظِ  احساسی قبولش ندارم! اصلا می خواستم یه چیزای دیگه بنویسم ولی روشن بودنِ یکی از چراغهای مسنجرم منو کشوند به اینجا! همیشه فکر میکنم من یه معذرت خواهی به این آدم بدهکارم، هر بار می خواستم یه ایمیل بزنم و بگم که من دروغ گفتم و احتمالا خودش هم بعدا فهمیده ولی اعتقادی به کشدار کردنِ قضایا ندارم، چیزی که تموم شده دیگه تموم شده! همیشه برای رد دوستی مشکل داشتم! به جای گفتن یه نه قاطعانه انواع و اقسامِ اَ داها رو در آوردم تا طرف به غلط کردن بیفته حتی از آشنایی با من... می دونم خیلی اشتباهه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; شعرِ تروس (همون حقیقته! هر کاری کردم نشد اینجا انگلیسی بنویسمش!) همیشه تو ذهنم زنگ می خوره. تِمِ شعر اینه که حقیقتِ لخت و عریان مثلِ خورشید می مونه، اگه مستقیم به خورشید نگاه کنی کور می شی و اگه حقیقت رو به یکباره به کسی بگی و یا به اصطلاحِ من یه دفعه سرِ کسی هوار کنی اونم کور می شه یا به عبارتی این حقیقت از پا درش میاره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیروز اولِ صبحی یه اتفاق باحال افتاد! آنلاین شدم ببینم چه خبراست، یه دختر خانومی که به وفور همدیگه رو این چند وقت دیدیم ولی خیلی کم آنلاین می شه چراغش روشن بود، اولِ صبح بود و من خواب آلو تا اومدم اینویزیبل بشم پی ام داد و حال و اَحوالِ آنچنانی کرد! جا خوردم ولی گفتم بزار منم یه حالی بهش بدم و حسابی تحویلش گرفتم عزیز دلم و خانوم خانوما و دلِ منم برات تنگ شده خیلی و(حالا ما چند روز پیش همدیگه رو دیدیم!!) خلاصه از این صحبتا... اونم معلوم بود کلی ذوق مرگ شده از این همه تحویل بازار!! البته دروغ چرا همون اول صحبتش حدس زدم اشتباه گرفته چون منو به یه اسم مستعاری صدا زد که تو فامیل مختصِ یه بنده خدایِ دیگه هست ولی گفتم شاید از دهنش پریده!! خلاصه تا زد تو خاکی فهمیدم بله اشتباه گرفته!!! برای اینکه خیلی خاطرش برام عزیزه سریع بهش گفتم من فلانی نیستم! نخواستم شیطونی کنم و اون بیچاره شرمنده بشه! با همون پنج شیش خط هم کلی چیزا دستگیرم شد و فهمیدم بله... !!! :دییییییییی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مشکل اینجاست که ما همه با هم فامیلیم همه هم فامیلیمون یکیه!! و آدی های شبیه به هم داریم (آدی هامون اسمِ فامیلمونه!)  که اگه یه کم حواست پرت باشه راحت اشتباه می کنی!! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این چند وقته اینقدر هر شب با دوستام شام بیرون خوردم بعد اومدم خونه برای مامانِ بیچارم اِفه شام نمی خورم میخوام لاغر شم گذاشتم دیگه عذاب وجدان گرفتم!! مامان جان من از همین تریبون اعلام میکنم که دوستانِ ناباب منو اغفال کرده و من معمولا چیزکی به عنوان شام بیرون میل می کنم!! هر چند شما این جا رو نمی خونی ولی من به هر حال به این وسیله از خودم رفعِ تکلیف کردم!! من روحِ خبیثِ کیوون بیدم!!! :دیییییی&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115709734563243661?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115709734563243661/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115709734563243661&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115709734563243661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115709734563243661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/08/blog-post_31.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115632314392625502</id><published>2006-08-23T01:19:00.000-07:00</published><updated>2006-08-23T01:52:23.946-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زالو فقط یه نوع حیوان نیست! تیره خاصی از انسانها  هم هستند که زالو مالِ یه جیبشونه! آدمهای زالو اونهایی هستند که با دورویی و مظلوم بازی و زدن خودشون به اون راه در موارد لزوم از همه امکانات یه نفر استفاده می کنند و در زمانِ مقتضی دبرو که رفتی...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میگه یه دختر ریزه میزه ست با یه صورت خیلی ظریف که عین نقاشیهای رافائل می مونه، میگم بهش غصه نخور و بعد براش تعریف می کنم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با داداشش صحبت کرده که با دختره کات کنه اما داداشه زیرِ بار نمیره و می گه بالاخره بعدِ دو سال دوستی بهش تعهد دارم و نمی شه همینطوری ولش کنم اونم آدمه به هر حال... مدتهاست که جمله هایی از این دست نشنیدم و یا به عبارتی بهتره بگم مدتهاست که اینهمه آدمیت در وجودِ کسی ندیدم. باید اعتراف کنم که من در موردِ این آدم قضاوت درستی نداشتم! ببخش...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نفهمیدم این سه هفته چطور گذشت انگار تو اغما بودم، تازه امروز فهمیدم سه هفته گذشته...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;احساس می کنم بینِ وبلاگهام دو پاره می شم، متنفرم از خود سانسوری... به دردِ پریسا دچار شدم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مهناز نمی شه آخه من اینقدر شبیه تو نباشم؟! حتی اشتباهام... مهناز نمی شه من مثلِ تو اینقدر ساده و لوس و یکدنده و لجباز نباشم؟! مهناز من از اینهمه شباهت خسته شدم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سخته بفهمه آدم که کسی که اینهمه ازش بدت میاد و کینه رو تو چشماش میبینی، راست گفته و تو اشتباه کردی، خیلی درد داره، می سوزونه...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخرِ هیچ کدوم از به اصطلاح پاراگرافام نقطه نذاشتم چون هر کدوم ادامه داره و دنبالش مثنوی هفتاد من کاغذه به قولِ نُزهت...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115632314392625502?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115632314392625502/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115632314392625502&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115632314392625502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115632314392625502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/08/blog-post_23.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115599917644109767</id><published>2006-08-19T07:14:00.000-07:00</published><updated>2006-08-19T07:52:56.490-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به دختره توی آینه نگاه می کنم ولی نمی شناسمش! از دوم دبیرستان تا به حال اینطوری ندیده بودمش. این دختر با این موهای تا زیرِ گوش کوتاه شده منم! حواسم نیست هی دست می کشم به موهام و فکر می کنم مثلِ همیشه یه خرمن مو میاد تو دستم ولی هیچ خبری نیست! بلند می زنم زیرِ خنده... ظهر که می خواستم بخوابم به عادتِ همیشه که موهامو از زیرِ گردنم جمع می کردم می ریختم روی متکام، دست بردم زیرِ سرم ولی مویی در کار نبود! طول می کشه تا عادت کنم! از نکاه کردن تو آینه به این دختره غریبه خوشم میاد، احساسِ خوبی دارم، اگه می دونستم اینهمه خوش خوشانم می شه زودتر اینکارو می کردم! البته دروغ چرا جسارت این همه تغییر رو نداشتم، یهویی اتفاق افتاد و گر نه اگه مثلِ همیشه می خواستم تصمیم بگیرم که برم اینهمه موهامو کوتاه کنم اینقدر دل دل می کردم که پشیمون بشم! بهش گفتم جلوی موهام خرد کن بریزه تو صورتم! چون اونطوری همه فکر می کنند چاق شدم باز، می خوام گونه هام پیدا نباشه... بیچاره چشماش گرد شد! یه ترفندِ جدیدِ دیگه هم که یاد گرفتم اینه که مانتومو از تنم در نیارم و صد البته مانتوی مشکی بپوشم. از چرخیدنِ نگاه ها روی هیکلم متنفرم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند روز پیش عروسی دوستم، من یه لباس خیلی باز پوشیده بودم که خیلی سختم بود یکی از دوستای عزیزم (!) که دید من خیلی سختمه گفت بی خیال بابا یه کم بی حیا باش!!! از حرفش خندم گرفت ولی باعث شد لباسم یادم برم... تازه این مالِ وقتی بود که موهام بلند بود و می ریختم دورم یکم جبران شد حالا این هفته که می رم عروسی دیگه همون دو تا شوید مو رو هم ندارم بریزم دورم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این چند روز یه کارِ جدید پیدا کردم! و آن همانا دینای کردنِ نیو کانکشنهای اورکاتم می باشد!! گذاشته بودم روی هم اینقدر تلنبار شده بود که تعدادشون به بیست رسیده بود!! دیگه اورکات برام وارنینگ داده که هر چه زودتر اینا رو اکسپت کن که نیو کانکشنای جدید در راهند نمیان بالا!!!!!! البته نقلِ به مضمون بودا...!! :دییی حالا من با این سرعت پایین و فیلترشکن و اورکاتی که هی ارور میده هر روز یکساعت وقت می ذارم تا بلکه موفق شم دو سه تا شونو دیکلاین کنم!! آقا نکنید این کارا رو خواهش میکنم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم خیلی پره... دوست داشتم یه چیزای دیگه هم اینجا می نوشتم ولی نمی شه دیگه... فکر کنم باز باید پناه ببرم به اون یکی وبلاگِ خیلی خصوصیم!! چون این وبلاگ خصوصیه پس اون یکی وبلاگی می شه خیلی خصوصی!