یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

جمله خبری: مهمانهایِ ما بعد از 5 روز، امروز تشریفشان را بردند!!!

من واقعا نهایتِ سعیم رو کردم که با این حال و روزِ سگیم خوش اخلاق باشم! از امشب دیگه وقتی نیمه شبها از خواب می پرم اون چهار تا وروجک، کیمیا، رویا، صبا و رعنا را نمی بینم که پایِ تختم به ردیف خوابیدن! این دختر خانوم هایِ محترم در رده هایِ سنی، 8 تا 12 سال هستند و این 5 روز منو با شیطنتاشون دق دادند! تمام زندگیِ من از دستِ اینا زیر و روست! آقای رومن گاری یه کتاب داره به اسمِ "زندگی پیشِ رو"، من الان یه زندگی دارم به اسمِ "زندگی پشتِ رو".!!!

دیروز در منزلِ ما برایِ مهمانهایمان، مهمان آمد!! (خیلی بغرنج شد می دانم!!) دست بر قضا مهمان هایشان از این خفن پولدارها بودن، اینقدر بگویم که یارو از 5 تا پولدارِ اولِ ایرانه! اینها را که می گویم برای این است که عمقِِ فاجعه مشخص شود!!! خلاصه ما یه صبح تا عصر به خاکِ سیاه نشستیم تا خونه رو برایِ ورود اینها آماده کنیم! بعد هم که ما از اون طرف می خواستیم شب بریم نامزدی پسر عمه ام! اینا البته گفته بودن یکی دو ساعت بیشتر نمی مونن و ما امید به صداقتشان بسته بودیم که زود بروند و ما به نامزدیمان برسیم! خودشان که هیچ تحفه ای نبودن ومن به سلمان یک معذرت خواهی بدهکار شدم که به اشتباه با حرفش که گفته بود دخترشان خیلی ایکبیریه مخالفت کردم!! بعدن که دیدمش فهمیدم حق با سلمانه! تنها فردِ بامزه اشان خدمتکارِ فیلیپینی اشان بود به اسمِ "نلی"! جنابِ آقایِ خفن پولدار ایشان را تحتِ عنوان کارمندِ شرکتش به ایران آورده. خیلی دخترِ شیرینی بود. خانومِ آقایِ خفن پولدار هم که من قربان اون ساعتِ کارتیه ده میلیونی اش بروم با انگشترهایی که هر کدام نگینهایی به اندازه یک سیب داشتند!! آما خود آقایِ خفن پولدار خیلی آدم خوب و راحت و گوگولی بود! خانوم دکتر(همون خانومِ آقایِ خفن پولدار) فرمودند من این نلی را از فیلیپین آوردم که خدمتکار یک دخترِ ایرانی نباشد که بتواند آقایِ دکتر را از راه به در کند!!! من در آن لحظه واقعا همه تلاشم را کردم که حیرتم را با دهانِ یک متر باز نشان ندهم!! خلاصه موفق شدیم با اندکی تاخیر بیرونشان کنیم و به نامزدیمان برسیم!!

نامزدی خوب بود، مدتها بود این همه نرقصیده بودم! این دفعه عقل به خرج دادم یه صندل با پاشنه راحت پوشیدم که مثل اون دفعه وسط رقص یکهو به دلیل شکستنِ پاشنه صندلم سقوطِ آزاد نکنم! باحالترین قسمتِ نامزدی رقصیدنِ خارجکی سلمان با آن موهایِ پریشانش بود که من از شدتِ خنده داشتم از حال می رفتم!

خیلی بد نوشتم می دانم، انگار کلمات در گلویم گیر می کند و بعد به شیوه بد و نا موزونی جاری می شوند! امروز حالم خیلی بد بود! آخر می دانید هوا خیلی بود و این خوبی هوا حالم رو بد کرد، این خوبی هوا با روحِ مرده و زمستانیِ من خیلی تناقض دارد...

1 Comments:

Anonymous ناشناس said...

ببخشیدا! ببخشیدا! خدمتکار فیلیپینی آورده بودن که یارو از راه به در نشه؟!؟!؟
یا اینکه...

۱:۴۵ ب.ظ.  

ارسال یک نظر

<< Home