من تصمیم گرفته ام در راستایِ رژیمِ لاغری ام روزی سه با ر بروم در خانه آمنه جان!!! با آن مراسمِ تعقیب و گریزی که ما هر دفعه آنجا اجرا می کنیم و جیغ های بنفشی که من می کشم هم گوشتهای تن من پایین می ریزد هم شیشه های منازلِ اهلِ محل!! جریان از این قرار است که اینها چند گربه خانگی دارند که معروفترینشان ملقب به مینا خانوم است و اون اوایل طفلک خیلی ظریف و کوچولو موچولو بود اما حالا به دلیلِ تغذیه زیادی مناسب ماشالا مینا خانوم شده است به قاعده یک پلنگ! (البته دقتِ لازم را داشته باشید که پسوند خانوم جزءِ لاینفک مینا خانوم است!) اما، اما اینجانب فوبیایِ مرگ آوری نسبت به گربه دارم!! عاقبت می ترسم شهیدِ راهِ گربه شوم! این گربه های دوست داشتنی همیشه منتظرند که درِ خانه باز شود و اینها به داخلِ منزل شرفیاب شوند و نظر به اینکه ماشینِ ددیِ آمنه جان در تمامی روز کیپ تا کیپِ دربِ خانه پارک شده و گربه ها عموما زیرِ ماشین کمین می کنند، این عملیاتِ تعقیب و گریز اندکی هیجانی می شود و جیغ هایِ من کمی دلخراش تر!! اکثرِ اوقات نیازی به زنگ زدن نیست و جیغهای من به نوعی نقشِ جیغ را هم ایفا می کنند! و البته برایِ لاغری آمنه هم این جریان مفید است چرا که باید با عجله پله ها را یکی دو تا کند و بیاید عملیاتِ نجات را ایفا کند! یادِ ان وقتها افتادم که کلاسی در خیابانِ ایران زمین داشتیم و لا مصب گربه هایِ آنجا به شیر 5 تا سور می زدند! آن موقع ها با نفیسه و ملی کلاس می رفتیم و جیغهایی که من و نفیسه می کشیدیم هم ساعت 7 صبحِ جمعه اهالی نازنین محل را بیدار می کرد هم باعث می شد خواب آلودگی از سرِ خودمان بپرد! ملی جانم هم که فداش بشم هرهر کرکر فقط به ما می خندید!
امسال عید را خیلی دوست دارم، چون پیله 5 ساله را از تن باز کرده ام. می خواهم امسال جورِ دیگری باشد بدون حضورِ زالویی که شادیهایِ روحم را بمکد... می خوام گل بنفشه بخرم برایِ باغچه امان با اینکه مامان می گه کبوترا بنفشه هاتو می خورند!!
امشب بعد از خوردنِ یک کامیون پیتزا (واحدِ پیتزا کامیون است!) دو تا لیوان شیر خوردم و فعلا هم سالمم!

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home