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به قولِ یه بنده خدایی له تونم!:)))))))&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115599917644109767?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115599917644109767/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115599917644109767&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115599917644109767'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115599917644109767'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115487168021390899</id><published>2006-08-06T05:43:00.000-07:00</published><updated>2006-08-06T06:41:20.256-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من از روز چهارشنبه تموم شدم دیگه نیستم!! نه خودم هستم و نه دیگه چیزی برام وجود داره! خالی ام... خالیِ خالی! از مرور کردنش تنم میلرزه ولی شاید باعث شه این کابوس تموم شه و تصویرش تو ذهنم کمرنگ شه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعضی وقتها مرگ اینقدر ملموس و نزدیکه که آدم زیر و رو میشه. مثل همین چهارشنبه گذشته! مثل همون وقت که قلب علی 8 ثانیه ایستاد و هر ثانیه هزارسال بود! مثل همون 8 ثانیه که تمام الارم های اتاق آزمایش سوت می کشیدند و همه کلینیک بهم ریخته بود و هر کدوم از پرستارها و دکترها به یه سمتی می دویدند! مثل همون لحظه که ضربان قلب علی یه خط صاف شد و دکتر با اون لهجه غلیظ انگلیسی اش فریاد می کشید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالاخره ده دقیقه بعد از اینکه بهوش اومد اجازه دادن بریم پیشش. ولی ایکاش نمی رفتم! اون لحظه بود که تموم شدم! علی با بدن لخت زیر اون همه دستگاه و سیم هایی که به قفسه سینه اش وصل کرده بودند مثل یه جنازه بی حرکت و بی رنگ بود سفیدِ سفید!! صدای گریه مامان دلم رو لرزوند! علی چشماش باز بود ولی حتی نمی تونست پلک بزنه. پرستار سریع مامان رو بیرون کرد و چند تا دستمال بهم داد که عرقهای بدن و صورت علی رو پاک کنم  و بعد بهش آبمیوه بدم تا فشارش بیاد بالا. به دستگاه نگاه کردم فشارش 5 بود!! رفتم طرفش که عرقهاشو پاک کنم ولی اشکهاشو پاک کردم! از همه سرسختی که در خودم سراغ نداشتم (!) کمک گرفتم تا اشک نریزم! اونم کی؟! من!! منی که اشکم دمه مشکمه! ولی یه لحظه حس کردم اگه منم گریه کنم همه چی تموم میشه! برای اولین بار بود که اشکهای علی رو میدیدم و احساس کردم خیلی بهش سخت گذشته و من نمی خواستم با اشکهای احمقانه ام  آزارش بدم. سرش رو گرفتم تو بغلم  و بهش یه کم آبمیوه دادم  ولی اینقدر بی رمق بود که حتی از توی بغل من هم سرش سر می خورد داداش ورزشکارِ من...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پ.ن: خیلی بده که وقتی احتیاج دارم هیچکس نیست. دیگه عادت کردم... کسی که بهم دلداری بده نمی خوام ولی کسی رو هم که به زخمم نمک بپاشه نمی خوام! همون تنهایی خودم باشه کافیه... یه تنهایی بدون دلداری و بدون زخم... انتظار زیادی که نیست؟ &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115487168021390899?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115487168021390899/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115487168021390899&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115487168021390899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115487168021390899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115177162210354586</id><published>2006-07-01T08:20:00.000-07:00</published><updated>2006-07-01T09:33:42.160-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وای اینقدر دلم برای لاگیدن تو اینجا تنگ شده بود که نگو به خاطر همین اینقدر این پست رو طولانی می نویسم که اگه کسی خواست  بخونه سرشو بکوبه به مانیتور!! سئوال نفرمایید پلیز اینم یه نوع بیماریه به هر حال! &lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;اولا که اینجا منو یاد اون روزهای خیلی اندک واقعا اندکی می ندازه که درس می خوندم و صد البته نورتون می خوندم که روزای اول بدون هیچ اغراقی با خوندن هر پارگرافی مثل ابر بهار اشک میریختم بس که این لعنتی ساختارهای سخت و سنگین داشت! البته گریه م برای این بود که ابن کتاب خیلی کند پیش میرفت و من روزی یک صفحه بیشتر نمی تونستم بخونم و دو ماه هم بیشتر تا امتحان وقت نداشتم و البته از دو ماه قبل امتحان از امتحان دادن منصرف شدم! حالا پیدا کنید سن دختر پرتقال فروش را نه ببخشید یعنی اینکه بالاخره بگید من چند روز درس خوندم ؟! از همه ریاضیدانان و دانشمندان و اندیشمندان و روشنفکران و کلا هر کسی که حالشو داره دعوت بعمل میارم که منو در پیدا کردن جواب این سوال یاری کند! منتظر یاری سبزتان هستم!!!&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا اگه گفتید نوبت چیه؟! بله دیگه حالا نوبته اینه که یه دور آقای دوست بیچاره رو بشورم و به نحوی بچلونمش که یه سال طول بکشه تا چروکهاش باز شه!! آقا هر موقع این آقای دوست پیشنهاد داد بریم فلان تئاتر و بهمان کنسرت رو ببینیم ما بدون استثتا بسختی تا آنتراکت دووم آوردیم و موقع انتراکت جیم زدیم!!! بار آخر همین ارکستر سمفونیک تهران بود که من اون وسط تبر نداشتم وگرنه همو وقت آقای دوست رو نصف می کردم! اون از اولش که هی به من می گفت بلیط زیاد بگیر می خوام فلانی رو بیارم و اینا (آخه به لطف دایی جونم ما همیشه هر چند تا بلیط  تازه اونم از نوع وی.آی.پیش برای هر برنامه ای که بخواهیم می تونیم داشته باشیم! آخ جون پز دادم تخلیه شدم!) این شد که من 5 تا بلیط دایی عزیزمو تیغ زدم و آماااااا... دست آخر خودمون دو تا رفتیم!! بایط دونه ای  هفت هزار تومن حروم شدنش سوختن داره والا حالا نیست من خیلی پول داده بودم! :دییی در عوض اون تئاتری که هفته قبلش با دوست جونهام رفته بودم و آقای دوست رو نبرده بودم کلی چسبید. وای راستی اون تئاتر رو بگم! اون هفته ای که ما رفته بودیم تئاتر نمی دونم هفته چی بود که حتی تالار وحدت هم برنامه دفاع مقدس داشت و ایتا ( من حالم بد بید!) خلاصه داییم گفت یکی از تئاترهای تئاتر شهر بد نیست برید اونو ببیند! منو ملی و نفیسه هفت قلم خودمونو ساختیم و شیکان پیکان کردیم رفتیم! مسلمان نشنود کافر نبیند!! همه تریپ حزب اللهی و چادر و چفیه و اینا! یه پرچم سبز یزرگ که روش هم نوشته بود یا زهرا زده بودن سر در اصلی تئاتر شهر!! من دیگه داشتم سکته می زدم به بچه ها گفتم بیایید برگردیم اولا که ما رو با ابن قیافه ها راه نمی دن بعد راهم بدن از تماشاچیها معلومه چیه!! اون بیچاره ها هم گفتن باشه! همین طور که داشتم تو دلم داییم رو مورد عنایت قرار می دادم که آخه مگه تو منو نمی شتاسی این چه برنامه ایه و اینا یهو گفتم حالا بریم یه سوال از این دربانه بکنیم و اینا! در همین راستا بود که بنده تا جایی که ممکن بود شلوارمو کشیدم پایین که ساق پام پیدا نباشه که علیرغم همه تلاشهای من بازم پیدا یود!  