دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۴

بالاخره بعد از سه روز متوالي هر روز دوش گرفتن و آرايش كردن و از همه سخت تر لباس پوشيدن و مهموني رفتن امشب خونه ام خدا بخواد!! تازه كلي هم سوغاتي گرفتم اين آخري خيلي چسبيد...

تصميم گرفتم امسال امتحان فوق ندم و مي خوام دلايلم رو اينجا براي خودم بنويسم تا بعدا خودمو سرزنش نكنم! همين ديروز بعد از يه شوك بزرگ فهميدم كه چرا استاد گفت اصلا به صلاحت نيست و من يك روز تمام ذهنم درگير بود كه چرا؟ يه روز بيشتر طول نكشيد كه چراش رو فهميدم ولي فهميدنش خيلي درد داشت اينقدر كه دو شب از كابوس نخوابيدم! همه سر خوشي اين چند روزم رو يه تلفن كذايي زايل كرد شده بودم مثل اينا كه نئشگي شون مي پره! سعي كردم توصيه هاي آقاي دوست رو رعايت كنم و آرامشم رو حفظ كنم احتياجي هم نبود چون مسخ شده بودم! همش پيش خودم مي گم منظوري نداشته ولي آخه... ايكاش مي شد به يكي بگم يا حتي اينجا مي نوشتم تا يه كم سبك شم!

فنز يكي از اون تئاترايي بود كه مزه اش تا مدتها تو وجودم مي مونه و بهم لذت مي ده. ساني همه اش تو ذهنمه و اينك مرد... ساني مرد! آدمهاي مثل ساني خيلي اند مثل اگي هم همينطور و مثل فرانك و نانسي... اينقدر قشنگ بود كه ناراحتي آقاي بغل دستي رو هم يادم رفت و غرق شدم تو حس و حال تئاتر... شايد آقاي بغل دستي هم يادش رفت كه بالاخره خنديد.

خوب راستش وقتي آقاي بغل دستي توي ماشين داشت اشكال رفتارم رو مي گفت يه ذره قلقلكم شد و چندان خوشم نيومد ولي وقتي فكر كردم ديديم خوب راست مي گه و تصميم گرفتم كه خودمو اصلاح كنم! براي همين هم غرور احمقانه امو كنار گذاشتم و وقتي دستشو گذاشت رو پام كه دستمو بگيره مقاومت نكردم و دستشو گرفتم و همه دلخوري ام از يادم رفت فقط نگران بودم كه نكنه ديگه دوسم نداشته باشه با اين اخلاق خوشگلم!!

آقاي دوست گفت تو هيچ وقت بزرگ نمي شي... مي خواستم بگم اين روش من براي زندگي كردنه! اگه خودمو به حماقت نزنم و ريز ريز نخندم و ادا و اصول در نيارم نمي تونم دووم بيارم! ميدوني چرا همه چيز رو برات تعريف نمي كنم؟ چون مي خوام تصويري كه از من تو ذهنت داري فرو نريزه! ولي مي خوام يه روز برات تعريف كنم و بعد خيره بشم تو چشمهات... اونوقت مجبوري منو از نو تو ذهنت بسازي....