یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

علیرغم اینکه اینقدر خسته ام که هر آن ممکنِ از صندلیم سقوط کنم اما باز دلم میلِ لاگیدن دارد!!

چند روز پیش توی بی بی سی خوندم که گابوی دوست داشتنی ام هشتاد ساله شده و "صد سال تنهایی" اش چهل ساله!بار اول که خواندمش دوم راهنمایی بودم اما دروغ چرا هیچ نفهمیدم ازش! اما بار دوم، اما بار دوم کلماتم کم می آیند برای توصیفِ لذتی که از خواندنش بردم! بار دوم سه سالِ پیش بود انگار...

خسته شدم از هر دو گروه، چه آنهایی که تشویقم میکنند و تحسین (که البته تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست هم نیست!)، و چه آنها که سرزنش و اصرارشان بر اشتباه کردنم، بیچاره ام کرده!! تنها چیزی که می خواهم بگویم این است که به هیچ کدامشان مربوط نیست! دلم می خواهد که دیگر هیچکس چیزی نپرسد و من دیگر مجبور نباشم که توضیح بدهم و لبهایم را گاز بگیرم...

مهمانیِ امروز را نمی دانم که دوست داشتم یا نه، با اینکه الان فکم رسمن جاری شده است از بس که حرف زدم ولی امروز عصر آنجا نبودم، جسمم بود اما ذهنم نه! به گمانم پرحرفیهایم همه برایِ آن بود که بگویم هستم ولی نبودم!

با مامان جانم توافق کرده ام فعلا برایِ مدتی به بهم ریختگیِ دورِ تختم گیر ندهد، به کتابهایی که تمام اطرافِ تختم را با آنها فرش کرده ام، به چراغ مطالعه ام که که هر شب از لایِ بالش و پتو و دستمال کاغذیهایم پیدایش می کنم و می اندازم کنارِ تختم تا شبِ بعد! مکانِ بعدی توافق شده میز کامپیوترم است و میزِ آرایشم و است و کمدِ لباسهایم!!!!!


فعلا تنها دلبستگیم جوجویم است که هدفونهایش را علی می خواهد از چنگم در بیاورد و بردارد برایِ خودش! نظر به اینکه این روزها هوایِ حوصله ابریست ممکن است اغفال شده و هدفون را بهش بدهم! اما دلم می خواهد موبایلم را بفروشم، دیگر دوستش ندارم، خسته شده ام از همیشه در دسترس بودن! به آمنه می گویم تو ازم بردار که هر وقت پشیمان شدم پسش بگیرم!!

آه چه مزخرفاتی نوشتم خودم هم از خواندنش حالم بد می شود! کاش یکی از آن قدح هایِ اندیشه دامبلدور داشتم که حرفها و فکرهایِ مزخرفم را درونش می ریختم!!!!