شالم رو هم با اکراه کشیدم  جلو اما هر کار کردم دلم راضی نشد یه کم آرایشم رو تعدیل کنم! خلاصه یارو یه نگاه انداخت به بلیطه و گفت شما باید برید تالار کوچک و اشاره کرد به در پشتی! وای اونجا رو که دیدم انگار بهشت رو بهم دادن! همه آدما شکل خودمون بودن! تئاترش هم خیلی قشنگ بود و ما بسی حال کردیم! ولی تالار کوچک واقعا کوچکه! از صندلی هم خبری تیست و فقط  چهار ردیف سکو هست که ملت ولو می شن تو بغل هم! :دییی ولی انصافا پسره بغل دستی من خیلی مودب بود! بیچاره اینقدر خودشو جمع و جور میکرد که من خنده م می گرفت! وای خفه شدم بسه دیگه چقدر حرف زدم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115177162210354586?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115177162210354586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115177162210354586&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115177162210354586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115177162210354586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-115013817520091999</id><published>2006-06-12T11:18:00.000-07:00</published><updated>2006-06-12T11:49:35.240-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خورده که امشب مي​خوام بعد مدتها اينجا بنويسم اونم بدون دغدغه اين که کيا اينجا رو می​خونند!&lt;br /&gt;نشستم مثل سگ پای کامپیوتر اشک میریزم از این خبرای لعنتی که این ور اون ور می​خونم، همه جا حرف از باتوم و کتک خوردن و گرفتن و بردنه، حرف از آدمایی که بردنشون و هیچ خبری ازشون نیست و خانواده​ ها دنبالشون میگردن! من باید چیکار کنم؟ دستم به کجا بنده؟! از کی سراغ کی رو بگیرم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-115013817520091999?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/115013817520091999/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=115013817520091999&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115013817520091999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/115013817520091999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-114745782569146744</id><published>2006-05-12T11:15:00.000-07:00</published><updated>2006-05-12T11:17:05.736-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من از اینجا اسباب کشی کردم...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-114745782569146744?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/114745782569146744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=114745782569146744&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114745782569146744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114745782569146744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-114146403862265775</id><published>2006-03-03T22:03:00.000-08:00</published><updated>2006-03-04T01:20:38.676-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من آشفته‌ام خیلی هم زیاد... شوکی که بهم وارد شد خیلی عمیق بو‌‌د اینقدر که به جای این که مثل همیشه سطل سطل (!!!) اشک بریزم عین خیا‌لم نیست و دارم از سر خوشی می‌میرم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لطفا هی از من نپرسید خوب چیکار‌ا می‌کنی هیچی به خدا فقط دور خودم می‌چرخم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقای دوست راست می‌گه من همه رو می‌ریزم تو خودم بعد یه دفعه‌ای همه رو سر اون بیچار‌ه خا‌لی می‌کنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  همیشه‌ها کلی خودمو دوست داشتم ولی حالا دیگه نه! احساس می کنم از اون آدم دوست داشتنی (چه همه تحویل!!)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فقط یه دختر غرغروی عصبی زودرنج باقی مونده!! باورم نمی‌شه این صفتهای نفرت‌انگیز مهوع متعلق به من باشه!!:))))&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-114146403862265775?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/114146403862265775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=114146403862265775&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114146403862265775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114146403862265775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-114086142288575220</id><published>2006-02-24T23:11:00.000-08:00</published><updated>2006-02-25T01:57:04.586-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز كلي خوش خوشانمه... يه حمام مبسوط رفتم و ميل دارم بلاگم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفتم زير دوش آب گرم و حسابي لبو شدم بعد همونطوري با يه حوله كوچولو اومدم بيرون و درو باز كردم اخ جون چه نسيم خنكي پوستم حال اومد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديشب خيلي خوش گذشت بعد از روزهاي تلخ بيمارستان كه روح و روانمو چرخ كرد به يه همچين چيزي خيلي احتياج داشتم! با رضي رفتيم تئاتر بعد ديديم خيلي شلوغه و اينا بايد احتمالا رو زمين بشينم به خاطر همين هم منصرف شديم و رفتيم كوروش كه حراج 50% كرده... لعنتي چه لباسهايي داشت يه سرياش تو حراج 50%  تازه شده بود 250 و اينا... خلاصه بنده فقط يه شلوار خريدم 13 تومن! الهي بميرم براي خودم... تازه مي خواستم يه دونه از اين كلاهاي اليور تويستي بخرم  براي آقاي دوست رضي نذاشت!!! فجيع تر از همه موقع پول دادن بود!! دو تايي رو هم 12500 پول داشتيم! اونم چه پولهايي!! 1000 تومنش پول خرد بود! يارو يه چپ چپي نگاه مي كرد كه نگو ولي نا مرد اون 500 تومنو تخفيف نداد! مجبور شديم بريم خونه بياريم و در همين راستا مجبور شديم كلي پياده روي كنيم! اونجا هم كه شكر خدا يه ماشين نبود كم موند بود اتو بزنيم! پسره پررو جلوي پاي ما ترمز كرد يه كم نگاه مرگ من نكشو اينا كرد بعد گفت سوار نمي شي منم سرمو گرفتم بالا ابروهام به علامت نه انداختم بالا! دوباره گفت مطمئني؟!! ايندفعه يه كوچولو ( خدا شاهده فقط يه كوچولو!!) عشوه اومدم(از نوع همون باتير مژگون مي زني!!) و چشمامو بستم گفتم آره!! پررو پررو گفت از جيبت مي ره ها!!!!!!!!!!!!!  منم عشوه رو بيخيال شدم چشمامو هشت تا كردم گفتم از جيب تو مي ره بيچاره!!! :)) خلاصه كه اين طورياست&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-114086142288575220?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/114086142288575220/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=114086142288575220&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114086142288575220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114086142288575220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/02/blog-post_24.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-114053148693033365</id><published>2006-02-21T06:16:00.000-08:00</published><updated>2006-02-21T06:18:06.973-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Nothing!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-114053148693033365?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/114053148693033365/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=114053148693033365&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114053148693033365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/114053148693033365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/02/nothing.