چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۴

الان داشتم عكساتو مي ديدم دلم گرفت چقدر عكسامون با اون همه لبخند و انرژي با آخرين عكسمون فرق داره قيافه هاي سنگين و لبخندهاي زوركي...
ياد وقتهايي افتادم كه مي رفتيم قائم رو زيرو رو ميكرديم براي دو تا مانتو... ياد اونروز افتادم كه دو تا مانتوي سبز خريديم اون مانتو سبزه ديگه به من نميره! ولي بعضي وقتها زوركي مي پوشمش بلكه حسهاي خوب گذشته برگرده ولي تنها نتيجه اش اشكهاي داغي اند كه پوست صورتمو مي سوزونه. ياد اون شبي افتادم كه از سوپر استار پياده رفتيم تا خونه يا اون شب كه همه نياوران رو پياده رفتيم...
همه مي دونستند كه وابستگي تو به من بيمارگونه ست و دست آخر اين وابستگي به بدترين شيوه بريده شد شيوه اي كه خيلي عذابم داد اينقدر كه اين آخريها آرزو مي كردم اي كاش زودتر بري... اينقدر اذيتم كردي كه حالا هم كه ديگه اينجا نيستي با همه دلتنگي ام وقتي آنلايني چراغمو خاموش مي كنم! هنوز هم خيلي دوست دارم ولي ديگه بريدم اين صبري كه اين چند وقته در مقابل رفتاراي تو كردم همه روح و روانم رو بهم ريخت...
بگذريم نميدونم چرا يهو ياد شماها افتادم شايد به خاطر اينكه مثل هميشه ها احسان نبود تا منو ببره تالار وحدت و من و رايا پريشب با چه مصيبتي بدون ماشين رفتنيم! يا شايد هم به خاطر اين قرصهاي لعنتيه كه اشتباهي خوردم و همه چيمو به هم زده ودلم دنبال بهانه مي گرده براي اشك ريختن...

ميگه دوربين چيه يه آرزوي گند كن مثل ماشين!! من ميمونم بخندم يا گريه كنم! كدوم آرزو؟ از كي تا حالا ماشين آرزوي بزرگ شده؟ اصلا من مي خوام با ماشين چه غلطي بكنم؟! دل خوش سيري چند؟!! اي كاش اينقدر دلم خوش بود كه هوس ماشين مي كرد! آرزوهاي من خيلي وقته يخ زدند... من فقط دلم آرامش مي خواد. اين هم بزرگترين آرزومه هم كوچكترينش... اين همه آرزوي منه!