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113968438296076403</id><published>2006-02-11T10:56:00.000-08:00</published><updated>2006-02-11T10:59:42.976-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سردمه... خيلي سردمه... امشب از سرما مي ميرم... اشكهام يخ مي زنند... من مي خوام گريه كنم... دلم مي خواد بهت بگم بيشتر از اين ديگه تنهايي دووم نميارم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113968438296076403?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113968438296076403/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113968438296076403&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113968438296076403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113968438296076403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113864078397250499</id><published>2006-01-30T08:29:00.000-08:00</published><updated>2006-01-30T09:06:24.156-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالاخره بعد از سه روز متوالي هر روز دوش گرفتن و آرايش كردن و از همه سخت تر لباس پوشيدن و مهموني رفتن امشب خونه ام خدا بخواد!! تازه كلي هم سوغاتي گرفتم اين آخري خيلي چسبيد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصميم گرفتم امسال امتحان فوق ندم و مي خوام دلايلم رو اينجا براي خودم بنويسم تا بعدا خودمو سرزنش نكنم! همين ديروز بعد از يه شوك بزرگ فهميدم كه چرا استاد گفت اصلا به صلاحت نيست و من يك روز تمام ذهنم درگير بود كه چرا؟ يه روز بيشتر طول نكشيد كه چراش رو فهميدم ولي فهميدنش خيلي درد داشت اينقدر كه دو شب از كابوس نخوابيدم! همه سر خوشي اين چند روزم رو يه تلفن كذايي زايل كرد شده بودم مثل اينا كه نئشگي شون مي پره! سعي كردم توصيه هاي آقاي دوست رو رعايت كنم و آرامشم رو حفظ كنم احتياجي هم نبود چون مسخ شده بودم! همش پيش خودم مي گم منظوري نداشته ولي آخه... ايكاش مي شد به يكي بگم يا حتي اينجا مي نوشتم تا يه كم سبك شم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فنز يكي از اون تئاترايي بود كه مزه اش تا مدتها تو وجودم مي مونه و بهم لذت مي ده. ساني همه اش تو ذهنمه و اينك مرد... ساني مرد! آدمهاي مثل ساني خيلي اند مثل اگي هم همينطور و مثل فرانك و نانسي... اينقدر قشنگ بود كه ناراحتي آقاي بغل دستي رو هم يادم رفت و غرق شدم تو حس و حال تئاتر... شايد آقاي بغل دستي هم يادش رفت كه بالاخره خنديد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوب راستش وقتي آقاي بغل دستي توي ماشين داشت اشكال رفتارم رو مي گفت يه ذره قلقلكم شد و چندان خوشم نيومد ولي وقتي فكر كردم ديديم خوب راست مي گه و تصميم گرفتم كه خودمو اصلاح كنم! براي همين هم غرور احمقانه امو كنار گذاشتم و وقتي دستشو گذاشت رو پام كه دستمو بگيره مقاومت نكردم و دستشو گرفتم و همه دلخوري ام از يادم رفت فقط نگران بودم كه نكنه ديگه دوسم نداشته باشه با اين اخلاق خوشگلم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقاي دوست گفت تو هيچ وقت بزرگ نمي شي... مي خواستم بگم اين روش من براي زندگي كردنه! اگه خودمو به حماقت نزنم و ريز ريز نخندم و ادا و اصول در نيارم نمي تونم دووم بيارم! ميدوني چرا همه چيز رو برات تعريف نمي كنم؟ چون مي خوام تصويري كه از من تو ذهنت داري فرو نريزه! ولي مي خوام يه روز برات تعريف كنم و بعد خيره بشم تو چشمهات... اونوقت مجبوري منو از نو تو ذهنت بسازي....&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113864078397250499?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113864078397250499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113864078397250499&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113864078397250499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113864078397250499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/01/blog-post_30.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113804132450349088</id><published>2006-01-23T10:31:00.000-08:00</published><updated>2006-01-23T10:35:24.533-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب دارم از بغض مي ميرم... دلم مي خواست از تو خجالت نمي كشيدم و سرمو مي ذاشتم رو ي كيبورد و دريا دريا اشك مي ريختم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آهاي خدا حواست هست كه داري خيلي سخت مي گيري؟! به نظرت بس نيست؟ اگه آزمايشه اگه امتحانه اگه مصلحته... هر چيز لعنتي كه هست تمومش كن خواهش مي كنم من ديگه طاقت ندارم...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113804132450349088?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113804132450349088/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113804132450349088&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113804132450349088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113804132450349088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113758884412375650</id><published>2006-01-18T04:22:00.000-08:00</published><updated>2006-01-18T04:54:04.476-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان داشتم عكساتو مي ديدم دلم گرفت چقدر عكسامون با اون همه لبخند و انرژي با آخرين عكسمون فرق داره قيافه هاي سنگين و لبخندهاي زوركي...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ياد وقتهايي افتادم كه مي رفتيم قائم رو زيرو رو ميكرديم براي دو تا مانتو... ياد اونروز افتادم كه دو تا مانتوي سبز خريديم اون مانتو سبزه ديگه به من نميره! ولي بعضي وقتها زوركي مي پوشمش بلكه حسهاي خوب گذشته برگرده ولي تنها نتيجه اش اشكهاي داغي اند كه پوست صورتمو مي سوزونه. ياد اون شبي افتادم كه از سوپر استار پياده رفتيم تا خونه يا اون شب كه همه نياوران رو پياده رفتيم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همه مي دونستند كه وابستگي تو به من بيمارگونه ست و دست آخر اين وابستگي به بدترين شيوه بريده شد شيوه اي كه خيلي عذابم داد اينقدر كه اين آخريها آرزو مي كردم اي كاش زودتر بري... اينقدر اذيتم كردي كه حالا هم كه ديگه اينجا نيستي با همه دلتنگي ام وقتي آنلايني چراغمو خاموش مي كنم! هنوز هم خيلي دوست دارم ولي ديگه بريدم اين صبري كه اين چند وقته در مقابل رفتاراي تو كردم همه روح و روانم رو بهم ريخت...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذريم نميدونم چرا يهو ياد شماها افتادم شايد به خاطر اينكه مثل هميشه ها احسان نبود تا منو ببره تالار وحدت و من و رايا پريشب با چه مصيبتي بدون ماشين رفتنيم! يا شايد هم به خاطر اين قرصهاي لعنتيه كه اشتباهي خوردم و همه چيمو به هم زده ودلم دنبال بهانه مي گرده براي اشك ريختن...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ميگه دوربين چيه يه آرزوي گند كن مثل ماشين!! من ميمونم بخندم يا گريه كنم! كدوم آرزو؟ از كي تا حالا ماشين آرزوي بزرگ شده؟ اصلا من مي خوام با ماشين چه غلطي بكنم؟! دل خوش سيري چند؟!! اي كاش اينقدر دلم خوش بود كه هوس ماشين مي كرد! آرزوهاي من خيلي وقته يخ زدند... من فقط دلم آرامش مي خواد. اين هم بزرگترين آرزومه هم كوچكترينش... اين همه آرزوي منه!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113758884412375650?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113758884412375650/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113758884412375650&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113758884412375650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113758884412375650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/01/blog-post_18.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113715146386591826</id><published>2006-01-13T03:21:00.000-08:00</published><updated>2006-01-13T03:24:23.876-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمي خواستم اينقدر زياد بشيد 4 تا خيلي زياده حالا چيكار كنم! خودتون به نفع هم بريد كنار خواهش مي كنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصميم گرفتم از اون يه نفر پسش بگيرم و هزار تيكه اش كنم و هر تكه رو بدم به يكي.....&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113715146386591826?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113715146386591826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113715146386591826&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113715146386591826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113715146386591826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/01/4.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113700905302037941</id><published>2006-01-11T11:47:00.000-08:00</published><updated>2006-01-11T11:51:53.733-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چترهاي سياه لعنتي امروز آرامشم رو گرفتند... بيچاره برفهاي سفيد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اي كاش شما دو نفر اينقدر نمي پرسيديد پس كي مي آيي؟!! اي كاش اينقدر شور و حرارت نشون نمي داديد! اي روزا مثل يه كوه يخ مي مونم كه هيچي گرمم نمي كنه...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113700905302037941?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113700905302037941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113700905302037941&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113700905302037941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113700905302037941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/01/blog-post_11.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113652774260949410</id><published>2006-01-05T22:03:00.000-08:00</published><updated>2006-01-05T22:09:02.620-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متاسفم عزيزم باور كن هيچ چاره ديگه اي نيست من پنچه هامو انداختم روي تو و تا درسته نبلعمت دست از سرت بر نمي دارم! من وقتي تصميم مي گيرم مي دونم چه جوري بايد لقمه رو قورت داد بيخود تلاش نكن!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113652774260949410?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113652774260949410/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113652774260949410&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113652774260949410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113652774260949410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113593933487032755</id><published>2005-12-30T02:17:00.000-08:00</published><updated>2006-01-02T08:26:36.903-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به من نگو فرشته! حالم بد مي شه!! من فرشته نيستم... حداقل فرشته تو نيستم!!! مي فهمي؟ متوقفش كن خواهش مي كنم!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113593933487032755?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113593933487032755/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113593933487032755&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113593933487032755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113593933487032755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_30.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113583979866274542</id><published>2005-12-28T23:01:00.000-08:00</published><updated>2005-12-28T23:03:18.686-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم هوس ماسوله كرده....دلم كوچه هاشو مي خواد كه هم سقف خونه ست هم حياط هم كوچه... دلم اون مغازه رو مي خواد كه ازش مهره مار با گردنبند خريديم. دلم اون بازار پيچ در پيچش رو مي خواد ... دلم مي خواد دوباره برم ماسوله بعد برگشتنه بريم ماهدشت و من برم لب استخر بشينم مثل اون دفعه مسيج بازي كنم با همون قيافه خواب و خمارم....!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمي دونم چرا هيچ موجود دوپايي گول منو نمي خوره كه ببرتم ماسوله!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113583979866274542?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113583979866274542/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113583979866274542&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113583979866274542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113583979866274542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_28.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113575165222049147</id><published>2005-12-27T21:41:00.000-08:00</published><updated>2005-12-28T01:07:39.416-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اينها بخشهايي از كتاب "نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد" اثر خانم اوريانا فالاچي ست كه من خيلي دوستش دارم و مي خوام اينجا براي خودم بنويسم تا هر از گاهي يه نگاهي بندازم... در ضمن اين كتابي كه من دارم زير خاكي ايه! و چاپش براي قبل از انقلاب. چاپ جديد رو آقاي گلرويي ترجمه كرده به گمانم و اين رو خانم ويدا مشفق كه خيلي هم نثر قويي دارند و به نظر من از ترجمه جديدش خيلي بهتره...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-اگر پسر متولد شوي هيچكس به تو نخواهد گفت كه واژه گناه آن روزي متداول شد كه ((حوا))سيب ممنوعه را به دهان برد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آدم كلمه زيبايي است چون حد و مرزي براي زن يا مرد بودن تعيين نميكند و تفاوتي بين آنكه دم دارد يا ندارد نمي گذارد. قلب و مغز هيچكدام جنسيت ندارد رفتار هم همينطور. اگر تو قلب و مغز داشته باشي من هرگز به تو تحميل نخواهم كرد كه چون زن هستي يا مرد بايد فلان طرز فكر و فلان طرز رفتار را داشته باشي.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- پستي حيوان خونخواري است كه در كمين ماست. چنگالهايش را هر روز به بهانه مصلحت احتياط و گاهي عقل و كمال به بدن همه انسانها فرو مي كند و كمتر كسي در مقابلش مقاومت به خرج مي دهد. آدمها تا زماني كه در معرض خطري قرار دارند پست و وقتي خطر گذشت آدم مي شوند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- قوانين زورگويان فقط يك امتياز دارد : مي تواني در مقابل آنها مقاومت كني و بعد بميري. تو با هر روشي كه زندگي كني نمي تواني در مقابل اين قانون كه هميشه قويترها زورگوها و كم گذشت ترها برنده هستند عصيان كني.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-من خسته شده ام و به خدا اعتقاد دارم خدا علامت تعجبي است كه با آن تمام تكه پاره ها را بهم مي چسبانند وقتي كسي به خدا اعتقاد دارد معنايش آنست كه خسته است و ديگر نمي تواند به تنهايي پيش رود....&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113575165222049147?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113575165222049147/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113575165222049147&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113575165222049147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113575165222049147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_27.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113562279936353108</id><published>2005-12-26T10:39:00.000-08:00</published><updated>2005-12-26T10:46:39.373-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آدمي رو كه خوابيده مي شه بيدار كرد ولي آدمي كه خودشو زده به خواب نه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فكر كنم سهمم رو خيلي بيشتر از اون چيزي كه بايد ادا كردم. ديگه خسته شدم كافيه....&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113562279936353108?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113562279936353108/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113562279936353108&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113562279936353108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113562279936353108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_113562279936353108.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113560852282053910</id><published>2005-12-26T05:03:00.000-08:00</published><updated>2005-12-26T06:57:38.296-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها فايده اي كه قرص كديين داشت برام اين بود كه مثل جسد افتادم روي تخت و نمي تونستم تكون بخورم ولي حتي دريغ از يه قطره خواب! اين ذهن لعنتي مثل ساعت كار مي كنه و هي فكرهاي مزخرف به هم مي بافه! يواش يواش دارم ماليخوليا مي گيرم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مامان جانم معذرت كه امروز بيرون ناهار خوردم و الكي بهت گفتم سرم درد مي كنه اشتها ندارم! از بس از ظهر اصرار كردي يه چيزي بخورم عذاب وجدان گرفتم خب! :( نمي دونم چرا دروغ گفتم اصلا!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمي دونم چرا در مواجهه با آدمهاي عادي دچار مشكل شدم! ( حالا نه اينكه من آدم خاصي باشم!!). امروز خيلي از خودم بدم اومد كه اينقدر لوس و پررو و خودخواهم! حتي الان هم كه يادم مي افته اشك تو چشام جمع مي شه از اين حركت ابلهانه ام! امروز كه سوار تاكسي شدم يه آقايي هم سوار شد با يه پسر هفت هشت ساله از نوع لباس پوشيدنشون معلوم بود كه خيلي وضع مالي مناسبي ندارند... نمي دونم چرا نا خوداگاه با يه اكراه احمقانه خودمو كشيدم عقب!! سريع از اين كارم پشيمون شدم ولي فايده نداشت مرده بيچاره ديد بد ادايي بنده رو! بچه اشو محكم گرفت تو بغلشو تا آخره مچاله نشست. خيلي ناراحت شدم ولي ديدم اگه هر چيزي هم بگم به عنوان معذرت خواهي بدتر مي شه. بيچاره وقتي مي خواست پياده بشه با يه لحن شرمنده اي گفت ببخشيد آبجي! ديگه مي خواستم از خجالت بميرم كه اينقدر بي شعورم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه به ديوونه شدن خودم ايمان آوردم! پريروز همينطور كه داشتم از خنده غش و ضعف مي رفتم يه دفعه اي زدم زير گريه اونم بلند بلند!! تلخترين حسي بود كه تا به حال تجربه كردم. يه ضرب المثل چيني هست كه مي گه قلب دوتا اتاق داره. يكي اتاق غم و يكي اتاق شادي... گوشهاي اتاق غم خيلي تيزه اگه زياد بخندي غم بيدار مي شه ( اشاره به اينكه وقتي زياد مي خنديم از چشمهامون اشك مي ياد) ولي متاسفانه شادي گوشش كره هر چقدر گريه و زاري كنيم شادي بيدار نمي شه! ولي مسيح يه جمله اميد بخش داره كه مي گه "خوشا آنان كه غمگينند چرا كه شادي بزرگتري در انتظارشان است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم براي اون وقتها تنگ شده كه مامان تصادف كرده بود ومن خودمو لوس مي كردم مي رفتم بزور روي تختش مي خوابيدم و مامان بزرگم مي گفت كم خودتو لوس كن دختر گنده! دلم براي خيلي چيزاي ديگه هم تنگ شده كه مي ترسم اگه بنويسم از نوستالوژيش دق كنم...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113560852282053910?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113560852282053910/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113560852282053910&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113560852282053910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113560852282053910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_26.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113553270891893326</id><published>2005-12-25T09:14:00.000-08:00</published><updated>2005-12-25T09:45:09.026-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بالاخره بعد از دو روز تصميم گرفتم كه بيام اينجا افاضه فضل كنم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خب ديروز كه تشريف مباركم رو بردم مهموني چه همه هرهر و كركر كردم! تازه شبم موندم! البته من كه درس و زندگي ندارم!! امروز هم كه صبح  رفتم بيرون... عصر هم با رضي جونم رفتيم تئاتر! چه همه مزخرف بود!! هيچ حسي رو انتقال نمي داد خيلي خنثي بود! ما كه نفهميديم چي شد ولي اميدوارم كارگردان فهميده باشه! اسمش هم بود "ايستاده ها سر سوراخ سوپ خوري"!!!! ولي بعدش رفتيم با رضي ددركلي گپ زديم واينا خيلي خوش گذشت. خب من كه امسال امتحان فوق نمي خوام بدم سه جلد نورتن هم كه مثل آيينه دق جلوم نيست!نقد ادبي و اينها هم كه همه رو كتاباش رو تموم كردم پس مي تونم هر روز برم ددر!! درست از زماني كه تصميم گرفتم صبح تا شب برم كتابخونه و خودم رو ببندم به اين كتاباي لعنتي پارتنر درس خوندم ديگه نمي تونه هر روز بياد كتابخونه!! منم كه تنهايي آدم اين حرفها نيستم! خونه هم باشم كه اوضاع به همين منوال مي باشد!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راستي تو اين نمايش يه تيكه با حال بود كه بنده بسي لذت بردم! دستيار كارآگاه به جناب كارگاه گفت قاتل آدمه؟ كارآگاه گفت آره. گفت زنه؟ گفت نه اينقدر آدم نيست!!! :))))))&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حسرت يه خواب درست حسابي به دلم مونده. حسرت اينكه وقتي مي خوابم نصف شب از خواب نپرم و تا صبح بال بال نزنم تازه خوشحال باشم كه ديگه بيدار شدم و از اين كابوس هاي لعنتي نجات پيدا كردم! دلم فقط 8 ساعت خواب با آرامش مي خواد... دلم مي خواد صبح كه بيدار شدم ديگه چشمهام پر از اشك نشه كه اي واي دوباره يه روز ديگه...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصميم گرفتم از اين به بعد به ازاي هر يه لحظه خوبي كه دارم يه كار خوب انجام بدم براي ديگران. براي امشب هم مي خوام به يكي زنگ بزنم كه خيلي خودخواهيم مياد بهش زنگ بزنم ولي مي خوام روي غرورم پا بذارم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها چيزي كه اين چند روزه بهم انرژي مثبت داده نگاه كردن به لاكهاي صورتي رنگ ناخنهاي پامه!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113553270891893326?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113553270891893326/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113553270891893326&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113553270891893326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113553270891893326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_25.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113534916817034908</id><published>2005-12-23T06:44:00.000-08:00</published><updated>2005-12-23T06:46:08.180-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرگز حضور حاضر و غايب شنيده اي                من در ميان جمع و دلم جاي ديگري ست&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113534916817034908?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113534916817034908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113534916817034908&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113534916817034908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113534916817034908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_113534916817034908.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113533929536593185</id><published>2005-12-23T03:18:00.000-08:00</published><updated>2005-12-23T04:01:35.400-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروزتشريفم رو بردم پيست دوچرخه سواري! خيلي خوش گذشت فقط از سرما آلاسكا شديم و زير بارون هم موش آب كشيده شديم و گرنه مشكل ديگه اي نبود! خب البته از قديم گفتند "نابرده رنج گنج ميسر نمي شود!" چقدرم دوچرخه سواري گنجه واقعا! ولي خب حضور دوستان اراذل باعث مسرت خاطر فراوان شد! بعد از يه مدت كه واقعا من هيچ جا نمي رفتم به جز كتابخانه و مهموني و خيابون گردي و اينا... خيلي حال داد. فقط بايد يه هفته از پا درد زار بزنم آخه نيست كه من خيلي ورزشكارم اينه كه يه كم حساسم! امروز خيلي هوا توووووووپ بود جون مي داد براي رقصيدن!!! چيه خوب هر كي يه نوع بيماري داره ! منم بيماري رقص دارم! قطعا اگه در اين كشور گل و بلبل زندگي نمي كردم مي رفتم رقاص مي شدم!! اينو گفتم ياد يه چيزي افتادم! چند روز پيش يكي به من گفت تو كه همش داري مي رقصي! بعد من خيلي تعجب كردم كه اين رقص منو كجا ديده چون يه دوست خيلي خيلي دوره.... بعد گفت دو سال پيش كه اردو بوديم من هر وقت ميامدم اتاق شما تو در حال قر دادن بودي!!! خدايا توبه :)))))&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه هفته ست منتظرم اين تلفن لعنتيم قطع شه ولي هنوز نشده. كم مونده برم مخابرات در خواست بدم اين تلفنو قطع كنيد زودتر تو رو خدا بلكه من يه كم درس بخونم! البته اصلا نمي دونم چقدر مي تونم مقاومت كنم و تلفن روقطع نگه دارم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آهان راستي در راستاي اينكه ما همه كارامون چپه ست ديشب رو يلدا گرفتيم! بعد رفتيم يه جا مهموني كه وقتي برگشتيم مامان جانم فرمودند خيلي جلف شدي چرا اينقدر خنديدي؟! ديگه هيچ جا نمي برمت!!! منم بهش گفتم نارحت نباش مامان شفا با خداست!! شايد يه روزي خوب شدم!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خيلي چرت و پرت مي نويسم مي دونم.... &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113533929536593185?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113533929536593185/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113533929536593185&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113533929536593185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113533929536593185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_23.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113524919578298596</id><published>2005-12-22T02:28:00.000-08:00</published><updated>2005-12-22T02:59:55.806-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز هوا ابريه منم همينطور...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الهي بميرم من كه اينقدر فضولم! يه هفته هست كه يه نمايشگاه بيولوژي بر پا كردند تو دانشگاه امروز گفتيم بريم ببينيم!! واي خدا به دور سكته زدم! قسمت تشريحش ديدم توي يه سيني دل و روده ريخته بيرون دورشم پنبه هاي سفيده(!!!) بعد يه كم بالاترشو نگاه كردم ديدم اي واي كله داره! حالا نگو يه خرگوش سفيد بود تشريحش كرده بودند و اون چيزايي كه من فكر مي كردم پنبه ست پوست خرگوش بيچاره بوده!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو قسمت جنين هاش جنين گوساله خيلي جالب بود مثلا جنين بود ولي چه همه گنده بود!! يه افعي شاخدار هم كرده بودند تو يه چيزي شبيه آكواريوم هي ورجه وورجه مي كرد! درشم فقط با چسب شيشه اي يه دور چسبونده بودند! كه هيچ بعيد نبود با حركتهاي ماره كه هي خودشو مي كوبند به اون در كذايي باز بشه دره!! يه قسمتشم موش آز مايشگاهي و لاك پشت و اينا بود كه هر چي دختره تلاش كرد من به لاكش دست بزنم موفق نشد! راستي نمرديم و باد بزن دريايي هم ديديم! ولي خداييش خوشگل بود! ولي از همه بهتر قسمت پروانه ها بود بعضي هاشون واقعا قشنگ بودند... يه سري پروانه بنفش رنگ بودند كه خدا بودند! من هر چي اين دست و اون دست كردم حواس پسره پرت شه من اون پروانه بنفش ها رو بلند كنم فايده نداشته بيد! ( چه مي شه كرد بي فرهنگم خوب!!). خلاصه اينكه خيلي مستفيض شديم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دلم عجيب هوس كنسرت و تئاتر و يه نمايشگاه عكس كرده يه كم هم دلم هوس شوي لباس كرده محض خنديدن به مانكنهاي از نوع ايراني! هنر خونم بد جوري اومده پايين! يكي دو هفته ديگه همش  رو با هم مي رم بعد ميام اينجا فوز مي ذارم! خوب من لوسسسسسسسم ديگه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين روزها خيلي سخت مي گذرند خيلي خيلي سخت... همچنان يكي تو دلم رخت مي شوره هر كي كه هست خيلي عصبيه چون بد جوري چنگ مي زنه!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113524919578298596?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113524919578298596/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113524919578298596&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113524919578298596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113524919578298596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_22.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113518374070979628</id><published>2005-12-21T08:47:00.000-08:00</published><updated>2005-12-21T08:49:00.720-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گفت فقط صبر! و من اصلا آدم صبوري نيستم هيچ وقت نبودم نمي تونم باشم! صبوري با ذات من سازگار نيست ولي چاره اي نيست. هر وقت تحملم تموم ميشه بهش زنگ مي زنم مي گم استاد حالا چيكار كنم؟ مي گه بازم صبر! افسوس كه بهت ايمان دارم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديشب كه زنگ زدم به استادم خانمش گوشي رو برداشت و خيلي خوب بر خورد كرد يه لحظه خودمو گذاشتم جاي اون كه چقدر خوب كنار مياد با اين قضيه كه يه دختر از نوع من با ادا و اصول و هر هر و كركر كه وقتي سر حالم خدا هم از پس خنديدنم بر نمياد  كنار مي ياد! تازه من خوبشم خيلي از بچه ها باهاش ارتباط دارند. دكتراي فلسفه داره و هميشه آمادست براي كمك فكري ... به اين فكر مي كردم كه اگه من جاي خانوم استاد بودم به قول يكي از دوستان پوستشو مي كندم!!! بي جنبه ام ديگه!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره رسيدم به جايي كه نبايد هيچ نوع كتابي بخونم و نه هيچ نوع فيلمي ببينم. كوچكترين تلنگراين آرامش لعنتي رو كه با هزار زجر و مكافات حفظ مي كنم از بين مي بره! الان از اون وقتهاست كه خوندن يه كتاب از نوع كتاب هاي عباس معروفي مي فرستتم امين آباد!! والا.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميگن امشب سپيدي بر سياهي غلبه مي كنه ولي من باورم نمي شه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: مثل سگ پشيمونم كه لينك ايجا رو به بعضي از دوستام دادم! تو رو خدا نخونيد!...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113518374070979628?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113518374070979628/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113518374070979628&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113518374070979628'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113518374070979628'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_113518374070979628.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113516525571089523</id><published>2005-12-21T03:13:00.000-08:00</published><updated>2005-12-21T03:47:48.186-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ديگه نمي شه اين مدلي برم دانشگاهمون!!! بايد برم يك عدد شلوار كوتاه تا زير زانو بخرم!! ( اخه شلوار كوتاه هاي من اينقدر كوتاه نيستند! در مقايسه با شلوارهاي تا زير زانو ماكسي حساب مي شند!!). بعدشم يه دونه مانتو كه از تونيكهاي معمولي هم كوتاهتر باشه و جلوي موهام رو يه هايلايت جيغ بكنم! فقط مشكلم اينجاست كه هيچ جوره نمي تونم از ساعت 5 صبح بلند شم و به امر وقت گير مكاپ بپردازم بلكه تا ساعت 7 اماده بشم! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين ليدي اشراقي منو نفيسه رو كشته!! هر روز صبح ساعت 7 كه ما مي ريم دانشگاه اين خانوم پاي تلفن وا يساده هر هر و كر كر مي كنه! فكر كنم شبا همون دانشگاه مي خوابه! در مورد وضع ظاهرشم نمي گم كه داغم تازه مي شه! آخه مامان بزرگ اين خانوم توي دبيرستان دبير ما بود و به جاي ادبيات سر كلاس اخلاق تدريس ميكرد و يه ريز ما رو به حجاب توصيه مي كرد و از نوه هاش تعريف مي كرد كه چقدر محجبه هستند!!!! اون وقت اين خانوم نوه همون سر كار محترم دبير سابق ما هستند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;يه چيز خيلي جالبي كه من تو دانشگاه مي بينم اينه كه از هر ده نفر نه نفر شون سرشون كردند تو موبايلشون دارند ريز ريز حرف مي زنند و از لبخند مليحشون پيداست كه تو هپروت سير مي كنند يا مشغول امر مقدس مسيج بازي هستند! ( البته اين آخري رو خودم دچارشم بد!!). اون يه نفري هم كه از اون ده نفر باقي مي مونه پاي تلفن عمومي مي ايسته!! خلاصه كنم كه تو دانشگاه ما همه سخت مشغول تحصيل مي باشند! &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113516525571089523?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113516525571089523/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113516525571089523&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113516525571089523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113516525571089523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113510296808131723</id><published>2005-12-20T10:21:00.000-08:00</published><updated>2005-12-20T10:22:48.100-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوباره خاكشون كردم همه رو با هم!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113510296808131723?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113510296808131723/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113510296808131723&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113510296808131723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113510296808131723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_113510296808131723.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113508660235789351</id><published>2005-12-20T05:44:00.000-08:00</published><updated>2005-12-20T05:54:24.030-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان دستمال كاغذي هاي دور كيبوردم رو جمع كردم. 28 تا بودند!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دستمال كاغذي هاي كنار تخت و روي ميز آرايشم رو يه روز ديگه جمع مي كنم!! هر كدوم از اين دستمال كاغذي ها يه حكايت جدا دارند!! دستمال كاغذي هاي ميز كامپيوتر.... دستمال كاغذي هاي كنار تخت و دستمال كاغذي هاي ميز آرايش!!!!!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113508660235789351?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113508660235789351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113508660235789351&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113508660235789351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113508660235789351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_113508660235789351.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113508005520864772</id><published>2005-12-20T03:58:00.000-08:00</published><updated>2005-12-20T04:00:55.216-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انگار يكي داره تو دلم رخت مي شوره!!! لعنتي بدجوري چنگ مي زنه.....&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113508005520864772?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113508005520864772/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113508005520864772&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113508005520864772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113508005520864772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_113508005520864772.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113507197401498539</id><published>2005-12-20T01:26:00.000-08:00</published><updated>2005-12-20T01:46:14.250-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من از تغيير متنفرم! يا حداقل الان اصلا آمادگي هيچ نوع تغييري رو ندارم! دلم مي خواد همه چيزاي قبليم رو با چنگ و دندون بگيرم تا از دستم نرند تا شايد ارامش هميشگيم رو به دست بيارم.....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پ.ن: از اينكه بعضي از بلاگرايي كه من عاشق بلاگهاشون بودم دارند پشت سر هم خداحافظي مي كنند خيلي دلم مي گيره&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113507197401498539?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113507197401498539/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113507197401498539&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113507197401498539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113507197401498539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_20.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113500855071478678</id><published>2005-12-19T07:57:00.000-08:00</published><updated>2005-12-19T10:44:50.883-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا كه اكانت ابتياع نمودم ميل دارم كه بنويسم! ( چه غلطا!!) ! من بيشتر اينجا هدفم اينه كه غر بزنم! البته به همراه يه سري چيزاي ديگه كه هنوز براي خودم هم روشن نبيد! و اميدوارم كه اين وبلاگ به سرنوشت محتوم دليشن مثل وبلاگهاي ديگه ام دچار نشه! ( البته وبلا گهاي ديگه در گروه شهداي گمنام طبقه بندي مي شند!).... تكبير&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پ. ن: الان كه داشتم يه دور اين نوشته رو مي خوندم كلي خنديدم! به خاطر همين شايد يه هدف اين چرنديات نوشتن هم خنديدن باشه!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113500855071478678?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113500855071478678/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113500855071478678&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113500855071478678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113500855071478678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-20000524.post-113499887510976005</id><published>2005-12-19T05:22:00.000-08:00</published><updated>2005-12-19T05:34:34.010-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فعلا فقط يه سلام كوچولو چون كه اكانتم دزديه!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/20000524-113499887510976005?l=paaradislost.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://paaradislost.blogspot.com/feeds/113499887510976005/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=20000524&amp;postID=113499887510976005&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113499887510976005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/20000524/posts/default/113499887510976005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://paaradislost.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title=''/><author><name>من</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
